روزهای سگی!

امروز عصبی‌ام. یعنی این قابلیت رو دارم که در واکنش به کوچکترین صدایی، انواع و اقسام فحش‌های ناموسی رو بدم. دماغم حالت عطسه داره و چندتایی هم عطسه زدم از صبح. حالا یا مال این هوای بهاری و پنجره‌ی بازه یا کرونا... دیگه حوصله و توان کرونا و استرس‌هاش و قرنطینه‌اش رو ندارم واقعا.

دلم گریه میخواد و به شدتتتت دلم گرفته. دلم یه مهمونی خانوادگی شاااااااد میخواد. با حضور هر دو خانواده ی مامان اینا و خاله اینا، بدون ترس و استرس کرونا. دلم حتی یه بازارگردی مَشتتتتت میخواد از اینا که دیگه آخراش پاهات گزگز میکنه، کمرت درد میکنه، دستات دیگه از بس خریدا رو با خودت اینور اونور کردی یه چندسانتی قد کشیدن و یه دلت میگه ول کن گشنمونههههه اون یکی دلت میگه یه ذره دیگهههه! بعد ولی فعلا چون پیک کرونای پِدَّسگه! نشستم توی خونه و دارم اینجا چرت و پرت می‌نویسم.. از اول کرونا دیگه همچین بازاری نرفتم و اگرم مجبور شدم برای خرید برم بیرون فقط رفتم توی مغازه مورد نظر (تازه اگه شلوغ نبوده) جنسِ کوفتیِ مورد نظرم رو خریدم و پریدم بیرون. تمام اعمال عبادیِ جَمعی هم که تعطیل. مسخره اس و جای گریه داره ولی از اول کرونا حتی یادم نمیاد رفته باشم مسجد، یا مثلا مجلس عزاداری امام حسین (امیدوارم که اون دنیا ازم گله نکنن)،  آخرین بار یادمه صبح زود(حدود ۵ صبح) با شوهرم از ترس کرونا رفتیم یکی از شهرستان‌های کوچیک اطراف تا صبحانمون رو توی پارک بخوریم و کسی نباشه، بعد محرم بود و من صدای زیارت عاشورا رو از کوچه پس کوچه‌ها شنیدم و با ماشین افتادیم دنبال صدا تا بلاخره خونه‌ای که توش مراسم بود پیدا کردیم. ماشین رو دم در خونهه پارک کردیم و دوتایی توی ماشین با شیشه پنجره بالا، زیارت عاشورا گوش کردیم، تهشم که تموم شد در کمال تعجب صاحبخونه که مث ما بی‌وفا نبود و متوجه ما شده بود، برامون صبحانه آورد و بهمون داد. خیلی چسبید. یعنی میخوام بگم ای توو روح کرونای لعنتی.

همین الان دقت کردم دیدم چون حواسم از عطسه و گرفتگی دماغ پرت شده دیگه خبری ازشون نیس! باورم نمیشه حتی اینام منشاء تلقینی دارن عوضیا. بخدا که دلم لک زده برای یه مهمونی شلوغ! آخرین مهمونی شلوغی که شرکت کردم از بعد کرونا، جشن عروسیمون بود که بخاطر کرونا ۳ ماه به تعویق افتاد و با ۲۴ نفر برگزار شد. خب البته که ریدم توو کرونا ولی خوش گذش. داشتم میگفتم امروز از اون روزای سگیه که اعصاب ندارم و دارم میگردم پاچه بگیرم، معلومه یا بازم بگم؟

 ساعت ۲ نیمه شب همسرم رو از خواب بیدار کردم بهش میگم:

من خربزه میخوام :دی

یه نگاه به من کرد، چند ثانیه مکث کرد و گفت: تنها چیزی که این فصل سال و این وقت شب شبیه به خربزس، کیوی نارسه که توو یحچال داریم، بیارم برات؟ 😂

 

 

 

* تا یه ساعت بعدش نمی‌تونستم از خنده بخوابم :)))