به تاریخ ۲۸ آبان ۰۴

من از وقتی مادر شدم دیگه پاییز برام عاشقونه نیست، دیگه برگای زرد منو یاد صدای خش خش و یار و هوای دونفره نمی‌ندازه!

با هر برگ درختی که زرد میشه و میوفته، صدای سرفه و عطسه توی سرم اکو میشه!

دیگه زمستون سفید و ملیح و مهربون نیست، سرده و سگ سوز میاد..

حتی بهار هم فصل شکوفه زدن و زیبایی نیست، فصل زیاد شدن ویروسای پدرسگه!

ادم وقتی مادر میشه، دنیاش عوض میشه، هر چیزی در این جهان براش حکم تهدید داره، دیگه گل بازی یه خاطره‌ی قشنگ کودکی نیست یه عامل کثافته که ممکنه ازش بیماری بیاد..

آدم وقتی مادر میشه گاهی حتی میخواد فرمون خدایی رو از خدا بگیره و خودش برونه، گاهی تندتر گاهی کندتر.. بعضی موانع رو رد کنه یا از بعضی کوچه‌ها اصلا رد نشه...

پ‌ن: مادر که بشی دنیات عجیب زیبا و شگرف میشه.. مادری همون رنجِ لذت بخشیه که امیدوارم خدا از هیچ‌کس دریغش نکنه..

۲۵ آبان ۰۴

دیروز داشتم به همسرم میگفتم دلم میخواد یهویی بی‌هوا، بدموقع مثلا لنگ ظهر یا بوق سگ، یا مثلا همین الان پاشم برم خونه‌ی پدری، بدون نگاه کردن به ساعت و خبر دادن خیلی سرخوش و سبک بال زنگ در خونه‌شون رو بزنم، در رو که باز کردن جفتشون بیان بدرقه‌م، دخترم رو بدم بغلشون و برم توی آشپزخونه، در کابینتا و کمدای خوراکی رو باز کنم و از هرکدوم یه ذره بخورم و بعد برم سر گاز ببینم چی غذا دارن، از اونم بخورم و بعد برم سر یخچال...

بخور بخور که تموم شد از روزم بگم، از روزشون بگن و یه دوساعتی پیش هم بشینیم و بعدم بچم و بزنم زیر بغل و بیام خونه...

ولی امان از دوری..‌

پ‌ن: بعدش با خودم گفتم مامان و باباهامون که دیگه مامان باباهاشون زنده نیستن، چه غمی دارن..

به تاریخ ۲۰ آبان ۱۴۰۴

چقدر این روزا نیاز به نوشتن دارم. حالت ایده آلم اینه که لپ‌تاپم همیشه باز باشه روی اپن آشپزخونه و من هر زمان نیاز به نوشتن داشتم فقط اراده کنم!

اما موضوع پیچیده‌تر از این حرفاس و خیلی وقتا که نیاز به نوشتن دارم حتی یه جای امن و یه قلم و کاغذ هم ندارم برای سکوت و سکون...

فک کنم اصلا همینحوری شد که وبلاگ نویسی به حاشیه رفت و جاش رو به کانال و گروه توی تلگرام و ایتا و امثالهم داد...

این روزا عصبی شدم، وحشی شدم، همش یا دارم پاچه میگیرم یا پاره‌ پوره میکنم! چرا؟! نمیدونم.

دروغ گفتم، میدونم اما جرات ندارم باهاش روبرو شم‌..

بگذریم..

پ‌ن: القصه که ما را یارای نوشتن نتواند!

اول شخص خاص من!

من واقعا نمیدونم تو دعای خیر کی برای منی؟
ما پنج سال سخت رو گذروندیم، برای تک تک لحظاتش با هم گریه کردیم، خندیدیم، دعوا کردیم، قهر کردیم و غرق شادی شدیم. اینجایی که من هستم حقیقتا بدون کمک تو ممکن نمیشد عزیز دلم.
این دومین هفته ای هستش که من اومدم یه کافه ی دنج و سبز و برای خودم دارم تایم میگذرونم و اینو مدیون تو ام. جدی میگم. من حتی گاهی تحمل خودم رو هم ندارم ولی تو همیشه منو دوست داشتی، حتی اون روزایی که انقد حالم بد بود که بهت گفتم دوست ندارم و این «دوست ندارم» بزرگترین دروغ من بود عزیزم، چقدر خدا رو شکر کنم؟
ممنون خدایا :)

سلام :)

چقدرررر دلم برای اینجا تنگه همیشه و چقدرررر بیشتر زمانی برای نوشتن ندارم، اما! باید بنویسم، به هر سختی که هست، حتی اگه مث همین الان برای نوشتن مجبور شم لپ‌تاپ رو بزارم روی اپن آشپزخونه که دست دخترک نرسه بهش، و یا حتی مجبور باشم صدای غرزدن‌هاش رو برای رسیدن به لپ‌تاپ تحمل کنم!
من باید بنویسم..

* راستی سلام :)

چقد دلم برای اینجا تنگ شده.. برای نوشتن که خیلی زیادتر !

چی فک می‌کردم چی شد!!!

وقتی بچه‌ی شیرخوار داری بهت توصیه میشه آب و مایعات زیاد بخور که شیر داشته باشی برای طفلت...

‌‌

پ‌ن: روضه‌ی آب رو فقط وقتی درک میکنی که یه فرزند شیرخوار داشته باشی و ببینی بی‌آبی چه بر سرتون میاره!

 

به تاریخ یازدهم اردیبهشت یک هزار و چهارصد و یک، خداوند به وسیله‌ی تو، تاج مادری رو روی سر من قرار داد :)

 

 

 

 

‌الهی هزاااار بار شکر❤

همه چیز تکانی!

چند هفته‌س که به همسرم گفتم بیا پنج شنبه و جمعه ها یه کمد، کشو یا کابینت رو انتخاب کنیم و بریزیم بیرون و تمیز و مرتب کنیم و باز بچینیم سر جاش.
راستش اصلا قصد همچین کاری نداشتم و ترجیح میدادم یه نیروی خدماتی مطمئن پیدا کنم و اون بیاد ولی خب الان یک سال و هشت ماهه که دارم میگردم و پیش نمیاد! یا پیدا میشه و وقتی بهشون نیاز دارم سرشون شلوغه و نمیان یا کلا اون مدل که من دوست دارم پیدا نمیشه.
خب البته بدک هم نشد دیگه خودم آستین همت رو بالا زدم و با کمک همسرم شروع کردیم تمیز کاری! هفته قبل یکی از سخت ترین و روی مخ ترین کارا رو انجام دادیم و اونم بیرون ریختن کمد لباسی بود! کلییییی لباس داشتم از زمانی که لاغر بودم ولی نگهشون داشته بودم چون امیدوار بودم یه روزی همین نزدیکی ها بلاخره باز لاغر میشم و اندازم میشن. ولی دیگه فعلا با شرایط پیش رو حداقل تا یک سال آینده اندازم نخواهند شد و منم این دندون لق رو کندم و پَکشون کردم و از توی کمد برشون داشتم. کلی روسری نو داشتم که چون رنگشون به پوستم نمیومد تا حالا سر نکرده بودم ولی خب چون خیلی دوسشون داشتم دلم نمیومد که از توی کمد جمشون کنم. اونا رو هم برداشتم که برسه دست کسی که بیشتر از من استفاده میکنه. همینجور چندتایی کیف و...
دیروز هم همین بلا رو سر کشوی لباسام آوردم و تقریبا 60 درصد لباسا چون دیگه اندازم نبود روی شکمشون! جمع شدن و رفتن اون زیرا.. نتیجه؟ باید بگم عالی شد، هم کمد و کشو بسیااااار مرتب و خلوت شد هم ذهنم.
کار سخت دیگه ای که باید انجام بدیم جمع کردن تختمون هستش چون خونمون فقط یه اتاق داره و نمیشه سیسمونی رو توی هال چید و جایی جز اتاق خواب فعلی نیست. فلذا با اینکه اتاقمون رو دوس دارم باید جمع شه و آماده شیم برای مهمون کوچولومون که همه این سختی ها فدای یه تار موی قشنگش :)
اینا رو اینجا می نویسم که بعدها یادم بیاد چه چالش هایی داشتم و چقدر خوب ان شاالله به لطف خدا حلشون کردم. حالا شما نیا بگو اینا که چالش نیست و مردم هزار و یک مشکل دارن و تو خبر نداری! باشه تو خوبی بابا. تو چه میدونی از دل من؟! پوف :|
ولی خدایی همه آدما اندازه خودشون مشکل و چالش دارن توی زندگیشون و هیچکس نمیتونه بگه مشکلِ من بزرگتر یا کوچیکتره، چون تو هیچوقت جای کسِ دیگه‌ای جز خودت نمیتونی باشی و توان درکِ شرایطِ یکی دیگه رو هم نخواهی داشت.
الان فقط دلم میخواد یه عکس از ویوی بالایِ هالمون بدم! دور تا دورش وسیله هائیه که باید برن سر جاشون ولی من زورم نمیرسه ببرم بزارم سر جاشون!
چرا یهویی متنم انقد غُری شد؟ قرار نبود اینجوری بشه :دی

امسال عید اولین و ان شاالله آخرین سالیه که نمیتونم تعطیلات عید رو برم بمِ قشنگم. و از سالِ بعد ان شاالله سه تایی و حتی بیشتر:دی میریم بم :)
خب دیگه فعلا بسه حرف زدن...