82

آدم خیلی اجتماعی ام، همیشه از سفر رفتن و مهمونی دادن و مهمونی رفتن، دورهمی گرفتن خوشم میاد اما نمیشه اینو نادیده گرفت که دوست دارم بعد از چندروز شلوغ پلوغی، برای خودم تنها باشم و آرامش داشته باشم. حالا نه اینکه وجود بقیه نزارن آرامش داشته باشم نه، اتفاقا کاملا برعکسه. مثلا من دوست دارم کارایی انجام بدم که مخل آسایش بقیه اس مثلا دوست دارم بدون هدست با لپ تاپ آهنگای مورد علاقه ام رو گوش بدم و وبلاگم رو آپ کنم، یا مثلا تیکه های نابِ کتابی که دارم میخونم رو با صدای بلند بخونم اونم چندین بار، یا بدون داشتن استرس ناشی از نبود وقت، واسه خودم محیط اطرافم رو  آروم آروم تمیز و مرتب کنم، یه خورده عکس ببینم یا دراز بکشم و گوشیم رو بگیرم دستم و هی اینستاگرام رو شخم بزنم، روی مبل بشینم و کنترل بدست هزار بار کانال های تلوزیون رو بالا پایین کنم و آخرشم یه مستند عالی رو انتخاب کنم و ببینم و... فک کنم همه مون این جوری باشم و اساسا کارایی هستن که نمیتونمی با فراغ بال جلوی بقیه انجامشون بدیم.. مثلا یکی از دوستام می گفت من به محض تنها شدنم با صدای بلند توو حال برا خودم راه میرم و آواز میخونم...

همه ی این صغری کبری ها رو چیدم که بگم بنده الان دقیقا توو همون حالتم:دی شلوارک صورتیم رو پوشیدم، خونه رو آروم آروم مرتب کردم، ظرف ها رو شستم، غذا رو بار گذاشتم و الانم نشستم پای لپ تاپ و دارم آهنگ مورد علاقه ام رو بدون هدست گوش میدم و وبلاگ آپ میکنم و خلاصه الان توو بهشتم

اگه تجربه های این مدلی دارین بهم بگین و ذکر کنین وقتایی که تنهایین چیکار می کنین :)

بهم میگه چه بلایی سرت اومده که اینهمه عصبی شدی؟ میگه تا دیروز ندیده بودم همچین رفتار عصبی و تندی ازت...

بهش میگم آره، خیلی عصبی شدم... خیلی فشار رومه و دیگه تحمل ندارم، تحمل صبوری ندارم

توو وضعیت ام که هر کاری میکنم، دقیقا "هر" کاری که می کنم بهم ایراد گرفته میشه...

درس میخونم، میگن وای چقدر درس می خونی؛ درس نمیخونم میگن سوادت رو بالا ببر؛ میخوابم میگن چرا اینقدر می خوابی؛ تلوزیون می بینم میگن چرا اینقدر تلوزیون می بینی؛ با گوشیم کار میکنم میگن چرا اینهمه سرت توو گوشیه؛ بیخیال گوشی میشم میگن سه تا خط داری ولی هیچوقت در دسترس نیستی؛ به آدم ها اهمیت میدم میگن چرا فلانی اینقدر برات مهم شده؟ بهشون بی اهمیتی میکنم میگن چرا بی نزاکت شدی و احترام نمی زاری و صدها مورد دیگه...

هیچوقت خواستین که من رو همینجوری که هستم دوست داشته باشین؟

خیلی حالم بده، خیلی زیاد

81

تعطیلات بین دو ترم از دیروز استارت زده شد و بعد از حدود چهارماه اومدم سفر و دارم استارحت میکنم البته اگه دکی بزاره:دی

یه کتاب جدید رو از وقتی بیدار شدم استارت زدم و تا صفحه ی شصت خوندم ازش، تا اینجا که عالی بوده .. اسمش هم «چایت را من شیرین می کنم» هستش..

خیلی علاقه دارم که توو تعطیلات فقط تعطیل باشم اما به گمونم اینجوری نشه، فعلا که توو لحظه زندگی میکنم و لذت می برم، غصه ی فردا رو فردا باید خورد : )

اتاق (خوابگاه) رو جمع کردیم و برای ترم تابستون، باید اتاقمون عوض شه و این سخته خیلی، چون بنده اندازه ی یه وانت کتاب دارم و شما فک کن دو طبقه باید اینا رو بکشم ببرم :/

فعلا که کتاب دستمه و یه لیوان چای کنارمه،  بقیه اش رو هم خدا بزرگه...

*الحمدلله کما هو اهله

80

امروز سمینار فلان بود توو دانشگاه، کلی مغز رشته مون و استاد تمام و استادیار و دکترا و ارشد و ... بودن، هی میخواستم به بمب بزارم توو لونه شون، منفجرشون کنم بلکه دنیا از شر گروهمون خلاص شه:دی
بعد ما جزو کادر اجاری بودیم ُ هی از این ور به اون ور، هی کار میکردیم و هی هم می رفتیم سرِ سخنرانی آ ..
بعد ازمون تقدیر کردن و من لوح تقدیرم رو از دست بهترین های رشته ام گرفتم و این برام خیلی غرور آفرینه

 

*الحمدلله رب العالمین

 

 

کلیک

تا امروز یادم نمیاد که پست سیاسی اینجا نوشته باشم اما، این روزا عمیقا دلم میخواد که بنویسم.. دلم میخواد بنویسم که مسی/ح علی/نجاد! یه آدمِ آشغالی و عوضیه که نشسته اون سر دنیا ماهی حدود 100 میلون حقوق می گیره که گه بزنه به شرف و تعهد خانومای ایرانی که بهشون ارج بده مثلا!! اون عوضی فک میکنه زن های ایرانی مث بعضی! از زن های غربی و اروپایی بی حرمت شدن و بهشون به عنوان کالا نگاه میشه؟
آره خب این اواخر، دقیقا به خواست و تلاش یه عده ی خیلی خیلی معدود از بی مغزانِ ایرانی که دوست دارن زن بشه کالا، در این راستا داره تلاش میشه اما باید بهت یادآور شم که شتر در خواب بیند پنبه دانه، شاید بعضیا از روی بی فکری یا جو، باهات همراه شن اما اکثر خانومای ایرانی اونقدر فهیم هستن که عقلشون رو ندن دستِ توئه بی عقل.. و وای بر اون بی شرف هایی که شب شهادت امام جعفرِ مظلوم و غریب، جلوی مسجد رقصیدن و به کمپین مسخره اش پیوستن... دنیا دارِ مکافاته و وای به اون روزی که قراره چوبِ امروزتون رو بخورین...

*لعنت الله علی قوم الظالمین

 

 

 

وقتی کارهات رو به خدا بسپاری؛ وقتی از ته دل کارهات رو به خدا بسپاری، خدا یه جوری برات راست و ریس میکنه که انگشت به دهن می مونی... !

 

* کار خوبه خدا درست کنه *_*

 همین الان، درست همین الان که دوزانو نشستم جلو میز و کارای پایان نامه ام رو انجام می دادم، میتونم پاشم برم توو اتاق و روو تخت هما دراز بکشم ُ چشامُ ببندمُ به تو فکر کردم... به تویی که عملا برای من وجود خارجی نداشتی، به تویی که نیستی، نبودی، بغلم نکردی، دوسم نداشتی، دوشادوشم نیومدی، دستمُ نگرفتی، توو بارون راه نرفتیم، توو سرما نبودی و... آره هزارها «نبودن» ها و «ای کاش» هایی که نبودی و رویا شد و دود شد رفت هوا..

آخ بسه، خدایا بسه...

 لطفا هیچوقت جوری رفتار نکنیم که آدما مجبور شن تغییر رویه بدن جلومون، مثلا یاد بگیرن پنهان کاری کنن، دروغ بگن، جلوی شما یه جور باشن بقیه ی جاها جور دیگه!

خواهش میکنم جوری نباشین که مجبور شم دروغ گفتن رو یاد بگیرم، از دیشب میخوام که یاد بگیرم دروغ بگم... آره دروغ گو دشمن خداس اما اونی که آدم رو مجبور به دروغ گفتن میکنه چیه؟ دوستِ خدا؟ اون قطعا دشمن تره به خدا نسبت به دروغ گو... آره من از دیشب دارم تمرین میکنم دروغ بگم، حسادت کنم، صادق نباشم، لال باشم، خلاصه نباشم اینی که هستم...
من دیشب شکستم وقتی زنگ زدی و در جوابِ اون سلامِ پرشورِ من، گفتی منتظر تماس کی بودی که اینقد شاداب سلام کردی؟ آخ آخ

یادتون باشه شما منو اینجوری کردین...

*کلیک

 میشه اینقدر منو تحت فشار نزارین؟ التماس می کنم... تو رو خدا... منم تا حدی تحمل دارم، تا حدی میتونم صبوری کنم... میشه یه کم منو ببینین؟ سختمه...

انگار که زیرمنگنه گیر کردم، حالم از همه چی به هم می خوره

79

 امروز اومدم دانشگاه و خب باید بگم به لطف خدا، آخر هفته ی معرکه ای داشتم و خوشحالم ازش :)
امروز ساعت پنج صبح باز از خونه راه افتادم و طرفای هفت و نیم رسیدم و بعدم دیدم اوه! کولر روشنه توو اتاق و بچه ها خواب و خلاصه شرایط آماده و مساعد خوابیدن بود منم که آدمِ شرایط:دی رفتم روو تختم و تا 11:30 خوابیدم. بعد پاشدم دیدم ای بابا اینا هنوز خوابن که، باز شیطون خواست بره توو جلدم که بگیر بخواب ولی من در یک حرکت کاملا انتحاری جوری با پشت دست زدم توو دهنش که دندوناش ریخت توو دهن گشادش و پاشدم و بقیه رو هم بیدار نمودم چای دم کردم و خوردیم و بعدم رفتیم سلف و اومدیم اتاق و شروع کردیم به تلاش
ان شاءالله میخوام تا آخر هفته، پایان نامه ام رو تا اونجایی که باید، بنویسم و تحویل دکی بدم و برم مسافرت(ان شاءالله)
خوابگاه هم که از 25 تیر تعطیله تا 5 مرداد و این یه بازه ی خوبِ ده روزه است که من اسمش رو میخوام بزارم «دهه ی رهایی» و ان شاءالله توش حسابی استراحت کنم و فول انرژی شم و بعدش بیام و مث اسب کار کنم و پایان نامه ام رو عالی دفاع کنم و کوله امُ بردارمُ برم سرِ زندگیم و بعد از یه استراحت کوتاهه یه ماهه(ان شاءالله) باز کتاب هام رو پهن کنم و برا دکترا بخونم(ان شاءالله)
من یادمه اون زمان که برا ارشد میخوندم، خیلی ناراحت بودم و شاکی که خب چرا امتحان ارشد اردیبهشته و امتحان دکتری اسفند؟ حرصم میگرفت آ ! بعد الان الهی هزار بار شکر که از اون دوره رد شدم و رسیدم(ان شاءالله) به دکتری و باید اسفند امتحان بدم
بعد شاید وقتی که امتحان دکتری دادم، و نتایجش اومد و ان شاءالله توو مصاحبه هم قبول شدم، برم توو فکر ازدواج دیگه برم بگردم و شوهرم ُ پیدا کنم و بگم انتظار و تنهایی بس نیست به نظرت؟ بعد هم اگه خواست اعتراض یا مخالفت کنه، همون عملیات انتحاری رو که برا شیطون اجرا کردم رو اجرا میکنم براش و اصلا طلاقش میدم بره خونه باباش، والاع:دی

*الحمدلله کما هو اهله ^_^

** و افوض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد : )

78

بعد از مدتها دارم آشپزی میکنم برای بچه ها، اونم کشک و بادمجونِ عزیزم ...
بعد حتی از عصر هم نشستم پای پایان نامه و دارم ویرایش میکنم و می نویسم و خلاصه دارم یه دستی به سر و روش میکشم!
امروز با دکی قرار داشتم که میم هم اومد و نمیدونم به چه دلیلی، مث همیشه جلوی دکی دست به تحقیر من میزنه و بعد میخنده! خب البته به جهنم، فدای سرم بابا، من ان شاءالله تا شهریور دفاع میکنم و میرم پی کارم...
امروز به دکی گفتم که اگه قرار نیست به شهریور برسم پس برم خونه حداقل،( خدایی شما فک کن رشته ات ریاضیه و بیشتر از بچه هایی که کارای عملی و آزمایشگاهی دارن اینجا بوده باشی و کار کرده باشی!) خلاصه بهش گفتم که اگه واقعا به شهریور نمیرسم ول کنم برم و توی دلم گفتم حداقل برم سفر ! دکی گفت کجا میخوای بری؟ گفتم خونه و گفت نه به شهریور می رسی!

*تمام

 

 

آخه دِلامصب، درسته گفتن «جز» راست نباید گفت، ولی بعدش اشاره داشتن که «هر» راست نشاید گفت؛ یا اصلا قید کردن و حتی با خودکار قرمز زیرش خط کشیدن که «دروغ گفتن حرامه» اما نگفتن و حتی جایی دیده نشده که با ماژیک  فُسفری اونم رنگ زرد پررنگ کرده باشن که «راست گفتن واجبه!!!» پس زبون به دهن بگیر و فقط دروغ نگو، دیگه قرار نیست که دل و روده ی ماجرا رو با جزییات کامل و بدون جا گذاشتن حتی یه «واو» بیان کنی که... حالا طرف هرکی میخواد باشه، خانواده، دوست، آشنا، هم اتاقی یا...

* بیا آدم باش

** زبون به دهن بگیر دخترم

اصلا حتی روایت هم داریم که " کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه "

لذا، خدایا تو درست کن، تو بخواه...

 

بیاین یه کندوی عسلی رو تصور کنیم که ملکه شون رفته و اونا بسیار بسیار هیجان زده و وحشت زده ان و دارن آشفته از این ور به اون ور میرن! بعد تصور کنین چه صدای ویزویزی اونجا داره میاد!
الان توو مغزم دقیقا همینجوریه ...

77

دارم روزای سختی رو پشت سر میزارم، روزایی که به مراتب سخت تر از روزای قبلیش بودن و شاید به مراتب تعیین کننده تر هم هستن!
فشار های زیادی رومه و خب خیلی سختمه که بخوام بازم لبخند به لب داشته باشم یا نخوام که بهشون توجه کنم... مثلا اینکه به شهریور میرسم یا نه؟ که اصلا به شهریور برسم خوبه یا بده؟ اگه برسم و بعد پشیمون شم؟ اگه نتونم شهریور دفاع کنم با تبعات بعدیش چیکار کنم؟ فک کنم توی زندگی همه، همیشه این شرایط بوده و بلاخره ما همیشه مجبوریم تا وقتی زنده ایم دست به انتخاب بزنیم و بالطبع با تبعات انتخابامون کنار بیایم... من اما این سری نه فقط جواب خودم رو باید بدم و تبعات کارام رو تحمل کنم بلکه باید به بقیه هم جواب پس بدم و براشون توضیح بدم! نمیشه هم بگم بیخیال بقیه چون این «بقیه» با اون «بقیه» ای که همه مون اطرافمون داریم فرق داره...
از طرفی قضیه ی بعدی چیزیه که من اصلا دوست ندارم قبل از وقوع بهش فکر کنم اما الان دقیقا حتی اگه خودم نخوام هم انگار پررنگ شده و سخته فرار کردن از زیرش اما من فقط اینو میدونم که من یه بار این مسیر رو طی کردم و ترکش هاش رو هم خوردم و حتی تا دم مرگ رفتم، پس این حقم نیست که بخوام بازم تا دم مرگ پیش برم یا حتی واقعا بمیرم!
پس خیلی خیلی بهتر میشه اگه این قضیه روشن شه بعد من درگیرش شم، چون اساسا من توی جایگاهی نیستم که بخوام هیچ جوره کنترلش کنم یا جلوی روی دادنش رو بگیرم و یا حتی باعث شم زود اتفاق بیوفته چون اصلا حتی صورت مسئله ای هم وجود نداره و حل مسئله ای که صورت مسئله نداره، کار احمقانه ایه! خدایا من فقط تنها امیدم توی همه ی دوران زندگیم، توی همه ی مسائلم؛ چه اونایی که صورت مسئله دارن یا ندارن، چه اونایی که ظاهرا میتونم کنترلشون کنم یا نمیتونم؛ تویی... خدایا میسپارمش به تو. بهم کمک کن لطفا مث همیشه...
و خب توی همه ی این بدبختی آ، این تنهایی لعنتی بسیار بسیار مشهود تر از قبله و این برای من حکم «تیر آخر» رو داره!
میدونی اصلا استارت دوباره اش از کجا خورد؟ داشتم با میم حرف میزدم، ازم پرسید که: تو مشهد میری؟ دلم لرزید! گفتم: آره، گفت: کی؟ گفتم: نمیدونم، وقتی امام رضا بطلبن.. پرسیدم: شما چی؟ گفت که: آره «ما» میخوایم بریم ولی باز تایمش معلوم نیست.. همینجا، دقیقا همینحا وقتی به لغت «ما» رسید؛ دلم لرزید و بدون معطلی بغض کردم و چشام اشکی شد...چقدر خوبه که «ما» هم با «هم» بریم مشهد... دلم مشهد میخواد با «تو»، لعنتی...
اصلا نمیتونم تشخیص بدم عاشق شدن خوبه؟ معشوق بودن به این معنی که کسی باشه که تو رو با رعایت همه ی حریم ها، دوست داشته باشه چه حسی داره و من تا اینجای زندگیم دنبال عاشق شدن یا عاشق کردن نبودم، من فقط دنبال یه رابطه ی دوطرفه ی معقول و پراز آرامش بودم که ثابت باشه و خب برای همینم بوده که با بیست و هفت سال و ده ماه سن، هنوز تنهام و نتونستم عشق رو تجربه کنم. آخ...

من میدونم اما خدا حواسش هست به من، مهربون تره از مادر برام و میدونم هوامُ داره... میدونم درست همین الان که من نشستم و دارم از تنهایی و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه مینالم، اون داره برام بهترین ها رو رقم میزنه و شریط خوب رو برای به وجود اومدنشون فراهم میکنه و باز برای چندمین بار آیه «و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد» رو زمزمه میکنم و میگم که خدایا توکل به تو...

*کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه؟

 

خدایا مث همیشه، خودم و زندگیم رو می سپارم به خودت... من هیچ کاری از دستم بر نمیاد و هیچ حرکت تاثیر گذاری نمیتونم توو این مورد خاص انجام بدم، خدایا خودت بهم کمک کن...

 

توکلت علی الله

 

یه خدا بیامرزی یه زمانی گفته «لعنت بر آن دهانی که بی موقع باز شود»، بعد من میخوام با حفظ مفهوم به عبارت «لعنت بر اون زنگِ تلفنی که بی موقع بخوره» تغییرش بدم!

 

 

دقیقا از «امروز» به تاریخ نهم تیرماه یک هزارُسیصدُنودُهفت تا «اون روز»؛ دو ماهُ نُه روز باقیه...

 

*خدایا تو به وقتم برکت بده، بهم پشتکار و تلاش لازم و حتی بیشتر بدهف چشم امیدم فقط به توعه ولاغیر...
**توکلتُ علی الله
*** الحمدلله کما هواهله ^_^

متنفرم ازت دکی!

76

 دبستان بودم، درسم خوب بود و جزو نفرات برتر بودم... اما دست خطم خوب نبود؛ هنوزم نیست البته، اما نه اونقدر بد که لایق تنبیه باشم... یادمه یه روز معلم کلاس سومم منو صدا زد و مشق هام رو دید، قبلش البته ازم چندتا سوال از جدول ضرب پرسید، جواب دادم اونم کاملا درست... بعد وقتی دفتر مشقم رو نگاه کرد، دستم رو گرفت و آستینم که تا  مچم پایین اومده بود رو کمی زد بالا، بعد محکم زد پشت دستم و گفت: اینو زدم که یادت بمونه از این به بعد مشق هات رو خوش خط بنویسی...

من اما انگار از همون بچگی مغرور بودم، اشک حلقه زد توو چشم هام ولی اجازه ی گریه کردن ندادم به خودم...یادمه اومدم خونه و دیگه مدرسه نرفتم... یادمه به مامانم گفتم دیگه مدرسه نمیرم و خب نرفتم...دقیقا برای یه هفته مدرسه نرفتم و خونه موندم! بعد دلیلش رو هم گفتم به مامانم، یه روز معلممون دیده بود مامانم رو و بهش گفته بود چرا نمیاد مدرسه؟ چرا نمیفرستیش؟ مامان هم گفته بود دیگه نمیخوام بفرستمش مدرسه وقتی هیچ توجهی به درسش نمی کنین و بخاطر دست خط بدش کتکش میزنین.. بعد معلمه هم گفته بود حیفه، باهوشه، دایی هاش و عموش پزشکن و خب یه سری خزعبلات دیگه!!

اصلا یادم نیست که مامانم چجوری منو راضی کرد برم مدرسه یا اصلا دیگه بعدش چی شد و حتی نمیدونم معلم کلاس سومم چی پیش خودش فکر کرده بود اون روز که منو زد، اما من دقیقا از همون سال تا پایان دوره ی کارشناسیم دیگه نخواستم جزو نفرات برتر کلاس باشم، دیگه درس نخوندم و دست خطمم حتی خوب نشد... بعد الان که توو دوره ارشد، اونم دانشگاه ملی و روزانه، خواستم و تونستم (به لطف و کمک خدا) که معدل الف شم و شدم، می‌ترسم بازم به دست خط بدم ایراد بگیرن و کتک بخورم...

* اگه معلمین، لطفا خیلی خیلی دقت کنین توو برخورد هاتون، ممکنه با کوچکترین برخوردتون آینده ی یکی ساخته یا تبدیل به ویرون شه!

 

وای از امشب...

 

مثلا اینقدر شجاع بودم که گریه می کردم !

 

75

به نظرِ شخصِ شخیصِ بنده، آدمی که عاشق نیست یا کسی دوسش نداره نباید سریال های کره ای رو که توشون چقدر قشنگ عاشق میشن رو ببینه! اصلا به نظر من، دیدن سریال های کره ای برای فردی که عاشق نیست و عاشقش نیستن یا حتی عاشقش هستن ولی بیخبره، حرامه!
من خودمم دیدن اینا برام حرامه، الان مثلا من چه غلطی بکنم وقتی بیست و شش سال دارم و تا الان هیچکس رو دوست نداشتم ؟
من فک کنم خستگی(چه روحی چه جسمی و حتی روحی بیشتر از جسمی!) برای من حکمِ الکل رو داره برای آدمِ مست یا مواد مخدر برای معتاد! همون جوری که وقتی یکی مست میشه همه ی خودشو میریزه بیرون و روو میشه، منم وقتی خسته میشم؛ خصوصا روحی همه چیزم رو می ریزم روو... نه اشتباه فکر نکنین، من اساسا اینقدر روو هستم که دیگه نیازی به روو شدن ندارم برای بقیه، من از همه بیشتر برای خودم روو نیستم، مثلا هی میگم بابا مهم نیست که مثلا نمیدونی عشقِ کسی هستی یا نه! یا اینکه مثلا وقتایی که دلم فردی از جنس «مرد» بودن به معنای واقعی و نه فقط «نر» رو میخواد، با خودم میگم داری خیال میکنی! بابا تو خودت یه پا مردی.. محکمی، میتونی تحمل کنی این همه تنهایی ها رو! بعدشم کتابِ «آنالیزَم» رو از قفسه ی کتابا برمیدارم و خودم رو میندازم توو یه دریا قضیه تا یادم بره دلتنگم ...اما حالا کافیه خسته باشم(تاکید میکنم بیشتر روحی!!!) دیگه نمیتونم تظاهر کنم که عیب نداره نمیدونی «مردی» دوست داره یا نه، عیب نداره کسی رو دوست نداری، دیگه نمیتونم کتابِ آنالیزم رو بردارم و غرق شم توش! اصلا انگار آنالیز هم اون موقع برام دهن کجی میکنه! اینجور وقتا روو میشم با خودم و میگم بسه بابا! تظاهر بسه، تو هم نیاز داری به یکی تکیه کنی، تو هم نیاز داری وقتی داری یه آهنگ عاشقونه گوش میدی، به این فکر کنی که یکی داره این آهنگ رو به یادِ تو گوش میده یا حتی خودت داری این آهنگ رو به یادِ یکی گوش میدی!
اما نه هیچوقت اینجوری نبوده، هیچوقت نزاشتم کسی عاشقم شه، هیچوقت نزاشتم عاشقِ کسی شم و این برای من الان حکمِ سم رو داره، دارم ذره ذره آب میشم از تنهایی، از محکم بودن، از مرد بودن، از قوی بودن!
دقیقا یک ماه و 24 روز دیگه من بیست و هفت سالم میشه و تو نیستی! به نظرت «بیست و هفت سال» تحمل و مرد بودن، برای یه دختر با اون همه ناز و دلبری و عشوه ای که خدا تو فطرتش قرار داده، مرد کافی نیست؟ نمیخوای منو از خدا بخوای؟ نمیخوای پیدات شه و من و خودت رو از تنهایی نجان بدی؟ مثلا تو نمیخوای یه روز با موهای باز، با یه عطرِ خیلی خیلی خُنَک، با یه دامن تابستونی و خُنک، با یه سینی آب طالبی بیام درِ اتاقت رو آروم باز کنم، بعد از پشت سر بهت بگم که خب دیگه الان وقتت مالِ منه و تو مالِ خودمی، بعد همینجور که داریم آب طالبی میخوریم برام از روزایی تعریف کنی که دوسم داشتی و چه آهنگ هایی رو به یاد من گوش کردی و... آخ بسه... من الان بهت نیاز دارم! الان

لعنتی

شماره پست 74 اما به افتخار سایزم، 44

هیچوقت فکر نمیکردم مثلا وقتی میخوام برم مانتو بخرم، سایز 44 برام اندازه باشه!
نمونه اش همین چندروز پیش که رفتم مانتو بخرم:

 یه مانتوی خوش رنگِ صورتیِ ملیح اون بالا آویزون بود و من به خانومه گفتم ببخشید از اون مانتو، تا چه سایزی دارین؟ گفت که این فقط همین یه سایز ازش موجوده و بقیه اش فروش رفته. بعد من گفتم خب پس هیچی، یه دفه بعد از چند لحظه خانومه پرسید برا چه سایزی میخوای؟ گفتم برا خودم. بعد گفت خب این اندازته که، گفتم نه بابا این ندازه من نیست، باز گفت اندازته ها، گفتم نه نیست، من اندازه ی خودم رو بلدم دیگه، گفت چادرت رو باز کن ببینمت. وقتی چادرم رو باز کردم گفت این دقیقا اندازه ی خودته، با یه لحن بین خنده و جدی گفتم بهش اگه برم پرو کنم اندازه ام نباشه، عصبانی میشم آ  گفت مطمئن باش دقیقا سایز خودته... در کمال ناامیدی برش داشتم و رفتم توو اتاق پرو و در کمال ناباوری!! دیدم که اوه، آرههههه این دقیقا سایز منه که! یعنی اون موقع از برقِ خوشحالیِ نگاهم، همه جا روشن شد و اصلا باور نمیکردم یه روزی دست بزارم روو یه مانتو و دقیقا سایزم باشه و قرار نباشه با هزارتا سرمندگی بگم سایز بزرگترش رو دارین و اونام با یه نگاه «عاقل اندر سفیه» بهم نگن که این بزرگترین سایزه!
بعد وقتی اومدم بیرون به خانومه گفتم خب این مانتو سایز چنده؟ گفت که 44 !!! اصلا باورم نمی شد که...

یا مثلا چندماه قبلترش، رفتم شلوار جین بخرم و با هزار ترس و لرز گفتم خانوم شلوار فلان سایز رو دارین؟( بعد مثلا از سایز همیشگی هم کمتر گفتم)، خانومه گفت برا خودت میخوای؟ با یه غصه و اندوه گفتم که آره، کوچیکه؟ خانومه خندید و گفت نه عزیزم، خیلی هم بزرگه.. دو سایز کمتر از اینی که گفتی اندازته! و این حس خوشحالی رو کسی جز یه چاق نمیتونه بفهمه!

*الهی شکر

73

امروز سخت بود خیلی سخت!
دیروز دکی زنگ زد و قرار با دکتر الف رو برای ساعت 10:45 دقیقه امروز فیکس کرد و درضمن گفت که اگه باز کنسل شد، خواهشا مث سری قبل عصبانی نشو! خب البته حق داشت و صد البته منم حق داشتم که عصبانی شدم..
باید بگم ازش متنفرم، تحملش برام سخت شده و نمیخوام ببینمش اصلا.. سخت گیری هایی که کرده برام، به شدت دیگه طاقتم رو طاق کرده...
امروز ارائه ام از نظر خودم 5 بود از 10، در صورتی که استحقاق من 20 از 20 بود، دلیلشم عقب افتادن این قرار و بعد هم گرفتن اعتماد به نفس من جلوی دکتر الف، توسط دکی بود ! بله ایشون با رفتارشون همیشه اعتماد به نفس منو می گیره و بعدش هم هی بهم میگه تو چرا اینهمه استرس داری؟!

بعد که تموم شد، رفتم که به سرویس دانشگاه برسم و به طرز وحشتناکی راننده و ماشین دانشگاه عوض شده بود و حرکات راننده عجیب غریب شده بود و هی با خودم فکر کردم که نکنه سرم بلایی بیاد و اصلا این ماشین برای دانشگاه نباشه! چو هیچ آرمی روش نبود!
بعد از ترس به بجه ها زنگ زدم و شماره پلاکش رو فرستادم که اگه اتفاقی افتاد، حداقل بتونن جنازه ام رو پیدا کنن! بعد هم وقتی تلفنم تموم شد، راننده پیجید توی یه کوچه و مسیر اصلی رو نرفت! بعد وقتی ازش پرسیدم چرا پیچیدی اینجا، گفت که میخواد بره و دو سه نفر دیگه از راننده ها رو سوار کنه و خب شما حدس بزنین چی به من گذشتتتت توی این بازه ی زمانی! به تنها چیزایی که فکر میکردم این بود که اگه اتفاقی خواست بیوفته آیا اندازه میشم که بخوام از توو پنجره فرار کنم یا میشه مثلا با لگد در رو باز کنم و فرار کنم؟ وحشتناک بود و هی توو دلم آیت الکرسی می خوندم !
بعد هم میگفتم به خودم خب احمق، اگه اونایی که میخواد سوار کنه راننده نباشن و همدست هاش باشن، چه گلی میخوای به سرت بگیره؟
شما فقط یه لحظه خودتون رو بزارین جای من، فرض کنین سوار ماشینی شدین که ظاهرش شبیه سرویس های دانشگاس، سر ایستگاه دانشگاه سوار شدین و سرهمون ساعت مقرر... بعد ولی راننده غریبه اس و داخل ماشین کاملا جدیده، از مسیر اصلی و همیشگی منحرف شده و هی داره توی کوچه ها و خیابون های ناآشنا میره و شما هیچ کاری از دستتون بر نمیاد! وای وای

بعد زیر یه پل ایستاد و رفت پایین، پاشدم از پنجره نگاه کردم ببینم داره چیکار میکنه، دیدم بعد چند دقیقه به یکی سلام کرد و دوتایی سوار شدم، وای وقتی قیافه ی آشنای نفر دوم رو دیدم، اصلا انگاری خدا بهش رو بهم داد...

برای همین میگم امروز روز خیلی خیلی سختی بود، هم شروعش سخت و بد بود و هم تموم شدنش سخت و بد و ترسناک!

خدا همه رو حفظ کنه

امروز، روز سختی بود، خیلی سخت

توو شرایط بدی گیر کردم...

* خدایا تو درست کن، تو حل کن

امروز که داشتم از خیابون رد میشدم، یه ماشین از روی انگشت های پام رد شد و ای کاش که جای انگشت هام، از روی خودم رد میشد... خسته ام

دیگه تحمل همه چیز برام سخت شده، دیگه واقعا تحمل ندارم، بسه... بخدا بسه

ای کاش حالا که دارن مجازاتم میکنن حداقل  مجرم بودم