اولین بار که معلم شدم!


وقتی چیزی رو میخواین، برین دنبالش حتی اگه به دستش نیارین..

اینو از منی که برای معلم شدن توی شهری که فقط 10 ماهه ساکنش شدم و بخاطر کرونا حتی آدرس خونه ام رو هم حتی درست بلد نیستم یادگاری داشته باشین!
مدتها بود که توی بی‌هدفی داشتم غرق میشدم. یه روز که داشتم کلی غصه میخوردم برا حال و اوضاع خودم، یه هویی یه حساب کتاب کردم با خودم. از هفت سالگی مشغول به تحصیل بودم تا 22 سالگی که لیسانس گرفتم. بعد کنکور ارشد دادم ولی قبول نشدم. خدا خواست و رفتم جایی و به مدت دوسال شغل داشتم. تا اینکه باز به فکر ارشد افتادم و کنکور دادم و قبول شدم. تا 29 شهریور سر کار رفتم و از اول مهر رفتم سر کلاسای ارشد! عینِ دوسالِ ارشد رو مث اسب درس خوندم و وقت گذاشتم. 24 شهریور که دفاع کردم رفتم توو قسمت کار دانشجویی و اسم نوشتم برا کار دانشجویی. از نیمه اول مهر توو قسمت «امور دانشجویی» مشغول شدم به یه شغلی که فقط دوهفته مدتش بود و منم اینو میدونستم. آبان یه خواستگار معرکه برام از آسمون فرستاده شد توسط خداوند و بنده با عقل عاشق شدم و بله رو گفتم! بعد تبدیل شدم به یک عاشقِ دلتنگ که از همسرش 600 کیلومتر فاصله داره.. یعنی درست از مهر 97 تا اردیبهشت 1400 (حدود دوسال و نیم) من هیچ جایی نبودم جز توی خونه‌ام و خب این اصلا هیچ چیز عجیب یا بدی نبود جز اینکه من تا حالا توو عمر 29 ساله ام هیچوقت اینهمه مدت بیکار نبودم. نه سرِ هیچ کلاسی بودم و نه شاغل بودم!

یه هویی یکی یه تلنگر زد بهم که هی تو! احساسی که داری اصلا عجیب نیست. جایی هم که ایستادی اصلن جای عجیبی نیست. جایِ عجیبی که تو ایستادی یه جایِ عادی تو زندگی خیلیاس! به خودم گفتم پس به خودت حق بده، خودت رو درک کن اما تسلیم نشو، ناامید نشو.
ولی راستش داشتم افسرده میشدم. بخاطر کرونای لعنتی مجبور بودم بمونم توو خونه و این توو خونه موندن داشت برام عادت میشد و دیگه حضور توی خیابون و بازار و ... حسِ ناامنی میداد بهم.
تا اینکه به اصرار همسرم رفتیم چندتا مدرسه تا شاید بتونم اونجا تدریس کنم. درسته که هیچکدوم منو نخواستن اما یه نقطه امید اون دور دورا برام روشن شد.
گذشت و گذشت تا خدا یه روز برای همسرم یه مراجع فرستاد که مدیر یکی از مدارس غیرانتفاعی یه روستای کوچیکِ نزدیک اینجا بود. همسرم شرایط منو گفته بود بهش و شماره اش رو گرفته بود که من زنگ بزنم بهش و اصن ازش بپرسم چجوری باید وارد مدارس این شهر شم برای تدریس...

خلاصه با کلی استرس و ترس یه روز صبح بهش زنگ زدم و کلی راهنمایی بهم داد و تهش گفت که تمایل به همکاری داره با من! کِی؟ هفته اول اردیبهشت ماه :)
بهش گفتم که باید فکر کنم و با همسرم مشورت کنم (راستش فقط ترسیدم و مشورت و... فقط یه بهانه بود برای فرار) و طی یکی دو روز اینده بهتون خبر میدم...
مدیر یه دبیرستان بزرگسالان بود. راستش بدم نمیومد که معلمی رو امتحان کنم. چه موقعیتی برای من بهتر از اینکه با تدریس توو یه مدرسه بزرگسالان اعتماد به نفسم برگرده؟!
قبول کردم و شدم خانومِ معلم! درست از 12 اردیبهشت ماه 1400. روزی که سه روز قبلش طوطیِ عزیزم مُرده بود.. 
رشته تجربی و انسانی پایه های دوازدهم، یازدهم،  رشته انسانی پایه دهم و همینجور پایه نهم! اونم کِی؟ دقیقا کمتر از یه ماه مونده به امتحانات ترم دوم!
فک کنم توو کل شهر به این بزرگی اون مدیر دنبال یه معلم ریاضی میگشت تا اینهمه درس رو قبول کنه و منم دنبال یه مدیر میگشتم که اعتماد کنه و بهم ریاضی بده! و خداوند به شکلِ عجیبی دستِ ما رو گذاشت توو دستِ هم!
حالم؟ خیلی بهتره و اعتماد به نفسم داره بهتر از قبل میشه. اولین تجربه تدریس رسمی من توو یکی از مدارس بزرگسالان هستش با دانش آموزایی که حتی بعضیاشون از من بزرگترن. مثلا 52 ساله :) اما من بگم عاشقشونم؟ بگم چقدر حالم خوبه پیششون؟ چقدر ذوق میکنم با اینکه کلاس دوازدهمن ولی بلد نیستن جزءصحیح بگیرن ولی جرات دارن ازم بخوان براشون توضیح بدم؟ 
بله من یک معلم شدم اونم فقط و فقط به خواست و اراده خدا..
 

 

*الحمدلله رب العالمین :)

 

یه جوری بلاگفا خالی از سکنه شده میای توش یه جیغ میزنی تا صبح صدا توش پژواک میشه.. انگاری اومدی توو کوهی دشتی دمنی چیزی!

 

به نظرم «عشق» اینجوریه که اگه تو عاشق باشی باعث میشه دست از خودخواهی برداری، اشتباهاتت توی رابطه رو بپذیری و سعی کنی اصلاحشون کنی. زن و مرد هم نداره !


زندگی متاهلی اینجوریه که تو هرقدر هم قبل ازدواج ادعای فضل کرده باشی، پله‌های ترقی روابط دونفره رو طی کرده باشی، به بقیه مشورت داده باشی! یه هویی چشم باز میکنی میبینی تا کمر گیر کردی توو گِل! بعد تازه اگه دست از «من» برنداری و همه اون «بلدم» ها رو روونه آشغالی نکنی و مرغت یه پا داشته باشه، اون گِلا بود تا کمر توشش بودی، به صورت عمودی میاد میره توو حلقت!

 

 

 

*قال: حاجاغا من!

 

«تنها بودن» چیزِ عجیبِ شاخُ دم داری اصلا نیست.. کافیه وقتایی که بهت نیاز دارن نباشی! چه مشغله، چه کمبود وقت، چه خستگیِ ناشی از کار زیاد و... . فقط دلیلش فرق می‌کنه وگرنه نتیجه‌اش جز تنهایی نیس.
 

 

 

 

* بعد فقط گله نکن چرا اینقد سرد شدم!

 

خبر کوتاه و تکان دهنده‌اس:
طوطیم مُرد...
یه صبحِ بهاری توو امتحانات خرداد ماهِ کلاسِ دوم دبیرستان (حدود 15-16 سال پیش)، بدون اجازه پرید توو زندگیم، یه شبم توو اردیبهشت 1400 توو شهر غریب، بدون هیچ مقدمه و هیچ رُخصتی از زندگیم پر کشیدُ رفت... خودم با دستای خودم گذاشتمش توو خاک :)

 

 

* دلم می‌خواد گریه کنم، بلند بلند، های های...
** نهم اردیبهشت ماه یک هزارُ چهارصد!