دیدین؟؟؟؟

برای بار سوم هم کنسل شد   

متنفرم ازش

71

نمیدونم چه بلایی داره سرم میاد!
به شدت احساس کرختی میکنم، همه ی طول روز رو یا خوابم یا اگه مثلا دارم درس میخونم، دل نمیدم و بی کیفیت انجامش میدم!

بدتر اینکه با کلی سختی، 25 کیلو از وزنم رو کم کردم و الان مث خرس دارم می خورم! دلیلش فقط اینه که استرس دارم، کلی کار روی سرم ریخته و چون انجامشون نمیدم، فقط می خورم!
یه قول یکی از دوستام، وقتی با خودم قهرم، با یخچال ازدواج میکنم!

سه شنبه با دکتر الف قرار دارم و چون تا حالا دوبار دیگه برای این ارائه آماده شدم و به سرانجام نرسیده، انگیزه ندارم برای تلاش بعلاوه ی اینکه خسته شدم از بس کلی چیز تکراری خوندم! دیگه راضیم نمیکنه و برام جدید و جذاب نیست! از جذابیتش افتاده و این خیلی خیلی میتونه بد باشه!

یه خاستگار سمج دارم ولی حالش رو ندارم! اعصابم به هم ریخته اس گویا به شدت هم خواهانه ولی خب بد موقعی اومده! وقتی شرایطم سخته و کلی فشار رومه، دلم بیشتر تنگ میشه برای همدم و همسری که نیست!

پوف

به حق چیزای ندیده ُ نشنیده !

 

امشب از اون شباس که هی میگی کاش کسی بود که میشد باهاش تا خود صبح حرف زد، از اون شبایی که هیچ کس نیست و باید نذر کنی تا صبح شه.. همینقدر طولانی، همینقدر سخت

این روزا، بعضی وقتا یه فکرایی میزنه به سرم و یه نقشه هایی توی مغزم می کشم که حقیقتا خودم از خودم می ترسم، نه که حالا نقشه ی قتل یا مثلا دزدی یا آدم ربایی و امثالهم باشه؛ نه. اما از این فکر هاست که مثلا تا الان باهاش مبارزه کردی و پای اعتقاداتت موندی ولی الان میخوای انجامش بدی! مثل عاشق شدن، عاشق کردن، نقشه کشیدن برای... پوف، بی خیال 

* خدایا از شر خودم، به خودت پناه می برم

سوالی که مطرحه اینه که: الان کوفه چه خبره؟ الان بچه های امیرالمومنین توو چه حالیَ ن، سرِ شکافته شده ی باباشون رو دیدن؟ جای خالی مامانشون رو مث همیشه اما بیشتر از همیشه حس کردن؟ وای وای.. من به فدای تک تک اون لحظات سختتون
وای از مظلومیت اهل بیت پیامبر

 

*اللهم العن قتلت امیرالمومنین

** کلیک

70

از حدود ساعتای 12 نشستم پای تایپ پایان نامه و بدون اغراق، تبدیل یه متن کاملا کامپیوتری و روون به یه متن ریاضی که شامل تعریف، لم، قضیه ، برهان و ... باشه واقعا کار آسونی نیست. برای هر خط، هر عنوان یا هر چیزی که میخوام بنویسم کلی فکر میکنم و کارم دیر جلو میره، تازه هنوز چیزی جز تعریف و مثال نیاوردم و خب متنی که قضیه و برهان و لم و نتیجه نداشته باشه که متن ریاضی نیست !

آغوشی که نباید اینگونه می بود!

امروز قطعا یکی از روزای گند زندگیم بود، فک کن وقتی با هزار ذوق و شوق میری پنج تا شاخته گل میگیری از رز قرمز و سفید، میدی برات دسته گل کنن و با یه نیشِ باز در میزنی و منتظر می مونی، بعد در که باز میشه می بینی سرم به دست اومده دم در و رنگ به روو نداره، موهاش ژولیده پولیده اس ولی به شوق دیدنت اینقد تند و بدون احتیاط اومده دم در که جای اینکه مایع سرم بره توو رگ هاش، خونِ توو رگ هاش رفته توو سرم و کل رنگ سرم قرمز شده... وای وای، دلم میخواست بمیرم، بغض کردم، اصلا یادم رفت بغلش کنم و ببوسمش... چشام اشکی شد ولی نمیشد گریه کرد، نباید گریه میکردم..

هیچکس جز خودمون، نمیدونه برای این رابطه و برای اینجایی که هستیم چقدرررر زحمت کشیدیم، چقدر جنگیدیم و چقدر سربالایی رو رد کردیم، پونزده سال دوستی، مگه کمه؟ اینکه من به بابای تو بگم بابا حمید، یعنی دیگه هیچ فاصله ای بینمون نیست و این خیلی سخته ببینم چقدر شرایطت سخته و هیچ کاری از دستم بر نیاد...

دارم دق میکنم با یادآوریش، وای وای

بهش گفتم چی شدی؟ چرا چیزی نگفتی پس؟ چرا نگفتی یه روز دیگه بیام؟ با همون حالِ خرابش گفت که دلش برام تنگ شده بوده و نمیتونسته این فرصت رو از دست بده... متنفرم از این دنیای عوضی... خدایا خیلی خیلی خیلی بهش کمک کن، بهتر از هر کس دیگه میدونی که اوضاعش چقدررررر خرابه، چقدر زندگیش قاطی شده و چقدر داره زجر میکشه، چقدر دارن زجر میکشن... خدایا تو بهش کمک کن. کسی جز تو، امکان نداره بتونه مشکلاتشون رو حل کنه، خدایا چشم امید همه مون به توئه...

 

چه خوبه که استارت نوشتن پایان نامه ام، دقیقا روز تولد امام حسن جان، کریم اهل بیت زده شد... بهش که فکر میکنم حس آرامش میاد توو قلبم، حالا درسته که خیلی گیجم و هنوز عنان کار دستم نیومده اما خب بلاخره شروع شد و شروع هر کاری به نظرم 60 درصد کاره. خدایا تو بهم کمک کن لطفا، به وقتم برکت بده، به ذهنم قوت و توان بده، راه ها رو برام هوار کن و خلاصه هرچی کردی خودت کردی، خوب بشه خودت کیف میکنی آ

به شدت حالم بده و دیشب از سحر تا ساعتای 7 صبح، از درد به خودم می پیچیدم و خیلی دلم میخواست که گریه کنم، امروز رو هم روزه نگرفتم که بهتر شم ان شاءالله...

*توکلت علی الله

** منفی بیست و سه امتیاز مثبت

 

69

قرار بود سه شنبه برم و برای دکتر الف، ارائه بدم؛ روز قبلش رفتم که برای دکی ارائه بدم و عیب و ایراد هام گفته و تصحیح بشه برای سه شنبه.

وقتی رفتم اولش که کلا یه مفهوم جدید رو برام باز کرد و توضیح داد و بعدشم گفت که اینم به ارائه ام اضافه کنم، بعد من براش یه موضوع رو توضیح دادم و در جواب اینکه این موضوع اشتباهه، پافشاری و اثبات کردم که نخیرم این کاملا درسته و حتی توو مقاله هم ذکر شده و من براش کلی مقاله ی دیگه خوندم و بعد براش اثبات کردم و ظاهرا دکی بسیار خوشش اومد...

بعد هم گفتم استاد، فردا چه ساعتی باید بریم و کی قرار داریم و گفت که هنوز هماهنگ نکرده و منم گفتم که همینجور که قبلا گفتم، من چهارشنبه نیستم و قرار رو برای سه شنبه فیکس کنه، اونم گفت باشه و گفت تا شب بهم خبر میده.. و خب شب شد و هیچ خبری نشد و من صبح سه شنبه اسمس داادم که خب پس قرار چی شد؟ کی بیام و اینا و دکی هم در کمال ناباوری! گفت که نتونسته هماهنگ کنه با دکتر الف و قرار باشه برای بعد  از تعطیلات!!!

کارد میزدی خونم در نمیومد... خب این چه وضعشه؟ توو عین ماه رمضون و روزه جونم در اومده و الان نتونسته هماهنگ کنه؟؟؟ یعنی کارای مربوط به درس من، اندازه ی پشکل خر هم براش ارزش نداره؟ جونم در اومده تا برای ارائه ی سه شنبه آماده شم بعلاوه ی اینکه خونه کلی کار داشتم و اومدم دانشگاه تا با آمادگی کامل پیش دکتر الف برم و بعد با "نتونستم هماهگ کنم" سرُ تهش رو هم آورد؟؟؟؟؟

پوف... عصبانی میشم یادش می افتم..

بیخیال همه ی اینا، تولد امام حسن جانم(ع) مبارک

 

دکی بهم گفته که سه شنبه ی آینده با دکتر الف، که دکترای هوش مصنوعی داره برام یه وقت قرار ملاقات تعیین کرده تا برم و براش اون قضیه رو کامل ،جامع و عالی(ان شاءالله) باز کنم و اینقدر باید عالی باشم(ان شاءالله) که دکتر الف مجاب بشه و یه مقاله ی خوب از توش دربیاد برا آی اس آی (ان شاءالله)

طبق معمول تنها امید و پشتوانه ام خداس و ازش کمک میخوام

 

همیشه جای خالیت حس میشه اما وقتی مشغله ام زیادتره، درسا سنگین تر میشن، دکی بیش از حد ازم انتظار پیدا میکنه یا از لحاظ روحی تحت فشارم؛ جات خیلی خیلی خالی تر از قبل برام احساس میشه... لعنت بهت که نیستی