چه انتظار سختی!
*راه امشب میبرد سویت مرا/ میکشد در بند گیسویت مرا
خیلی خیلی سخته، خدای مهربون تو کمکم کن : )
#اولین_ها
امیدوارم آقای «ع» هرچه زودتر بهم زنگ بزنه برای کار تا حداقل یه خورده زمان تندتر بگذره برام و انشاءالله کارای مقاله رو هم بتونم انجام بدم به خوبی و پذیرش بشه .. البته همهی اینا بسته به خواست خدا داره :) توکل به خودش
سوالی که اصلا جوابی براش ندارم اینکه مگه قاعدتا «خیر» بهتر از «شر» نیست؟!
پس چرا به قول خودش وقتی کفهی ترازو به سمت «خیره»، ناراحته اینهمه؟!
گاهی چقدر خندیدن سخت میشه و گاهیتر چقدر خندیدن غمانگیز میشه.. اونا که طبعشون از ما لطیفتره لابد برا وقتایی که خندهها از گریهها غمانگیزترن هم یه فکری کردن و یه رباعی، دوبیتی یا غزلی چیزی سرودن اما برای منی که مغزم و ایضا قلبم جای رگ «پیچ» و جای خون «مهره» داره، همین توصیف هم زیاد از حد شاعرانه اس!
نمیدونم چرا چندروزه مث خوره افتاده به جونم، فکرِ «تو» رو میگم. با خودم فکر میکنم چجوری یادِ کسی که نیست و حتی نمیدونم کیه، اینجوری میتونه ذهنِ منطقی و مرتبِ منو آشفته کنه.. ذهنِ من دقیقا شبیه ذهنِ شخصیت کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» هستش، پر از کتاب و ریاضیاتُ ریاضیاتُ ریاضیاتُ خط کشُ منطقُ منطقُ منطقُ اعدادُ ارقامُ ریاضیات ُ منطق! بعد حالا این وسط چجوری ممکنه بخوام که باشی؟
* چه ساعتهایی که بخاطر نبودت، به درازای سالها شدن !
بلاخره بیست و چهارم شهریور هم اومد و من باید دفاع میکردم!
حالم؟ داشتم سکته می کردم ، به داداشم گفتم برو بهشون بگو آبجیم نمیتونه بیاد! بگو حالش خوب نیست و اونم در مقابل میگفت که آبجی الان وقتش نیست، پاشو، تو میتونی..
بعد تنها نوتی که با خودم برده بودم یه نوت بود که روش سلام و عرض ادب نوشته بود! بله خب من برای متن های ادبی و بلند ساخته نشدم و برای یه خوشامد گویی درست درمون توو یه جمع علمی گویا نیاز به یه متن ادبی بود!
خب خوشامد گویی و عرض سلام و ادب به خوبی برگذار شد و نوبت به ارائه رسید.. دو سه اسلاید اول صدام میلرزید اما از اسلاید سوم یا شایدم چهارم به بعد صدام هیچ لرزشی نداشت و اسلایدا همینجور یکی پشت اون یکی خیلی خوب بیان شدن و توضیح داده شدن تا اسلاید 45 و بعد هم تقدیر و تشکر! بله.. سخت ترین مرحله و کابوس ناک ترین قسمت دفاعم تموم شده بود اونم بدون هیچ تُپُق یا خرابکاری یا ... (تنها ایرادش همون لرزش صدام توو دوسه اسلاید اولیه بود و دیگه هیچی)
جلسه ی دفاع رو به دکی گفته بودم خصوصی باشه، یعنی بعد از ارائه ی من باید از حضار خواسته میشد مارو تنها بزارن برای پرسش و پاسخ داورا ! بعد ولی دکی پانشد! من بهش گفتم که آقای دکتر جلسه ی دفاع خصوصی مگه نیست؟ اونم خندید و با داورا مطرحش کرد و بعد پاشد و از حضار خواست برن بیرون!
اولش دکتر دال (من ایشون رو خیلی خیلی دوست دارم و براشون اخترام قائلم) بسیار بهم تبریک گفت و خاطر نشان کرد به عنوان یه دانشجوی ریاضی بسیار جای افتخاره که توو همچین حیطه ای کار کردم و بعد هم یه مقدار درباره طولانی بودن چکیده و اسمِ فصل اول صحبت کرد و گفت که خب اینا به شما مربوط نیست و سلیقه ی استاد راهنماس... بعد هم دوتا سوال ریاضی پرسید که خیلی خوب تونستم جواب بدم... بعد هم دکتر میم که دکتری کامپیوتر داشتن چندتایی ایراد ویرایشی مث نحوه نوشتن پاورقی ها و ترجمه گرفتن و بعد هم یه توصیه برای نماد نویسی ها! بعد هم تموم شد! یعنی هیچکدوم به کارم ایراد نتونستن بگیرن.. بعدم من رفتم بیرون و بعد از حدود یه ربع، اومدن و در رو برای اعلام نمره باز کردن، به جرات میتونم بگم به محض شنیدن نمره ام یخ کردم، تمام خستگی این دوسال توو جسم و روحم باقی موند و جزو اولین چیزایی که به ذهنم رسید این بود که خب دیدی اینهمه تلاش فایده نداشت؟ بهم 19 داد و من هی منتظر بودم نماینده ی دانشگاه ادامه ی 19 رو بگه! مثلا نوزده و نیم، نوزده و شصت یا.. حقیقتا 20 حقم نبود اما 19 کمترین نمره ای بود که میشد بهم داد و اصلا حقم نبود! حتی یکی از همکلاسی هام به دکی گفت که ما به جای حکیمه به نمره اش اعتراض داریم!
نمی بخشم هیچکدوم رو و خصوصا دکی رو که بهم همچین نمره ای رو داد و یا سکوت کرد که بهم همچین نمره ای رو بدن.. من دوسال تمام کار کردم، مطلب جدید یاد گرفتم و سخت تلاش کردم.. خیلی جاها چون حیطه ی کاریم خیلی جدید بود به معنای واقعی جنگیدم و تمام اینا رو دکی خبر داشت و داورها هم فهمیده بودن چون نتونستن هیچ ایراد پایه ای و حتی سطحی به کارم بگیرن، پس این نمره چی بود؟
بدتر اینکه دکی موقع اعلام نمره پشتش رو کرد به من و رفت اون جلوها! نمیدونم چرا اما رفتارش خیلی برام گرون تموم شد!
من نمیدونم چرا اینجوری رفتار کرد باهام و کدوم قسمت کارم رو دوست نداشت که اینجوری برخورد کرد! حتی بر فرض که من کارم بسیار بد بود و ارائه ام حتی از اونم بدتر، باید بدون یه خداحافظی خشک و خالی، بدون یه خسته نباشید حتی ازروی اجبار، بزاره بدون هیچ حرفی بره؟ باید مث یه مرد به چشام نگاه میکرد و میگفت کارت خیلی بد بود و باید ریجکت میشدی، 19 از سرت هم زیاده!
اما حتی این کار رو نکرد برای همین برخلاف همه ی تعریف هایی که همه از کارم کردن( هم از ارائه هم از پایان نامه) بازم فک میکنم که خب حتما یه ایراد بزرگ داشته که نتیجه اش شده این رفتار دکی! وای که اگه خانواده ام اونجا نبودن حتی شاید گریه میکردم و من هنوز گریه نکردم برای نتیجه ی تلاش هام که باد هوا شد! و چقدر بعضی از بچه ها بخاطر تلاش هایی که بادهوا شد بهم تیکه انداختن و حتی یکی از همکلاسی هام بهم گفت: «وقتی بهت میگم همه ی کارا رو خودت انجام نده و بزار استاد راهنمات هم یه مقدار کار کنه ولی گوش نمیدی، نتیجه اش میشه این!»
این مقطع تموم شد اما تنها نتیجه ای که برای من داشت این بود که دیگه تلاش نکن.. باید نورچشمی باشی که حقت رو بدن.. و اینکه دیگه هیچوقت خودت تنهایی نجنگ برای یه چیزی.. بقیه رو درگیر کن بدون اینکه برات مهم باشه!