این روزا پُرن از فراز و فرودهای زیاد و مداوم. گاهی شادِشاد، گاهی اوجِ غم !
این روزا پُرن از فراز و فرودهای زیاد و مداوم. گاهی شادِشاد، گاهی اوجِ غم !
خیلی وقتا از خودم میپرسم پس چرا من توو این شهر هیچ دوستی ندارم؟
دیشب رو اصلا نتونستم خوب بخوابم و امروز دنبال پاچه ام که بگیرم:دی
پ ن: فلذا، مراقب قدمایی که برمیدارین باشین ^_^
با افتخار، دخترِ نخلهای بلند و سبزم، دخترِ بم. بمی که به اراده خدا باید میلرزید و لرزید و سخت فروریخت اما مردمانی چون نخل داشت، راست قامت و همیشه سبز. گذشت و چه سخت و تلخ گذشت...
*هفت ماهه که دلتنگ بوی نخلهام..
** هجدهمین سالگرد زلزله بم
امسال بخاطر شرایطی که دارم نتونستم از خرداد برم خونه پدریم. برای همین یلدا هم باید تنها می بودیم که به پیشنهاد همسرم تصمیم گرفتیم خانوادمو دعوت کنیم اینجا. مایی که سه تا خواهر برادر بیشتر نیستیم و هرسه توی سه شهر متفاوت زندگی می کنیم و دور از مامان و بابام. خلاصه که قرار شد بیان همگی اما نشد و هیچکدوم نیومدن به دلیل فوتِ یکی از نزدیکان و حتی خاله هم مجبور شدن برن از اینجا به اونجا! و ما شبِ یلدا تنهایِ تنها بودیم :)
پ ن: خیلی سعی کردم که نرم توو فاز قربانی و دلم برا خودم نسوزه و نزنم زیر گریه 
از روزای سختی گذر کردم.. نمیدونم واقعا سخت بودن یا من بخاطر شرایط روحی که داشتم فکر میکردم سختن!
روزایی که میتونست چقدر خوب و عالی بگذره. اما شد تجربهای که بهاش حدود 2 سال از عمرمه اما ارزشمنده و باعث شد کلی چیز یاد بگیرم.
این روزا اما دارم سعی میکنم بهتر شم. سعی میکنم اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم. شاید باورش برای خودم سخت باشه اما باید واقع بین باشم و بپذیرم توی یه برهه از زندگیم «افسردگی» رو تجربه کردم.
گدشت ولی اون روزا ان شاالله.
الان دارم یه تغییر بزرگ و بسیااااار شیرین و منجصر به فرد رو تجربه میکنم. پذیرفتم که شهر محل زندگیم دیگه باید بشه شهر دومم و اینجا باید احساسِ وطن بودن بهم دست بده، حالا نه مثِ «بمِ قشنگم» ولی میتونه یه «شهرِ جدیدِ» باشه برای خودش تا بتونم توش آروم باشم و رشد کنم. خودم رو رها کنم و از بودن توش لذت ببرم.