امروز قطعا یکی از روزای گند زندگیم بود، فک کن وقتی با هزار ذوق و شوق میری پنج تا شاخته گل میگیری از رز قرمز و سفید، میدی برات دسته گل کنن و با یه نیشِ باز در میزنی و منتظر می مونی، بعد در که باز میشه می بینی سرم به دست اومده دم در و رنگ به روو نداره، موهاش ژولیده پولیده اس ولی به شوق دیدنت اینقد تند و بدون احتیاط اومده دم در که جای اینکه مایع سرم بره توو رگ هاش، خونِ توو رگ هاش رفته توو سرم و کل رنگ سرم قرمز شده... وای وای، دلم میخواست بمیرم، بغض کردم، اصلا یادم رفت بغلش کنم و ببوسمش... چشام اشکی شد ولی نمیشد گریه کرد، نباید گریه میکردم..

هیچکس جز خودمون، نمیدونه برای این رابطه و برای اینجایی که هستیم چقدرررر زحمت کشیدیم، چقدر جنگیدیم و چقدر سربالایی رو رد کردیم، پونزده سال دوستی، مگه کمه؟ اینکه من به بابای تو بگم بابا حمید، یعنی دیگه هیچ فاصله ای بینمون نیست و این خیلی سخته ببینم چقدر شرایطت سخته و هیچ کاری از دستم بر نیاد...

دارم دق میکنم با یادآوریش، وای وای

بهش گفتم چی شدی؟ چرا چیزی نگفتی پس؟ چرا نگفتی یه روز دیگه بیام؟ با همون حالِ خرابش گفت که دلش برام تنگ شده بوده و نمیتونسته این فرصت رو از دست بده... متنفرم از این دنیای عوضی... خدایا خیلی خیلی خیلی بهش کمک کن، بهتر از هر کس دیگه میدونی که اوضاعش چقدررررر خرابه، چقدر زندگیش قاطی شده و چقدر داره زجر میکشه، چقدر دارن زجر میکشن... خدایا تو بهش کمک کن. کسی جز تو، امکان نداره بتونه مشکلاتشون رو حل کنه، خدایا چشم امید همه مون به توئه...