باورم نمیشه اینجا نُه سالش شده!

 

 

امروز خیلی بی حوصله و عصبی بودم. تازگی ها متوجه شدم که گاهی اوقات حسِ دلتنگی توی من به  شکلِ خشم خودش رو نشون میده (البته که جنابِ عین میگه همیشه اینجوری نیست و خیلی کم پیش میاد که اینجوری باشه) اما خودم فکر میکنم دقیقا همینجوریه...
خب اینجور وقتا خیلی باید مراقب باشم که وقتی بعد از یه صبحِ طولانی با هم تماسِ تصویری داریم، دلتنگیِ غضبناکم رو روش خالی نکنم که حال و روز اونم خراب شه و این کار بسیار سخته...
این یک ماه گذشته که کنار هم بودی اندازه دو روز گذشت ولی همین سه روزی که رفته انگار سه ماهه که نیست...
دیروز خیلی دلتنگِ غضبناک بودم و هیچ حرفی نزدم بهش فقط گفتم میشه من بخوابم و تو تماس رو قطع نکنی؟
اونم طبق همیشه مرد و مردونه قبول کرد و پاش موند...
بعد سه روز اولین بار بود که با آرامش خوابیدم.. هر وقت چشام رو باز کردم تا جابه جا شم دیدمش که داره کاراش رو میکنه و هست...
ممنونم ازت که همسرِ دلتنگِ خشمناکت رو هم درست عینِ همسرِ مهربونِ خوش اخلاقت دوست داری : )

 

یه مدت قبل به بیماری «نکنه کرونا گرفتم» مبتلا شده بودم، الان مبتلا شدم به مرضِ «من فک کنم کرونا گرفتم خوب شدم»!

هیچوقت اینهمه واضح، تاثیر مستقیم رفتارمون روی بقیه رو ندیده بودیم...

 

 

 

 

*کرونا مچکریم😁

بهم زنگ زد و گفت که دارن می رن یه سر به خونمون بزنن. راستش دلم خیلی هوایی شد، دوست داشتم جهیزیه رو بچینم، اونجا زندگی کنم، بهارش رو ببینم با اون باغچه پر درخت و پر شکوفه اش..

وقتی قطع کردیم دلم هوایی شده بود حسابی. بعد نیم ساعت بهش زنگ زدم دوباره، رفته بود و یه سر زده بود توی خونه که بارون احیانا داخل نیومده باشه و... از حیاط پر درخت و شکوفه هاش برام گفت و از اینکه چقدر جام خالیه. دست خودم نبود پر بغض شدم و اشک هام ریخت.. ولی خداروشکر که پشت تلفن بودم و نزاشتم متوجه شه گریه میکنم.

دنیا چقدر عجیب شده!

یادمه پارسال همین روزا بود که با همسرم دربه در دنبال رزرو تالار بودیم که مراسم عروسی بگیریم، یادمه چقدر روزایی که خالی بود مناسب نبود و چقدر اون مدت ناامید شده بودیم و میگفتیم حالاحالاها نمیتونیم عروسی بگیریم تا اینکه بلاخره برای یکی از روزای فروردین۹۹ یه تاریخ خالی پیدا شد و تالار رو اوکی کردیم. اون روز رو یادمه که چقدرررررر جفتمون خوشحال بودیم و انگار یه بار سنگین از روی دوشمون برداشته شد و تونستیم به بقیه ی کارا و ملزومات عروسی فکر کنیم. چقدر دنبال جاهای خوبو قیمت مناسب گشتیم تا به خانواده ها فشار نیاد. از ارایشگاه عروس بگیر تا پرده و مبل و تخت و اتلیه و هزارتا چیز دیگه.

حتی یادمه چقدر استرس داشتم که مبادا خدای نکرده کسی طوریش شه و عروسی عقب بیوفته... و هیچوقت فکر نمیکردم کل جهان بپیچه به هم و عروسیمون بیوفته عقب!

البته که هزااااااااار هزاااااار بار شکر که عروسیمون بخاطر زبونم لال فوت عزیزی، عقب نیوفتاده اما اومدم التماس کنم که رعایت کنین. توی خونه بمونین بخاطر خدا، بخاطر خودتون و بخاطر من و امثال من که شاید اگه این بار هم تاریخ عروسیشون کنسل شه ممکنه دیگه نتونن عروسی بگیرن و خدایا، تو همه کاره ای و ما هییییییچ کاره. تو بخواه که همه چی باز به روال عادی برگرده. تو بخواه که عروسی همه و عروسی ما هم به خوبی و خوشی و شاد برگزار شه. خدایا تو بخواه و تو رحم کن.

 

 

 

*امضا: یک عدد بنده ی بیچاره ی درمانده...

** خدایا ببخشمون بخاطر همه اون چیزایی که داشتیم و شکرش رو به جا نیاوردیم. خدایا باهامون بر اساس رحمان و رحیم بودنت رفتار کن.

اینقدر فاصله شرعی رو رعایت نکردیم که فاصله اجتماعی هم اضافه شد. عایا ایمان نمی آورید؟؟

 

 

 

* اُف بر کرونا😑

یاد باد آن روزگاران یاد باد که پوست پفک رو بعد از خریدنش، نمیشستیم ُ پفک میخوردیم!

 

 

خداشاهده حتی توی خواب هم نمی دیدم که بخوام قبل پفک خوردن، اول با آب و کف بشورمش... آخ کجاست اون روزا که از صبح میرفتم بازار، بعد وسط گشت زدن هام وقتی گرسنه ام میشد میرفتم یه اسنک، آبمیوه، کیک یا سمبوسه میخریدم بعد با همون دست های چرکولیم میخوردم...

 

 

حتی نمیدونستم باید شُکر اینم به جا بیارم😁

خدایا شُکر، بابت همه اون چیزا که باید شکر میکردیم اما حتی نمیدونستیم باید شکر کنیم.

ماها توی خونه‌هایی بزرگ میشیم و تربیت پیدا می‌کنیم که از یه سری از قوانین ظالمانه‌اش بی‌زاریم، منتها به محض اینکه جدا می‌شیم و برای خودمون خانواده و یا زندگی مستقل تشکیل می‌دیم، میشیم همون آدما با همون قوانین ظالمانه و دوباره فرزندانی مث خودمون تربیت می‌کنیم...

 

 

 

*چه چرخه معیوبی!