آغوشی که نباید اینگونه می بود!
هیچکس جز خودمون، نمیدونه برای این رابطه و برای اینجایی که هستیم چقدرررر زحمت کشیدیم، چقدر جنگیدیم و چقدر سربالایی رو رد کردیم، پونزده سال دوستی، مگه کمه؟ اینکه من به بابای تو بگم بابا حمید، یعنی دیگه هیچ فاصله ای بینمون نیست و این خیلی سخته ببینم چقدر شرایطت سخته و هیچ کاری از دستم بر نیاد...
دارم دق میکنم با یادآوریش، وای وای
بهش گفتم چی شدی؟ چرا چیزی نگفتی پس؟ چرا نگفتی یه روز دیگه بیام؟ با همون حالِ خرابش گفت که دلش برام تنگ شده بوده و نمیتونسته این فرصت رو از دست بده... متنفرم از این دنیای عوضی... خدایا خیلی خیلی خیلی بهش کمک کن، بهتر از هر کس دیگه میدونی که اوضاعش چقدررررر خرابه، چقدر زندگیش قاطی شده و چقدر داره زجر میکشه، چقدر دارن زجر میکشن... خدایا تو بهش کمک کن. کسی جز تو، امکان نداره بتونه مشکلاتشون رو حل کنه، خدایا چشم امید همه مون به توئه...