نمیدونم چه عاملی باعثش شده اما بسیار بسیار درس و دانشگاه رو دوست دارم. بهم حسِ پویا بودن و رشد کردن میده، بهم نشاط میده و باعث میشه از خودم راضی باشم..
نمیدونم چه عاملی باعثش شده اما بسیار بسیار درس و دانشگاه رو دوست دارم. بهم حسِ پویا بودن و رشد کردن میده، بهم نشاط میده و باعث میشه از خودم راضی باشم..
یه روزایی هم هست که دوری و دلتنگی بیشتر از همیشه داغونت کرده و اتفاقا توو همون روزا اوج شلوغی ایشون هم هست و منِ نامبرده باید علاوه بر اینکه خودم رو کنترل کنم که منفجر نشم از دلتنگی، حتی در مقابل تماسهای یک طرفهای که از سمت منه و درحد مکالمهی کوتاه:
+ الو، سلام عزیزم، خوبی؟
_ الو، سلام (گاهی رسمی و گاهی بسیار خودمونی اما در هرحالت بسیار خرسند از شنیدن صدام)، ممنون شما خوبین؟
+ مراجعه کننده داری؟
_ آره
+ خب پس بعدا بهت زنگ میزنم.
_ لطف میکنی
+ یا علی
_ یا علی...
هستش بسیار باید صبوری کنم و با روی گشاده باشم چون میدونم دلِ اونم مثِ من تنگه ولی سرش شلوغه.
خواستم بگم این روزاس که آدم به بلوغ میرسه و یادمیگیره درسته که دلتنگی «شمشیر دولبه» اس اما توی این موارد باید یار بود و همراه..
از یه چیزی مطمئنم. اونم اینکه میتونم بارها و بارها فقط با شنیدن صدات، و خصوصا «تاکید میکنم خصوصا» صدای خندههای مردونهات بازم دلباختهات شم..
*من صدات رو عاشقم!
چند روز پیش که داشتم باهاش تلفنی حرف میزدم دیدم برخلاف همیشه که وقتی مشتری داره رسمی حرف میزنه، هی داره قربون صدقه ام میره.. وقتی اومد خونه گفتم چی شده بود امروز؟
گفت که یه دختر خانومی اومده و خلاصه داشته بیراه میرفته منم سریع به شما زنگ زدم که یعنی غیر مستقیم بهش حالی کنم زن دارم. تازه بعدشم که قطع کردم پررو پررو میگه شما زن دارین؟ منم بهش جواب دارم که آره متاهلم، بعد میگه خوش به حال بعضیا چه شانسی دارن!!!
* خدایا ناموسمون (زن و مرد هم نداره) رو از شر شیطون و شیطونهای انساننما حفظ کن. الهی آمین...
صبح ها وقتی پامیشه بره سر کار بهم زنگ میزنه، هر صبححح..
خب نمیگی آدم عادت میکنه و وقتی صبح از خواب بیدار میشه میبینه ساعت 10 هستش و زنگ نزدی، قاطی میکنه؟
بعد خودم زنگ زدم بهش دیدم خب سر کاره.. باز هی واسه خودم دور زدم و هی سرم رو گرم کردم دیدم نع! خبری ازش نیست که نیست، دلم مام که تنگ..
بهش زنگ میزنم دوباره:
میگم: خوبی؟ چه خبر؟ مشتری داری؟
میگه: آره.. (از این لحن حرف زدن رسمی متوجه میشم سرش حسابی شلوغه و مشتری داره)
میگم: با خودم گفتم زنگ بزنم بهش قبل اینکه بزنه به سرمُ حالش رو بگیرم حداقل یه حال بگیرم ازش!
میزنه زیر خنده بلند بلند.. ( و اینگونه است که دلِ تنگِ ما، باز از نو می رود برای خندههایش)
پا شدم رفتم کلاس معرق کاشی ثبت نام کردم بعد استادش یک آدمِ عصبانیهِ حوصله نداری بود که برخلاف میل و علاقه ام، عطایش را به لقایش بخشیدم!