بعد از حدود سه ماه رفتم به شهرِ پدری.. حالم؟ داشتم داغون میشدم. یا شاید هم شده بودم. چیزی از یک عدد منِ شادِ خرامانِ عاشقِ تفریحُ درسُ کار نمونده بود.
هیچی جز یک منِ درمونده‌ی بیمار که تاندونِ دستِ چپش کشیده شده و چون به کسی نگفته، روز به روز بدتر هم شده و حتی نمیتونست دیگه دکمه‌های لباسش رو ببنده و چون تمام فشارها رو یک تنه دستِ راستش تحمل میکرد، دست راستش هم دچار همون آسیب شده و ضمنا گرفتارِ افسردگی ناشی از دوری شهرِ قشنگش و خانواده‌اش، ترس و استرس کرونا، ترسِ از دست دادن مردِمحبوبش، همینطور دردِ تحمل و دم نزدن که مبادا عزیزِ دلش بدونه چقدر حالش بده و ... همه و همه باعث شده بود چیزی ازم نمونه. یک دخترِ افسرده که به هیچ جایی جز چهار دیواریش اعتماد نداره و دوست داره توی خونش بمونه..
با این حال رفتم. داغونِ داغون. خسته و ناتوان. ناتوان از تحمل دوری. حالم بد بود. یادمه اون روز که بلاخره صدام در اومد و ناخواسته آخ گفتم از درد، همسرم سریع منو پیش دکتر برد. وقتی دکتر معاینه کرد و بهم گفت این دست دیگه برات دست نمیشه دلم باز هم ریخت. همینطور که طبق معمول دم نمیزدم توی دلم گفتم آخه من میخوام مادر شم و بچه هاام رو با دستام بغل کنم و شیر بدم. میخوام باهاشون بازی کنم. میخوام دستشون رو بگیرم و وقتی دستم رو میکشن تا فرار کنن سمت سرسره های پارک بتونم دستشون رو رها نکنم و ... .
ای وای که چه روزایی بود... الان که دارم می نویسم اشک امونم رو بریده و اجازه نوشتن بهم نمیده. انگار تمام این مدت یه سدِ بزرگِ محکم جلوی اشک‌هام ساخته بودم.
رفتم خونه پدری و آروم شدم. میدونین چرا؟ چون روزی که اومدم برای کارای عروسیم و آخرین روزِ حضورم به عنوانِ دخترِ خونه بود، کنده نشدم. ریشه‌هام هنوز اونجا بود. اونجا باقی مونده بود. اینجا رو خونه‌ام نمی دیدم. دوسش داشتم چون دوتایی با عشق ساختیمش اما فکر میکردم هنوز مهمونم و قراره یه روزی باز برگردم خونه خودم. مثل آدمی که پاهاش رو جایی جا بزاره و بعد بدون پا وارد یک قصر بشه. نمیتونه بدوه چون پاهاش جای دیگه اس. من تمامِ روحم جا مونده بود. 
رفتم خونه پدری و یک ماه و نیم موندم. دلم تنگ نمیشد جز برای همسرم. انگار ظرفِ وجودم پر نمیشد که بخواد دلتنگ شه. گفتم بیخیال بمون و آروم شو. بمونُ بپذیر که تو علاوه بر اینجا یه خونه دیگه هم داری که باعشق، با محبت ساختینش. موندم و این دفعه نه تنها پاهام رو، که قلب و روحمم با خودم آوردم. پذیرفتم که یه خونه‌ی جدید در یک شهر متفاوت هم دارم که میتونم توش از ته دل بخندم. میتونم وقتی واردش بشم بگم «هیچ جا خونه خود آدم نمیشه». چیزی که تا قبل از اون نمیتونستم به زبون بیارم.
وقتی بعد یک ماه و نیم وارد خونه شدم دیدم که وای چه خونه زیبایی. ساعت 9 شب بود اما توی خونه‌مون نور هست؛ زندگی هست؛ عشق هست..
این من بودم که نمیتونستم ببینمش. من چقدر دلم برای خونه جدیدم تنگ شده. چقدر دلم براش تنگ شده. روزای سختی رو داشتم. اما روزای آسون و خوب هم کم نداشتم. زندگی درهمه! نمیتونی خوباشو جدا کنی بداشو بزاری. ان شاالله که روزای خوبُ بدون کرونا میاد. خیلی زود...
 

*یا علی گفتیمُ عشق آغاز شد.

همین سه ماه پیش بود. یه روز شنبه‌ی عادی مث بقیه‌ی شنبه‌های عمرم.
ساعتم رو برای ۷:۴۵ کوک کرده بودم. از خواب بیدار شدیم و با همسرم صبحانه خوردیم‌. بعدِ رفتنش دیدم خیلی خسته‌ام هنوز، دست و پام انگار غش میره و خوابم کامل نشده. به زور وسایل صبحانه رو جمع کردم و جا دادم سر جاشون و رفتم که بخوابم. اونقدر خسته و کوفته بودم که خیلی زود خواب رفتم. وقتی بیدار شدم انگار خیلی سردم بود و هی دلم میخواست از زیر پتو در نیام. حس میکردم تب دارم اما نمیخواستم باور کنم. این روزا تب دیگه نشونه یه سرماخوردگی عادی نیست. دوست داشتم بدونم تب دارم یا نه، برای همین زنگ زدم به همسرمُ گفتم وقتی میاد خونه یه تب‌ستج هم بگیره برام. کلی استرس داشتم تا رسیدن همسرم. وقتی همسرم رسید بدو بدو تب‌سنج رو ضدعفونی کردم و تبم رو اندازه گرفتم. ۳۸.۵ .. دلم هُری ریخت!
قبلا خونده بودم که توی کرونا دمای بدن دقیقا ۳۸.۵ هستش... سریع ماسک زدم و از همسرم خواستم اتاقش رو جدا کنه و سریع به دایی زنگ زدم و براشون شرح حال دادم. یه سری نکات بهم گفتن و بعد ازم خواستن مراقب حال عمومیم باشم ولی ترجیحا به مدت ۱۲ روز توی قرنطینه کامل باشم. توی همه این مدت داشتم چک میکردم که این مدت جایی رفتم یا نه؟ و هر بار به این نتیجه می‌رسیدم که توی این شهر که تازه ۵ ماه بود بخاطر ازدواج توش ساکن شدم جایی رو ندارم که برم جز خونه مادر همسرم..
بعد هی هربار خداروشکر می‌کردم و خیالم راحت میشد که پس کرونا نیس، تا اینکه فردا صبح علایم مادرشوهرم و از پس فردا صبح علائم همسرم شروع شد.. انگاری سقف آسمون روی سرم خراب شد. به خانواده‌ام چیزی نگفته بودم که نگران نشن ولی واقعا به دعا و همدلیشون نیاز داشتم. بعد حدود یه هفته که تقریبا از اوج بیماری رد شده بودیم در جریان قرارشون دادم اما در مورد اینکه کرونا بوده چیزی نگفتم چون هیچکدوممون با وجود اینکه توی قرنطینه بودیم اما تست نداده بودیم. تا اینکه بخاطر سن پدرشوهرم ایشون تست دادن و جواب مثبت بود‌.. روزای سختی رو داشتم به عنوان یک تازه عروس می گذروندم. شکایتی ندارم. روزهای سخت و آسون زیادن توی زندگی اما فشاری که بهم اومد توی اون دوره، شاید اندازه چندسال پیرترم کرد درست توی اوجِ جوونیم.