چندروز قبل رفتم توی درمانگاه که دندون عقلم رو بکشم. این دندون عقلِ بی‌عقل از آبان تا الان سه بار حسابی درد گرفته و من تا قبل اون اصلا نمیدونستم که همچین دندونی دارم!
شنیدین میگن سر پیری و معرکه گیری؟ حکایت منُ این دندونِ بی‌عقلمه! آخه عقلِ کل شما توو سن 28 سالگی دراومدنت چی بود که پوست من و خودت رو بکنی و بندازی توو هَچَل؟!
خلاصه رفتم دندون پزشکی و دوتا دندون رو کشیدم برای اولین بار!
آیا ترسیدم؟
در واقع سکته کردم! خدایی نه دوتا آمپولی که چهاربار خالی کرد توو دهنم درد داشت و نه کشیدن دندون اما من سکته کردم چون اساسا هم از دندون پزشکی میترسم و هم تا قبل اون دندون نکشیده بودم
فلذا اون مقدار ترس طبیعیه هیچکسم حق اعتراض نداره. مرسی اه :دی
همونجا درست وقتی که دندونم رو کشیدم دستم رو گذاشتم روی دهنم و امیدوارم که کرونا!! نگیرم..
الان یه هفته ده روز شده و فعلا که هیچ علامتی جز استرس ندارم :) زیباست نه؟!
امروز یه دعوای درست و حسابی با جنابِ عین کردیم و من منفجر شدم در صورتی که حرفی که ایشون زد اصلا در حد انفجار نبود اما خب منفجر شدم!
اگه خیلی بخوام شرحِ حال بدم باید بگم ماه آینده رو ان شاءالله قصد داریم بریم خونمون اونم بدون مراسم و حتی در حد مهمون های خیلی خیلی محدود.. در حد خواهر و برادرهای من و ایشون و نهایتا خواهر برادر های پدر مادرا! (که خب البته چون 90 درصدشون توی اقصی نقاط ایران هستن احتمالا نیان که خب البته حق هم دارن..) نمیخواستیم اینجوری بشه ولی واقعا دوری خیلی سخته و رفت و آمد هم هی سخت و سخت تر میشه برای مایی که وسیله حمل و نقلمون عمومیه و به اتوبوس و قطار محدود شده!
از همه بدتر بلاتکلیفیه.. انتظار کشنده‌اس و واقعا دارم جون میدم زیر بار اینهمه استرس و بلاتکلیفی.. تمام وجودم ترسه.. از آینده میترسم خیلی هم میترسم.
میخوام این یک ماه باقیمونده از دوران مجردی لذت ببرم و ان شاءالله که خدا بخواد :))

 

امروز اتاقم رو حسابی مرتب کردم. جارو زدم و گل هام رو آب دادم. از اتاقم چندتایی عکس و فیلم گرفتم و فرستادم به کانالِ خصوصیم توو تلگرام که تنها عضوش خودمم و هشتک زدم تا بمونه برای روزای دلتنگی.
میخوام که طوطی رو بسپرم به یه هتل که اتفاقا یه جایی توی کافی شاپش داره برای نگهداری پرنده ها و خیلی هم با صفاس. کلی درخت داره و گیاه و قطعا خیلی بهش بهتر از من میرسن..
یادمه دکتر شیری میگفت مهاجرت و ازدواج دو تا اتفاق مهم و اساسی زندگی و کمی سنگینه و همراهی اینا با هم خیلی سخته و توصیه میکرد تا جایی که میشه دوتاش رو همزمان انجام ندین. مثلا میگفت وقتی ازدواج کردین سریعا مهاجرت نکنین بزارین یه سال از زندگی مشترکتون بگذره بعد مهاجرت کنین یا برعکس اول یه سال مهاجرت کنین بعد ازدواج کنین. درسته قرار نیست مهاجرت کنم اما قراره هم ازدواج کنم و هم از شهر و استانم برم، اینم یه جور مهاجرت مینیمم محسوب میشه دیگه. خدایا روو کمکت حساب باز کردم ها :)

 

 

*برامون دعا کنین. برا هم دعا کنیم.. برای ماها دعا کنین.. خدایا دعا ها رو مستجاب کن لطفا..
** خدایا رحم کن بهمون نه چون ما سزاوار رحمیم، چون تو ارحم الراحمینی .
*** خدایا شر این ویروس منحوس رو از سر دنیا بکن لطفا. تو خدایی و اساسا مهم نیست قفل ها دست کیه، چون کلیدها دستِ توئه.

آخ که این روزا چقدر حرف زدنم میاد و نمی‌آد!

هرچی داریم به روزای تاریخ بعدی عروسی نزدیک‌تر می‌شیم هی توی دلم بیشتر «ترس» و «وای نکنه نشه» یا «وای چی می‌شه» های بیشتری به وجود میان!
هی با خودم هزار تا اما و اگر و احتمال رو بررسی میکنم و هی هر بار هم گیج‌تر از قبل بیخیال میشم و مخم درد میگیره. مثلا کاش می‌شد یه نفر بیاد ماهایی که قرار بوده این روزا عروسیمون باشه و بخاطر شرایط بیماری کنسل شده رو یه جا جمع کنه.. 
جمع شیم دور هم یه خورده تبادل نظر و احساس کنیم با همدیگه. همُ در آغوش بکشیم و اینقدر راحت جمله‌ی «بابا ول کن عروسی رو برو سر خونه زندگیت» رو به هم نگیم و بدونیم که خب ممکنه به زبون آوردن این جمله خیلی راحت باشه برای تو اما خیلی از ماها برای گرفتن مراسم عروسی‌مون کلی جنگیدیم و برای عملی کردن همین جمله‌ی ساده‌ای که تو کمتر از پنج ثانیه بیشتر وقت صرف گفتنش نکردی، باید پا بزاریم روی کلی از آرزوهای کودکی‌مون و بیخیال اون‌همه وقت، انرژی و هزینه‌ای بشیم که صرف محیا کردن مقدمات مراسم‌مون کرده بودیم تا یه زندگی عادی و آروم رو شروع کنیم کنار محبوبمون.

چقدر فعل و جمله و مفعول و فاعل گم شدن توی جملات بالا یا اشتباهی اومدن، درست مث ذهن آشفته ی من و ماهایی که باید تصمیم بگیریم انتخاب کنیم چه کنیم.

البته که بازم الهی شکر برای اینکه همه مون سالیمیم و کنار هم. خدایا هرقدر شکر کنم کم کردم ولی تو بیا و بپذیر این دردِ دلِ منو و نزار پای ناشکری..