و بلاخره بعد حدود 50 روز، رفتیم به خونه پدری!
خیلی فکر کردم که آیا درسته توی این شرایط مسافرت کردن یا نه؟
بعد راستش به این نتیجه رسیدم که من به عنوان یه تازه عروس که از مراسم جشنم، از ماه عسلم و از مهمونی‌های مرسوم و موسوم به «پاگشا» که اتفافا خیلیییی هم مورد علاقه‌ام بود گذشتم، پس دیگه باید دهنم رو ببندم و برم خونه‌ی پدری و حساااااااابی استراحت کنم و انرژی بگیرم و برگردم. بعلاوه اینکه واقعا من از توی قرنطینه‌ی خونه‌ی خودم در میام و می‌رم قرنطینه‌ی خونه‌ی پدر فقط شهر و محل قرنطینه عوض میشه وگرنه بقیه چیزا ثابته :| مرگ بر کرونا ..
عاغا عالیی بود یعنی تازه شدم هاااا... آخ که هیچ چیز و هیچ جا مث خونه پدری نمیشه... نصف خونه‌شون رو بار کردم با خودم آوردم :دی دم آخری داداشم میگه چرا اینقدر چمدونت بزرگه؟؟ مامانمم بهش گفت که چون نصف خونمون رو با خودش بار زده و داره می‌بره (آیکون یکی که هیچ اثری از پشیمونی توو چشاش نیس)
بهترین و صمیمی‌ترین دوستم بارداره و من از قبل عروسیم ندیده بودمش. حتی شرایطم جوری پیش رفت که نتونستم کارت عروسی و گیفت عروسیم رو بهش به یادگار بدم. بخاطر همین این سری رفتم پیشش و با حفظ کامل پروتکل‌ها و زدن ماسک و حفظ فاصله اجتماعی دیدمش...
لازمه بگم چقدرررر بغض کردم وقتی دیدمش؟ وقتی نتونستم بغلش کنم؟ دلش رو ببوسم و به نی نی کوچولوش خودم رو معرفی کنم؟ که نشد برم توی خونه‌شون و سیسمونی بچه‌اش رو ببینم؟ 
بگذریم.. الهی شکر که سالمیم و همین قدر هم می‌تونیم همو ببینم...
 

 

به رسم هرساله‌ «سیاه‌چاله‌های ذهنم» دهه اول ماه محرم سیاه پوش امام حسین می‌شه.