برای بار سوم هم کنسل شد
متنفرم ازش
بدتر اینکه با کلی سختی، 25 کیلو از وزنم رو کم کردم و الان مث خرس دارم می خورم! دلیلش فقط اینه که استرس دارم، کلی کار روی سرم ریخته و چون انجامشون نمیدم، فقط می خورم!
یه قول یکی از دوستام، وقتی با خودم قهرم، با یخچال ازدواج میکنم!
سه شنبه با دکتر الف قرار دارم و چون تا حالا دوبار دیگه برای این ارائه آماده شدم و به سرانجام نرسیده، انگیزه ندارم برای تلاش بعلاوه ی اینکه خسته شدم از بس کلی چیز تکراری خوندم! دیگه راضیم نمیکنه و برام جدید و جذاب نیست! از جذابیتش افتاده و این خیلی خیلی میتونه بد باشه!
یه خاستگار سمج دارم ولی حالش رو ندارم! اعصابم به هم ریخته اس
گویا به شدت هم خواهانه ولی خب بد موقعی اومده! وقتی شرایطم سخته و کلی فشار رومه، دلم بیشتر تنگ میشه برای همدم و همسری که نیست!
پوف
* خدایا از شر خودم، به خودت پناه می برم
*اللهم العن قتلت امیرالمومنین
** کلیک
هیچکس جز خودمون، نمیدونه برای این رابطه و برای اینجایی که هستیم چقدرررر زحمت کشیدیم، چقدر جنگیدیم و چقدر سربالایی رو رد کردیم، پونزده سال دوستی، مگه کمه؟ اینکه من به بابای تو بگم بابا حمید، یعنی دیگه هیچ فاصله ای بینمون نیست و این خیلی سخته ببینم چقدر شرایطت سخته و هیچ کاری از دستم بر نیاد...
دارم دق میکنم با یادآوریش، وای وای
بهش گفتم چی شدی؟ چرا چیزی نگفتی پس؟ چرا نگفتی یه روز دیگه بیام؟ با همون حالِ خرابش گفت که دلش برام تنگ شده بوده و نمیتونسته این فرصت رو از دست بده... متنفرم از این دنیای عوضی... خدایا خیلی خیلی خیلی بهش کمک کن، بهتر از هر کس دیگه میدونی که اوضاعش چقدررررر خرابه، چقدر زندگیش قاطی شده و چقدر داره زجر میکشه، چقدر دارن زجر میکشن... خدایا تو بهش کمک کن. کسی جز تو، امکان نداره بتونه مشکلاتشون رو حل کنه، خدایا چشم امید همه مون به توئه...
به شدت حالم بده و دیشب از سحر تا ساعتای 7 صبح، از درد به خودم می پیچیدم و خیلی دلم میخواست که گریه کنم، امروز رو هم روزه نگرفتم که بهتر شم ان شاءالله...
*توکلت علی الله
** منفی بیست و سه امتیاز مثبت
وقتی رفتم اولش که کلا یه مفهوم جدید رو برام باز کرد و توضیح داد و بعدشم گفت که اینم به ارائه ام اضافه کنم، بعد من براش یه موضوع رو توضیح دادم و در جواب اینکه این موضوع اشتباهه، پافشاری و اثبات کردم که نخیرم
این کاملا درسته و حتی توو مقاله هم ذکر شده و من براش کلی مقاله ی دیگه خوندم و بعد براش اثبات کردم و ظاهرا دکی بسیار خوشش اومد...
بعد هم گفتم استاد، فردا چه ساعتی باید بریم و کی قرار داریم و گفت که هنوز هماهنگ نکرده و منم گفتم که همینجور که قبلا گفتم، من چهارشنبه نیستم و قرار رو برای سه شنبه فیکس کنه، اونم گفت باشه و گفت تا شب بهم خبر میده.. و خب شب شد و هیچ خبری نشد و من صبح سه شنبه اسمس داادم که خب پس قرار چی شد؟ کی بیام و اینا و دکی هم در کمال ناباوری! گفت که نتونسته هماهنگ کنه با دکتر الف و قرار باشه برای بعد از تعطیلات!!!
کارد میزدی خونم در نمیومد... خب این چه وضعشه؟ توو عین ماه رمضون و روزه جونم در اومده و الان نتونسته هماهنگ کنه؟؟؟ یعنی کارای مربوط به درس من، اندازه ی پشکل خر هم براش ارزش نداره؟ جونم در اومده تا برای ارائه ی سه شنبه آماده شم بعلاوه ی اینکه خونه کلی کار داشتم و اومدم دانشگاه تا با آمادگی کامل پیش دکتر الف برم و بعد با "نتونستم هماهگ کنم" سرُ تهش رو هم آورد؟؟؟؟؟
پوف... عصبانی میشم یادش می افتم..
بیخیال همه ی اینا، تولد امام حسن جانم(ع) مبارک
دکی بهم گفته که سه شنبه ی آینده با دکتر الف، که دکترای هوش مصنوعی داره برام یه وقت قرار ملاقات تعیین کرده تا برم و براش اون قضیه رو کامل ،جامع و عالی(ان شاءالله) باز کنم و اینقدر باید عالی باشم(ان شاءالله) که دکتر الف مجاب بشه و یه مقاله ی خوب از توش دربیاد برا آی اس آی (ان شاءالله)
طبق معمول تنها امید و پشتوانه ام خداس و ازش کمک میخوام
همیشه جای خالیت حس میشه اما وقتی مشغله ام زیادتره، درسا سنگین تر میشن، دکی بیش از حد ازم انتظار پیدا میکنه یا از لحاظ روحی تحت فشارم؛ جات خیلی خیلی خالی تر از قبل برام احساس میشه... لعنت بهت که نیستی