همین سه ماه پیش بود. یه روز شنبه‌ی عادی مث بقیه‌ی شنبه‌های عمرم.
ساعتم رو برای ۷:۴۵ کوک کرده بودم. از خواب بیدار شدیم و با همسرم صبحانه خوردیم‌. بعدِ رفتنش دیدم خیلی خسته‌ام هنوز، دست و پام انگار غش میره و خوابم کامل نشده. به زور وسایل صبحانه رو جمع کردم و جا دادم سر جاشون و رفتم که بخوابم. اونقدر خسته و کوفته بودم که خیلی زود خواب رفتم. وقتی بیدار شدم انگار خیلی سردم بود و هی دلم میخواست از زیر پتو در نیام. حس میکردم تب دارم اما نمیخواستم باور کنم. این روزا تب دیگه نشونه یه سرماخوردگی عادی نیست. دوست داشتم بدونم تب دارم یا نه، برای همین زنگ زدم به همسرمُ گفتم وقتی میاد خونه یه تب‌ستج هم بگیره برام. کلی استرس داشتم تا رسیدن همسرم. وقتی همسرم رسید بدو بدو تب‌سنج رو ضدعفونی کردم و تبم رو اندازه گرفتم. ۳۸.۵ .. دلم هُری ریخت!
قبلا خونده بودم که توی کرونا دمای بدن دقیقا ۳۸.۵ هستش... سریع ماسک زدم و از همسرم خواستم اتاقش رو جدا کنه و سریع به دایی زنگ زدم و براشون شرح حال دادم. یه سری نکات بهم گفتن و بعد ازم خواستن مراقب حال عمومیم باشم ولی ترجیحا به مدت ۱۲ روز توی قرنطینه کامل باشم. توی همه این مدت داشتم چک میکردم که این مدت جایی رفتم یا نه؟ و هر بار به این نتیجه می‌رسیدم که توی این شهر که تازه ۵ ماه بود بخاطر ازدواج توش ساکن شدم جایی رو ندارم که برم جز خونه مادر همسرم..
بعد هی هربار خداروشکر می‌کردم و خیالم راحت میشد که پس کرونا نیس، تا اینکه فردا صبح علایم مادرشوهرم و از پس فردا صبح علائم همسرم شروع شد.. انگاری سقف آسمون روی سرم خراب شد. به خانواده‌ام چیزی نگفته بودم که نگران نشن ولی واقعا به دعا و همدلیشون نیاز داشتم. بعد حدود یه هفته که تقریبا از اوج بیماری رد شده بودیم در جریان قرارشون دادم اما در مورد اینکه کرونا بوده چیزی نگفتم چون هیچکدوممون با وجود اینکه توی قرنطینه بودیم اما تست نداده بودیم. تا اینکه بخاطر سن پدرشوهرم ایشون تست دادن و جواب مثبت بود‌.. روزای سختی رو داشتم به عنوان یک تازه عروس می گذروندم. شکایتی ندارم. روزهای سخت و آسون زیادن توی زندگی اما فشاری که بهم اومد توی اون دوره، شاید اندازه چندسال پیرترم کرد درست توی اوجِ جوونیم.