سلام.
اول از همه یه عذز خواهی باید بکنم به خاطر یکم تاخیر برای گذاشتن این پست.دیروز خیلی سرم شلوغ بود هم به خاطر دانشگاه و هم به خاطر سالگرد زلزله و هم به خاطر مراسم ختمی که برای خانوم استادمون توی دانشگاه گرفتیم.خلاصه معذرت...
خب راستش از اواسط آبان دنبال یه متن خوب بودم که به مناسبت سالگرد زلزله اینجا بزارم.خیلی خیلی فکر کردم.اما خب دوست نداشتم زیاد اغراق آمیز باشه،اشک در بیار باشه یا...برای همین بازم فکر کردم و تصمیم گرفتم از یه روز قبل تا یه روز بعد از زلزله بگم.که نه اغراق آمیز باشه و نه چیزی جز حقیقت باشه.
باید ببخشین که شاید کمی ناراحت کنندست.
صبح روز۵شنبه۴ دی ۱۳۸۲:
وقت نماز صبح بود که یه دونه زلزله شد.
وقتی صبح رفتم مدرسه تمام بچه ها درمورد زلزله ی صبح حرف میزدن.یه عده متوجه شده بودن و یه عده هم نه.
اون روز صبح مدیرمون سر صف بهمون گفت که خدارو شکر اتفاقی نیوفتاده و همه چیز تموم شده.بهمون گفت که فکر کنین اگه این زلزله شدیدتر بود چه اتفاقی میوفتاد و اینکه هر کدوم از افراد حاضر در اینجا الان توی چه وضعی بودن.کی زنده بود و کی خدای ناکرده مرده بود....
توی اون لحظه فکر به این جریانات که هنوز اتفاق نیوفتاده بود مو رو بر تنمون سیخ میکرد.
گفت که امروز بعد از نماز ظهر نماز آیات بخونیم و ....
دیگه یادم نیست تا ظهر چه جوری گذشت.اما یه چیز رو هیچوقت یادم نمیره.
یه دوست عزیزی داشتم که هیچوقت وقتی میخواست بره خونه خداحافظی نمیکرد.هیچوقت.اون روز فهیمه بر خلاف همیشه ازم خداحافظی کرد و رفت خونه برامون عجیب بود که عجب بلاخره فهیمه یاد گرفت وقت رفتن به خونه باید خداحافظی کنه...
وقتی رفتیم خونه خب توقع میرفت که اعلام کنه بم زلزله شده اما خب توی اخبار اعلام نشد به خاطر همین همه میگفتن که زلزله نبوده،شاید یه چیز دیگه بوده که توی اخبار اعلام نکردن.
اون شب ما نمیدونم به چه دلیلی اما همه خونه ی عمه طاهره جمع بودیم.به جز مامان جون"مامانِ بابام" و عموم."اینم بگم که هیچکدوم از اقوام مامانم به جز بی بی جان و آغا بزرگم بم نیستن"
اون شب به محبوبه گفتم چقدر لباسی که پوشیدی بهت میاد و اون ۲بار منو بوسید.اونشب جای مامان جون خیلی خالی بود. محبوبه گفت که سه شبه داره پشت سر هم خواب یه جای سر سبز رو میبینه یه جایی که خودش میخندید و میگفت بهشته.مامانش میگفتن ایشالا مریم"خواهرش"خوشبخت میشه و اون با حالتی حق به جانب میگفت من خواب بهشت میبینم اونوقت مریم خوشبخت بشه؟!و بعد میخندید.محبوبه خوشحال بود،شاید میتونم به جرات بگم پر جنب و جوش ترین دختر توی فامیلمون بود.
اونشب دختر عمه طاهره که کرمان زندگی میکنه با ۲دختر۳ساله و۴۰روزش بم بودن.
خلاصه بعد از شام رفتیم خونمون حدود ساعتای ۱۰شب بود.
میخواستیم بخوابیم که ساعت۲۲:۱۵دوباره زلزله شد.مامانم به بی بی جانم زنگ زدن و گفتن که شب رو بیان خونه ما تا همه کنار هم باشیم.اما اونا گفتن که هوا خیلی سرده و نمیان.
بین ساعت۲۲:۳۰تا۲۲:۴۵ دوباره ۲تا زلزله شد و بی بی بی جان زنگ زدن و گفتن که میان خونه ما.آخه محمدکاظم و نجمه که اونموقع۸و ۷ساله بودم خوابیده بودن.و نمیشد ما بریم اونجا.
جالب اینه که هیچکدوم از این زلزله ها رو هم اعلام نکردن توی اخبار برای همین همه میخواستن باور کنن که اینا زلزله نیست.
اون شب من مثل یه دیوونه گریه میکردم و قسم میخوردم که فردا صبح زلزله میشه.قسمشون میدادم که فردا صبح زلزله میشه بیاین امشب توی ساختمان نخوابیم.اما چون هم خیلی خیلی هوا سرد بود و هم توی اخبار اعلام نشده بود مامان اینا میگفتن که هیچ اتفاقی نمیوفته.آقا بزرگم گفتن که بم سابقه زلزله نداره و این تکون ها زلزله نیست چون اگه بود حتما توی تلویزیون اعلام میکرد.
اونشب من تا توان داشتم التماس کردم چون ترسیده بودم مخصوصا اینکه به فاصله ی۱۵دقیقه ۲بار زلزله شده بود.
خلاصه تا ساعتای۱۲ به هر بدبختی بود خوابیدم.اونم چه خوابی با هر صدایی از خواب میپریدم.ساعت۴صبح ۲باره زلزله شده و خیلی از اونایی هم که شب بیرون از ساختمان خوابیده بودن به حساب اینکه دیگه تموم شده میان و بعد از نماز میخوابن توی خونه هاشون...
۵/دی/۱۳۸۲:
ساعت۵:۲۸دقیقه که زلزله شد من خواب بودم و وقتی چشمام رو باز کردم دیدم داره گچ های سقف میریزه روی صورتم و تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که پتوم رو بکشم روی خودم.و تا این کارو کردم سقف ریخت روم....
میدونین تنها چیزی که اون لحظه به ذهنم اومد چی بود:اینکه به خودم گفتم حکیمه زندگی همین بود.تموم شد.اون همه جنب و جوش برای زندگی و زنده موندن تموم شد.نمیدونم چرا اما حتی کمک هم نخواستم.حتی برای زندگی فریاد هم نزدم.تا اینکه مامانم پیوم رو زدن کنار و من خودم رو کشیدم بیرون.دیدم نجمه و محمد کاظم روی حیاط وایستادن و از ترس و سرما دارن مثل بید میلرزن.
مامان و بابا هم رفتن و دارن بی بی جان و آقابزرگ رو از توی اتاقم میارن بیرون.
سر بی بی جانم شکسته بود و شونه ی آقا بزرگ هم همینطور.دست منم شکست اما خدارو شکر مامان اینا سالم بودن.
وقتی اومدیم بیرون دیدم پسر همسایمون داره از توی کوچه داد میزنه آقای ح همتون سالمین؟داشت از بالای در میومد تو تا اگه کمک نیاز داریم کمک کنه.بابام گفت که سالمیم.بعد پرسید شما چی؟گفت ما سالمیم و بابام هم برای نماز رفتن مسجد و حتمت سالمن"آخه آقای ب عادت داشتن که هر۳وعده نماز رو توی مسجد میخوندن".یه دفه دیدم که از توی خونمو کوچه دیده میشه.یکی جیغ میزد.یکی گریه میکرد.....
بزارین یه چیزی بگم.اینکه خونه ی ما ۴ تا دیوار داشت و هر کدوم به یه طرف خراب شده بودن.انگار یکی یه مکعب رو باز کرده.نمیدونم متوجه شدین یانه منظورم رو.بچه ها وقتی یه سقف میریزه پایین قطعا باید قسمتی که گچ کاری شده دیده نشه اما انگار یه قسمت از سقف خونمون توی هوا چرخیده بود چون قسمت گچ شدش دیده میشد با اینکه سقف ریخته بود...
و اینکه ما دست های خدا رو دیدیم توی این ماجرا.شاید باور نکنین اما توی این زلزله معجزه کم نبود.
همسایمون دخترشون رو که هم سن من بود پیش ما گذاشتن و رفتن پیش باباشون تا ببینن مسجد چه خبره.
وقتی برگشت گفت که باباش فوت کرده یعنی از توی اون مسجد فقط۳نفر زنده موندن.
بعدها یکی از اونایی که زنده مونده به بچه های آقای ب گفته که باباشون داشته زیارت عاشورا میخونده و توی سجده ی زیارت عاشورا بودن که زلزله شده....
وقتی بابام از سلامت ما مطمعن شد رفت دنبال خواهر هاشون و خواهر زاده هاشون و مادرشون ....
آخه از هرکی میپرسیدیم چه خبر؟ میگفت خیابون سجادی با خاک یکسان شده.خونه عمه طاهرم اونجاست....
اگه دختر عمم و بچه هاش طوری میشد چی باید به همسرش میگفتن.میگفتن چه جوری امانت داری کردن...
خدا رو شکر هیچکدوم طوریشون نشده بود.
وظعیت محله ما از تمام مناطق بم بهتر بود.هوا اونقدر سرد بود که سرما تا مغز استخونت نفوذ میکرد.یه سرمای بیسابقه...
همش خدا خدا میکردیم که دایی جوادم از کرمان یه جوری خبردار بشن و بیان بم.نمیدونم ساعت چند بود اما یه دفه دیدیم دایی جواد خیلی خیلی سراسیمه داره توی کوچه میدوه.طوری که توی مرز سکته بودن.دایی جواد گفتن که با یه آمبولانس اومدن و لی چون توی شهر نمیشده ماشین بیاد اون مونده تا یه جوری بتونه از روی اوار وارد شهر بشه ولی دایی جواد پیاده شدن و تا اینجا دویدن.گفتن که دیگه چیزی از شهر نمونده و به سختی راه رو پیدا کردن.خلاصه آمبولانس اومد و مامان و بابا ما ۳تا رو همراه بی بی جان و آقا بزرگ توی امبولانس سوار کردن و راه افتادیم.
وای خدای من چه بلایی سر شهرم اومده.همه جا خراب شده بود.یه عالمه جنازه....
دایی چون دکترن رفتن توی شهر و به زخمی ها کمک کردن.بچه ها وقتی آمبولانس توی شهر حرکت میکرد......
خلاصه به هر بدبختی که بود از شهر خارج شدیم وای که توی جاده چقدر شلوغ بود.تا شب کرمان نرسیدیم فک کنین یه راه۲-۳ساعته رو ما۹-۱۰ساعت توی راه بودیم.
مامان بابام ۲روز بعد اومدن کرمان.
وقتی احوال عمه ها،بچه هاشون رو پرسیدم گفتن همه خوبن.
اما،اما چند روز بعد فهمیدم که محبوبه فوت کرده.شاید خوابش به واقعیت تبدیل شد.بعد ها عمه منصوره گفتن که وقتی زلزله شده محبوبه رو دیدن که با چادر نمازش فرار کرده و عمه همش فکر میکردن که اون سالمه اما مثل اینکه چهار چوب در اومده روش و ...
چون عمه و محمد رضا زیر آوار مونده بودن"شوهر عمم اونشب بم نبودن"عمم همش به محبوبه میگفتن که مامان نگران نباش ما زنده ایم.وقتی بابام اینا رسیده بودن خونشون چون هیچ وسیله ای نبوده با دست شروع به برداشتن اوار میکنن وقتی عمم میاد بیرون میگه محبوبه کجاست و بابام میگه حالش خوبه....
محمد رضا چون زخمی بوده میبرنش کنار مجروحین.تا یکی ۲هفته محمد رضا گم شده بود.یعنی برده بودنش بیمارستانی که ما نمیدونستیم.
و اما تا۲هفته نمیدونستم مامان جونِ عزیزم فوت کردن.دلم میخواست برای آخرین بار میدیدمشون.
دیگه نمیتونم ادامه بدم ببخشین.
پ ن:توی زلزله متوجه شدم همه ی انسانها همدیگه رو دوست دارن حتی اگه همدیگه رو ندیده باشن و نشناسن.
پ ن۲:توی جریان زلزله متوجه شدم الکی نیست که به انسان میگن اشرف مخلوقات.
پ ن۳:بعد از زلزله حرف زیاد بود که بمی ها گناهکار بودن یا این بلایی بوده که خدا به خاطر گناهانشون سرشون آورده و....
حتی بعضی افرادی که روشون حساب میکردم هم....
اما نه تنها من بلکه هیچ عقل سلیمی نمیتونه این اراجیف رو باور کنه.مخصوصا من.چون مامان جون من توی نماز فوت کردن.محبوبه ۳شب خواب بهشت دید چون دست خدا رو توی زلزله دیدیم.مگه خدا جایی که بلا میفرسته دیگه خودش کمک میکنه بهش.
چون مردم این شهر اینقدر با خدا بودن و هستن که زیر این انتحان الهی کمر خم نکردن چون حتی یه دونه خود کشی به دلیل نبود ایمان و این حادثه توی بم رخ نداده چون....
پ ن۴:نمیگذریم از اونایی که پشتمون حرف هایی زدن که نباید میزدن.
پ ن۵:اینکه ممنونیم از تمام انسانهایی که درک کردن مارو و بهمون کمک کردن.
پ ن۶:فهیمه فوت کرد .انگار برای همیشه باهام خداحافظی کرد.
تشکر نوشت:خدایا ممنون که من و مردم بم رو انتخاب کردی برای این امتحان سخت.آخه خدا اصولا از شاگرد زرنگ هاش امتحانای سخت میگیره
معنا نوشت:الان با تمام وجودم معنای این شعر رو میفهمم:
گر نگهدار من آنست که من میدانم/شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
نمیدونم چی نوشت:و اینکه الان بم آبادتر از قبل حتی با تمام کم و کاستی هاش هنوز هم سر افرازه و این رو مدیون خدا هستیم.
بم رو خواهیم ساخت حتی اگه توی این راه سختی های زیادی باشه
پ ن۷:حرف زیاده برای گفتن اما دیگه توان نوشتن ندارم.اگه کسی سوالی داره میتونه بپرسه.