آخ که این روزا چقدر حرف زدنم میاد و نمی‌آد!

هرچی داریم به روزای تاریخ بعدی عروسی نزدیک‌تر می‌شیم هی توی دلم بیشتر «ترس» و «وای نکنه نشه» یا «وای چی می‌شه» های بیشتری به وجود میان!
هی با خودم هزار تا اما و اگر و احتمال رو بررسی میکنم و هی هر بار هم گیج‌تر از قبل بیخیال میشم و مخم درد میگیره. مثلا کاش می‌شد یه نفر بیاد ماهایی که قرار بوده این روزا عروسیمون باشه و بخاطر شرایط بیماری کنسل شده رو یه جا جمع کنه.. 
جمع شیم دور هم یه خورده تبادل نظر و احساس کنیم با همدیگه. همُ در آغوش بکشیم و اینقدر راحت جمله‌ی «بابا ول کن عروسی رو برو سر خونه زندگیت» رو به هم نگیم و بدونیم که خب ممکنه به زبون آوردن این جمله خیلی راحت باشه برای تو اما خیلی از ماها برای گرفتن مراسم عروسی‌مون کلی جنگیدیم و برای عملی کردن همین جمله‌ی ساده‌ای که تو کمتر از پنج ثانیه بیشتر وقت صرف گفتنش نکردی، باید پا بزاریم روی کلی از آرزوهای کودکی‌مون و بیخیال اون‌همه وقت، انرژی و هزینه‌ای بشیم که صرف محیا کردن مقدمات مراسم‌مون کرده بودیم تا یه زندگی عادی و آروم رو شروع کنیم کنار محبوبمون.

چقدر فعل و جمله و مفعول و فاعل گم شدن توی جملات بالا یا اشتباهی اومدن، درست مث ذهن آشفته ی من و ماهایی که باید تصمیم بگیریم انتخاب کنیم چه کنیم.

البته که بازم الهی شکر برای اینکه همه مون سالیمیم و کنار هم. خدایا هرقدر شکر کنم کم کردم ولی تو بیا و بپذیر این دردِ دلِ منو و نزار پای ناشکری..