خدایا، خدایا ببین دستایِ خالی و محتاجِ منو... ببین چشمای پر از انتظار و گریونم رو... هم دستای خالیم روو به تو بلنده هم چشای گریونم به تو دوخته اس. من کسی رو جز تو ندارم، کسی رو جز تو نمیشناسم، کمکم کن، به کارم برکت بده، به زمانم برکت بده، کم کاری های من رو جبران کن ای مبدل السیئات بالحسنات. فقط تو میتونی، تو به ذهن و فکرم قدرت و توان یادگیری و ارائه و ... بده، آدما و بنده هات دارن نابودم میکنن، تو نخواه نابود شم، تو وقتی چاه رو جلوی پام گذاشتن بهم راه رو نشون بده؛تو نجاتم بده

ناامیدم نکن ، التماست میکنم..

تولدم مبارک...

 

 

 

 

 

 

 

 

* همین قدر ساده، همین قدر راحت

 

من خیلی تنهام

 

اعصاب هیچ کدومشون رو ندارم اصلا  !

 

 

بیا و فردا باش، فقط همین یه فردا رو باشُ برای اولین بار «تولدم» رو تبریک بگو بی انصاف..

 

 

 

 

* فقط کمتر از چندساعت وقت داری برای «بودن» و بعد از تموم شدن فرصتت، اگه همچنان «نبودی» بیا و دیگه برای همیشه «نباش» !

91

 

الحمدلله رب العالمین...

بلاخره دکی بهم اجازه داد درخواست دفاع بدم، خب البته که خیلی خیلی کار روی سرم میریزه و خیلی خیلی کار باید انجام بدم تا دفاعم ان شاءالله عالی، معرکه و اونجوری که دوست دارم برگذار شه، اما درخواست دفاع دادن برای منی که استادم هی میگفت شهریور دفاع نمیکنی و نمیرسی یه گام خیلی خیلی بزرگه ان شاءالله

 

پ ن: صد البته که دکی تاکید کرده درخواست دفاع دادن از جانب من، به معنی تایید صددرصد ایشون نیست، اما بازم الهی شکر

هوای تو، زده به سرم... 

 

و تو چه دانی که توو دلم، توو ذهنم چه آشوبیه...

اگه استاد راهنما هستین لطفا هیچوقت، تاکید میکنم؛ هیچوقت به دانشجوتون نگید که انتظارت شما رو برآورده نکرده، چون نه تنها هیچی درست نمیشه، بلکه حتی همه چیزم خراب میشه... ویرون میشه، نابود میشه...

تمام ذهنیت خودم از خودم، همه ی تلاش هایی که فکر میکردم توو این مدت انجام دادم؛ نابود شد، دود هوا شد! 

یادمه هم اتاقیم میگفت استاد راهنما برای دانشجو، مث بابا برای بچه اس، بعد من دقیقا با همین حس تا اینجا اومدم...

 

مث اینکه یه پدر به بچه اش بگه تو برام فرزند خوبی نبودی!!!

 

 

«Refresh» برای کامپیوتر، کَاَنَهُم «عطسه» برا آدمیزاده... توو جفتشون مغز آپ دیت میشه :)

خب امروز روز خوبی نبود و کم کم داره تموم میشه..

حرفای دکی هی توو سرم دور میخوره و هی با خودم میگم یه ساله هیچ غلطی نکردی... راستش می ترسم، از آینده می ترسم، از سرنوشت پایان نامه، از تاریخ دفاع از از ... از همه چی می ترسم..
خوب نیستم اصلا

 

* خدایا تو کمکم کن

 

 

حق با دکی هستش... هیچ کاری نکردم و وقتم خیلی خیلی تلف شده، احساس پوچی می کنم

 

 امروز رفتم پیش دکی، اصلا و ابدا دلم نمیخواست برم چون عصبانی بودم، چون دلم نمیخواست ببینمش...
نتیجه؟ حس میکنم هیچ کاری نکردم و به شدت احساس بیخود بودن و تلف شدن وقتم رو دارم! حس میکنم خیلی وقت کم دارم و کلی کار دارم! دکی امروز بهم گفت که «حقیقتا اینکه شما شهریور دفاع کنین خیلی خیلی برای من بهتره، چون کارام به شدت زیاده و از اول مهر هم دوتا دانشجوی جدید دارم و وقت ندارم» خب این جمله به محض اینکه بیان شد، به شدت ذوق زده ام کرد اما الان هی میگم خب اگه دفاع نکنی برای ایشون به چشم یه بار اضافه و یه مزاحمی و این خیلی بده!

خب الان نیاز دارم به کسی که بتونه بهم امید بده، که دلسوز باشه و منو از این حال مزخرف و ناامیدی در بیاره، بهم نقاط قوتم رو یادآور شه و بهم بگه هی؛ یادته که تو «حکیمه» ای؟ پس میتونی از عهده همه چی بربیای... ولی خب همچین کسی رو ندارم.. هیچکس اونقدر بهم نزدیک نیست که بزارم شکستنم رو ببینه یا به کسی اجازه بدم اینقدر به محدوده ی امن من اضافه شه... وای وای..
خیلی خیلی احساس پوچی می کنم...

آقای محترم، نمیدونم اسمت چیه، کجایی، شغل و حرفه ات چیه، اما بدون الان که باید باشی نیستی...

 

مثلا به خودم اجازه می دادم یه خورده «ناز» توو رفتار و گفتارم باشه!

 

90

پایان نامه ام رو کامل کردم به جز اون قانون مسخره و برای دکی ارسال کردم، دیروز البته.. بعد امروز از صبح نشستم پای پایان نامه ام و باز فصل اولم رو ویرایش کردم و باز فرستادم، فعلا که جوابی نیومده..

بعد امروز با داشنجوی آقای الف قرار گذاشتم برای فردا صبح تا بقیه ی مبحث رو برام توضیح بده و اونم ازم خواست که فلان مبحث رو براش توضیح بدم، یعنی اولش من ازش درباره اون مبحث نفرین شده!!! پرسیدم و ایشونم گفت دوسه ماه پیش دنبالش بوده و از دکی هم پرسیده ولی چیز درستی دستگیرش نشده ولی بنده خدا گشت کتابی رو که ازش یه فرمول پیدا کرده رو برام ایمیل کرد و گفت اگه چیزی ازش فهمیدم به اونم بگم و امیدوارم حداقل به حرمت خواهشی که ازم کرده، یه چیز درست درمونی پیدا کنم...

روزها به این فکر میکنم که دکی حاضر نشده به من به عنوان دانشجوش اهیمت بده و این فکر مث آفتِ یه گیاه، داره منو از درون خراب میکنه... اما هی میگم عیب نداره، خدا بزرگه.. و به این جمله ایمان دارم، چون مبحث پایان نامه ام به حدی سخته و به حدی راهی که طی کردم پر از سنگای بزرگ بود که فقط و فقط با خواست و کمک خدا از میون برشون داشتم و الان اینجا ایستادم... همینکه خدا باهام باشه و خدا برام بخواد کافیه...

*خدایا به امید تو، نه به امید خلق روزگار

89

فصل سوم رو جز یه بخش نسبتا کوچیک و البته سخت! تموم کردم، فصل اول هم فقط یه بخش کوچیک و نسبتا متوسط ازش مونده بعلاوه ی بخش پایانی از فصل دوم و ترتیب رفرنس آ... این از متن پایان نامه!

کدنویسی اون تیکه (که البته برای پایان نامه نیاز نیست اما یکی از کارهائیه که توو لیست سیاه آورده شده) هم مونده ! بعلاوه ی کدنویسی الگوریتم های خود پایان نامه که خب بازم برای پایان نامه نیاز نیست اما توو لیست سیاه آورده شده !

پیش دانشجوی دکتر الف هم رفتم و این یعنی یکی از کارهای لیست، کاملا خط خورده :) (الحمدلله رب العالمین)

از همه سخت تر، تایید شدن مهارت کد نویسیمه که باید دکی تایید کنه و اگه حتی همه چیز رو درست کنم و بخواد گیر بده، به این قسمت گیر میده!

 

88

 و افوضُ امری الی الله ان الله بصیر بالعباد...

دقیقا از امروز تا 25 مرداد که آخرین فرصت برای دفاع توو شهریوره، 9 روز وقته که ان شاءالله بتونم به دفاع شهریور برسم و فقط و فقط باید روی کمک های خدا و نه هیچ چیز دیگه ای حساب باز کنم، اصلا حدیث هم داریم که «کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه»

 

 

فک کنم میتونه ذهن منو بخونه!

 

87

 دیروز عصر دکی زنگ زد بهم که با دانشجوی دکتر الف صحبت کرده و من باید فردا (که میشه امروز) برم دانشگاه دیدنش تا معیارها رو برام توضیح بده، این در حالی بود که شنبه، برای دوشنبه(یعنی دقیقا امروز) برام یه وقت ملاقات با خودش گذاشته بود و خب چون طبق گفته ی خودش درگیر یه «طرح عظیم پژوهشی» هستش، و نمیتونه بیاد دانشگاه پس ترجیحا من باید برم پیش دانشجوی دکتر الف که دکی مجبور نشه امروز بیاد دانشگاه(البته این برداشت منه)!!! هفته ی گذشته کلی بهم غر زده که آره تو 10 روز رفتی تعطیلات و هی متلک بهم انداخت که تعطیلات خوب بود؟! و تاکید کرده بود که از شنبه باید حضور فعال داشته باشم و بنده با اینکه حضور فعالم رو از هفته ی قبل استارت زدم، اما بازم شنبه رفتم که حضور فعال داشته باشم و در کمال تعجب دیدم که اتاقش نیست! و وقتی بهش پیام دادم گفت که بله دانشگاه نیست و به دلیل درگیر یه «طرح عظیم پژوهشی» این هفته فقط یه روز میاد دانشگاه تازه اونم احتمالا! که خب گفت دوشنبه میاد و احتمالا برای همینم قرار با «ب» رو دقیقا انداخت دوشنبه که دیگه همین یه روزم نیاد دانشگاه! آخ که دلم میخواد بهش بگم خب من برا عمه ام حضور فعال داشته باشم پس؟
خلاصه امروز رو پاشدم رفتم دانشگاه پیش آقای «ب» و اونم بنده خدا برام مبحثی رو که دکی بهش گفته بود توضیح داد، بعد الان سوالی که مطرح میشه اینه که اینا به چه درد پایان نامه ی من میخوره؟! خب البته که بدرد می خوره ولی نه با این وسعت ! خلاصه که بنده ی خدا کلی منبع بهم داده و من الان اومدم بازشون کردم و دارم میخونم، برام جالبه و دوست دارم یادبگیرم اینا رو و احتمالا لازم میشه برخلاف میلم (چون خیلی وقت گیره) بازم برم پیشش..
این روزا که همه ی اساتید از صبح تا ظهر میان دانشگاه و حضور فیزیکی دارن که دانشجو به محض نیاز، بره پیششون، استاد راهنمای محترم بنده خودش رو درگیر یه «طرح پژوهشی عظیم» کرده و حتی یه هفته دانشگاه نمیاد! توی دلم به شدت غصه اس، از اول هم من نیازی به دکی نداشتم و هیچکدوم از قدم هام رو به امید ایشون برنداشتم اما توی این وضعیت که حضور استاد راهنما میتونه دلگرمی برای دانشجوش باشه حتی اگه من نیازی نداشته باشم برم پیشش، ول کرده و نیست...
چقدر بده که این روزا افتادم روی دنده ی غم، اما تنها جایی که میتونم حرف بزنم همینجاست... لطفا یه مدت این «منِ غرغرو» رو در نهایت صبوری تحمل کنین، ممنون

 

پ ن: خدایا، بیا ببین دستای خالی منو، من تنها امیدم و تنها کسی که به امیدش قدم هامُ برمیدارم تویی... کمکم کن، تو بخواه برام... (ان شاءالله)

 

 

خیلی خیلی مراقب حرف هامون باشیم، حرفی که ما رو می خندونه ممکنه باعث بغض یکی دیگه بشه!

افتادم روو دنده ی غُر !
هیچوقت اینهمه خاله زنک نبودم اما این مدت متاسفانه اینقدر روم فشاره و اینقدر هی باید تحمل کنم که شدم عینهوی خاله زنک ها!!! درسته که دلیل محکمه پسندی نیست اما باعث شده دیگه...
عمیقا از خودم بدم میاد و اصلا و ابدا این مدت از روی فکر حرف نزدم.. حالم خوب نیست اصلا... اصلا

کاش کسی بود که میشد خودم رو براش بریزم بیرون...

86

دیشب به دکی پیام دادم که باید تاریخ دفاع بزنیم، چه تاریخی از نظر شما خوبه؟
پیام داده که باید کارای زیر رو انجام بدی تا بهت اجازه دفاع بدم! خب صد البته که این خیلی خوبه ولی توی اون لیست که من دوست دارم اسمش رو بزارم «لیست سیاه» پنج تا کار رو برام ردیف کرده بود که خب بسیار سخته، اما نکته ی خوبش اینجاس که حداقل میدونم باید چیکار کنم و خب به لطف خدا کم کم انجامشون میدم و آخرین تاریخ هم 31 مرداده!
اما نکته ای که من خودمم تازه متوجه شدم و باید به دکی هم بگم اینه که اگه من بخوام ان شاءالله از سهمیه ی استعداد درخشان برای دکتری استفاده کنم، در صورتی که چهارترمه دفاع کنم بهم تعلق می گیره و اگه به هر دلیلی پنج ترمه شم، این فرصت رو از دست میدم و حتما باید به دکتر بگم که سر هیچ و پوچ پنج ترمه ام نکنه و از طرفی خودمم باید به شدت کار کنم تا به اون مرحله برسم، البته ان شاءالله

دیشب «عَین» بعد از سه ساعت کار مداوم اونم از راه دور، برام متلبم رو که خراب شده بود رو پاک کرد، نصب کرد و بهم تحویل داد... خدایا ممنون بخاطر آدمای خوبی که اطرافمن...
دیروز اما روز طاقت فرسایی بود... خیلی زیاد !

* و افوض امری الی الله

85

نمیدونم چرا، ولی دیگه برام مهم نیست کی دفاع کنم. شاید واقعا خیر و صلاح این نیست که توی شهریور دفاع کنم، شاید اگه بهمن دفاع کنم خیلی خیلی خیلی موفقیتم بیشتر شه و دستم خیلی پر باشه ... اما دلیل نمیشه که تلاش نکنم، من تلاشم رو میکنم که ان شاءالله شهریور دفاع کنم اما نه به هر قیمتی...

شاید باید صبر کنم، شاید باید چیزی کامل شه یه به سرانجام برسه، الله اعلم

84

همونجوری که میدونین امروز جمعه اس و اصلا روایت داریم که «هرکی جمعه ها درس بخونه خره ، قال حاجاغا حکیمه:دی» بعد از اون مهمتر اینکه جمعه صبح ها خواب آزادِ :دی یعنی آلارم گوشیم دیگه برای ساعت7:30 صبح تنظیم نشده و میتونم تا جون دارم بخوابم ولی از اونجایی که خاک به سرِ صدام، بنده امروز 9 از خواب پاشدم و تلاش های بعدی مَبنی بر به زور خوابیدن و غلتیدن و التماس های فراوان به خودم ثمربخش نبود و خواب نرفتم :|
به جاش از صبح تا همین چند دقیقه پیش کلی کارای خوب خوب کردم، مثلا چهار قسمت سریال کره ای دیدم، حموم رفتم، لباسا رو انداختم توو ماشین، اتاق رو جارو کردم، توو نت گشت زدم و الانم چون حوصله ام سر رفته نشستم که یه مقدار روو پایان نامه کار کنم
نهار رو هم من میخواستم خورشت بادمجون درست کنم که بچه ها لطف کردن و ایده ی ماکارونی دادن و ضمنا خودشون هم درست کردن:دی و بنده بازم به استراحت ادامه دادم، حالا باشد که دکی فردا از توو چشم در نیاره :|

 

83

رفتم پیش دکی.. ازش خواستم که ایرادات پایان نامه ام رو بهم بگه تا اصلاحشون کنم، بعد فک میکنین چی گفت؟ تا اومد توو سیستمش پایان نامه ام رو باز کنه یه دفه گفت که آخ! پایان نامه ات رو پاک کردم ! میتونین حال منو تصور کنین؟ این یعنی اندازه ی مثقال برای من ارزش قائل نیست که حتی پایان نامه ام رو پاک کرده حتی اشتباهی!
 به شدت شوکه شدم و اصلا مث آدمی که یه سطل آب یخ روو سرش خالی کنن.. گفتم من لپ تاپم باهامه و از روی این بهم بگین ایرادات رو، گفت که آخه روی اون برات اصلاحیه انجام داده بودم..
بعد فایل رو براش باز کردم و هی گفت یادم نمیاد یا اینکه میگفت آره داره کم کم یادم میاد و...
اینقدر بهم برخورده بود که باز گفتم استاد از بین این همه فایلی که دارین، چرا پایان نامه ی منُ پاک کردین؟ جوری که مثلا اگه استاد «چشم خونی» رو بلد بود؛ یه غم بزرگ رو میشد توو چشام بخونه.. فک کن چقدر منو به عنوان دانشجوش به حساب نمیاره که پایان نامه ام رو پاک کرده حتی کاملا تصادفی! این یعنی اینکه فایل رو جای مطمئنی نزاشته و وقتی داشته چرت و پرتای سیستمش رو پاک می کرده اونم باهاشون پاک کرده... وای که وقتی بهش فکر میکنم غرورم جریحه دار میشه...
دلم میخواد زار بزنم، از بیست و سوم تیر پارسال من دارم مث اسب اینجا کار میکنمُ جون میکنم برای اینکه ان شاءالله شهریور دفاع کنم بعد ایشون نمیدونم چرا نمیخواد بزاره دفاع کنم.. کاش بهم دلیل رو میگفت، مثلا میگفت باید بمونی مقاله بدی، یا میگفت مثلا اصلا ازت خوشم نمیاد و ازت متنفرم و میخوام اذیتت کنم اما اینقدر منُ پادر هوا نمیزاشت و بهم میگفت که دفاع میکنم یا نه...
خسته ام...

 

نمیدونم چرا تازگی ها این مرضم که « با باز شدن صفحه ی وبلاگ، هرچی تتو ذهنمه می پره» عود کرده!

 

اومدیم درستش کنیم، زدیم خراب ترش کردیم رف !