میز تحریرِ خونه‌ی پدری رو با خودم آوردم و تقریبا با همون چیدمان، چیدمش. از روزی که رسما اومدیم سرخونه زندگی خودمون، امروز اولین روزه که فرصت کردم بشینم پشتش و از توی لپ‌تاپ پست بزارم. نه که حالا مثلا خیلی خونه‌داری و خانومی بلد باشم ها، نه. منتها هنوز سرعت لازم برای انجام کارای خونه رو پیدا نکردم اونقدری که مامانا تند و سریع کارا رو میکنن :)
از روزی که زندگیمون شروع شده بخاطر کرونای کوفتی (خدا نیست و نابودت کنه الهی) از خونه بیرون نرفتم جز پنج‌شنبه‌ها که با آقای همسر می‌ریم خرید یک هفتمون رو انجام میدیم و آخر شب می‌رسیم خونه و له و پِه:دی خرید ها رو می‌زاریم جای مخصوصشون و شام خورده نخورده می‌خوابیم و فردا صبحش که جمعه و روز استراحته، پامی‌شیم و می‌ریم سراغ ضدعفونی کردن، شستشو، مرتب کردن و جا دادن خرید ها. بعدشم یه نهار می‌خوریم و می‌ریم سراغ مرتب کردن خونه :))
این از پنج‎‌شنبه جمعه ها که مخصوص استراحته
من حتی محلمون رو هم نمی‌شناسم و مثلا دوتا کوچه پایین‌تر ولم کنن:دی نمی‌تونم برگردم خونه و گم می‌شم و باید از گوگل مپ استفاده کنم برای رسیدن به خونه
اصلا از وقتی شدم خانوم خونه  زمان‌بندی از دستم در رفته. تا میام به خودم بجنبم می‌بینم ظهر شده و دیگه هیچ تایمی برای خودم ندارم. دیروز نشستم با خودم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم نباید بیوفتم توی روزمرگی و خودم رو فراموش کنم(البته که برای رسیدن به این نتیجه، جنابِ عین تاثیر مستقیم داشت). مگه من ماشینم؟ اگه به خودم نرسم و یه تایمی رو به کارایی که علاقه دارم اختصاص ندم دیگه از خونه‌داری لذت نمی‌برم و این اصلا مطبوع من نیست. پس به همسرم گفتم که شب بعد از کارش وقتی اومد خونه منو ببره یه خورده محل رو بهم نشون بده. حداقل بدونم کجا دارم زندگی میکنم و از این خمودگی در بیام. حالا خودمم اصلا یادم رفته بود همچین چیزی گفته بودم بهش تا اینکه قبل رسیدن بهم زنگ زد و گفت آماده شم. اولش میخواستم بگم نه (بخاطر کرونا) اما بعد دیدم پیاده روی توی خیابون و شناختن جایی که زندگی می‌کنم فک نکنم ایرادی داشته باشه اونم بعد از سه هفته :| طفلی همسرم کلی بهم میگه بیا ببرمت بیرون ولی من واقعا حس میکنم کار صحیحی نیست توی این اوضاع. درسته که شاید به ما دوتا، اوضاع کرونا بهتر نشه اما حداقل مادوتا وظیفمون رو انجام بدیم دیگه.
خلاصه که رفتیم و توی راه یه مغازه لوازم التحریری برخوردیم:دی (قدیمی‌های اینجا می‌دونن چقدر من عاشق لوازم‌التحریرم) و رفتیم داخلش و من چندتایی چیز میز گوگولی انتخاب کردم و جنابِ عین هم خریدن و بعدشم یه پیتزا سفارش دادیم و اومدیم خونمون :) حالم؟؟ خیلییییییییی بهتر شد. اصلا کلی روحیه‌ام باز شد. می‌تونم بگم این اولین تفریح دونفرمون بود بعد از ازدواج :) اسمش رو بزارم ماهِ‌عسل؟
آخه بخاطر کرونا خبری از ماه عسل یا پاگشا و این رسومات بامزه که من خیلی دوسشون دارم که نیست، بازار و پاساژ و گشت توی خیابون ها هم که تعطیل. دیگه واقعا داشتم خشک میشدم از خونه موندن. اونم من! 
اینجا کلیییییی بازارای قدیمی و بامزه داره که همیشه دوست داشتم سرفرصت برم و با فراغ بال توشون بگردم و خرید کنم. مثلا یه صبح برم و حتی ظهر هم برم توی یکی از همون غذاخوری‌ها و رستوران های سنتی و نهار بخورم و یه استراحت بکنم و باز از عصر ادامه خرید رو انجام بدم و... حتی یه روز برم توی بافت سنتی و واسه خودم کلی پرسه بزنم و وقتی توی کوچه‌های قشنگش گم شدم از گوگل مپ استفاده کنم برای پیدا کردن راه خروج:دی، ولی نمیشه دیگه. کرونای ملعون ننگت بادکه همه‌‌ی برنامه هامون رو به هم ریختی.
خب اینم از این. دستم درد گرفت دیگه:دی

 

*الهی شکر :)
** ولی به نظرم یه سازمان جهانی درست کنن برا سرُسامون دادن به خورد و خوراک چینی‌ها ! بابا هرچی تکون خورد رو که نمیشه گرفت کرد توو دیگ و خورد که :|
*** دیروز ظهر خیلی خیلی بی‌هوا و خیلی یه‌هویی روو کرد به منُ گفت که «من بچه میخوام!».

درست چهارشنبه‌ی دوهفته قبل بود که جشن عروسیمون توی خونه و با تعداد مهمون های 24 نفر (زن و مرد با هم) برگزار شد. عجیبه نه؟!
ولی بامزه بود. بهم خوش گذشت. از اون مهمتر اینکه اینجوری حداقل خیالم از بابت اینکه احتمال ابتلا به بیماری خیلییییی کمتره، راحت بود. اما انصافا به من که خیلی خوش گذشت. حتی لازم نبود کفش پاشنه بلد بپوشم و تماااااام شب رو روی پا با اون کفش ها بایستم و هی خوشآمد بگم و استرس خراب نشدن موها و آرایشم رو داشته باشم. خومونیِ خودمونی بود :)
از شب قبل یه جفت کفش آماده کرده بودم بپوشم که باهاش توی خیابون و آتلیه و اینا برم و یه جفت دیگه هم آماده کرده بودم و شسته بودم که وقتی اومدیم خونه بتونم توی خونه و روی فرش بپوشم و از تمیز بودنش مطمئن باشم. حتی اونم نپوشیدم : )  وای اصن یک حالی داد بیا و ببین. نه پاهام درد گرفت و نه هی باید مراقب میبودم باهاشون زمین نخورم.دخترا میدونن چی میگم :دی
 

 

 

*الهی شکر :)
** خدایا مراسم همه رو به خیر و خوشی بگذرون. تو مراقبمون باش. ما حتی از پس مراقبت از خودمونم بر نمیایم به تنهایی 

نشستم توی اتوبوس و دارم میرم شهر آقای همسر. قرار نبود اینقدر زود برم اما آرایشگاه گفته زودتر بیا...

نشستم اینجا و این گوشه و اشک امونم رو بریده. دلم میخواد زار بزنم، یه حس ِ زمختِ تلخِ شیرینِ عجیب دارم، رسیدم انتهای یه دوره از زندگیم  و ایستادم درست ابتدای یه دوره دیگه از زندگیم و خیلی گیج و خراب و غمگین و شاد و خوبم...

حالم عجیبه و غیر قابل وصف... نمیدونم چطور توصیف کنم. به قول امین حبیبی یه "شیرینیِ تلخ"

 

 

 

* خدایا مامان و بابام رو می سپارم به تو و میدونم که تو " فالله خیر حافظ و هوالرحم الراحمین" هستی...

** و چه زندگی بی نظیر و دوران محشری بود زندگی خونه پدری، اونجا دنیا اومدم. بزرگ شدم، تحصیل کردم، بال و پر پرواز پیدا کردم، گاهی اوج گرفتم و گاهی هم زمین خوردم اما هیچ وقت اون دوران طلایی رو فراموش نمیکنم. هیچوقت خاطرات اون خونه و خانواده رو فراموش نمیکنم و ان شاءالله دارم میرم که با حفظ خانواده ام یه خانواده جدید رو در کنار همسرم تشکیل بدم و باز هم هزاران بار با شادی و خنده همراه با همسر و فرزندانم دوباره به خانه پدری سر بزنم و در کنارشون بگیم و بخندیم و خاطره های زیبا بسازیم.. توکلت علی الله...

*** فالله خیر حافظ و هوالرحم الراحمین 

**** و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد 

 

 

چه انتظار سختی، یکی بیاد جونِ منُ بگیره : (

 

 

 

 

 

تا حالا شده صدای شکستن قلبتون رو بشنوین؟

 

 

*من امشب شنیدم، درست وقتی تلفن رو روی من قطع کردی..

**نمیتونم نفس بکشم..

 

 

روزای خیلی سختی رو داریم ... پر از استرس ...

 

 

 

 

 

لطفا دعامون کنین 

الهی شکر :)