79-نیستم یه مدت...

 

سلام.

پیرو اینکه فصل امتحانات است و میخواهیم درس بخوانیم و از این حرف هایی سوسولی، نیستم تا یک مدت.

حدودا تا۱۳تیر.


تاریخ امتحاناتم رو میگم براتون شاید یکی خواست شب هایی که فرداش امتحان دارم برام دعا کنه:

۲۷/۳:آنالیز ریاضی!

۳/۴:آزمایشگاه ریاضی.

۵/۴:ساختمان داده ها.

۶/۴:فرایند های تصادفی.

۱۱/۴:توابع مختلط.

۱۲/۴: روم به دیفال،گلاب به روتون :تنظیم خانواده.

دعا کنین استاد تنظیم حذفم نکنه.چون از کل کلاسهاش من فقط۲تا رو رفتم.چیکار کنم هنوز آماده گی شنیدن بعضی حرف ها رو ندارم انگار....


احتمالا وقتی امتحانام تموم شد میام.

توضیح بیشتر رو میتونید از اینجا بخونید.با این تفاوت که میخواهیم این ترم ببینیم معدل الف چه طعمی است!

78-    ......

 

سلام.

هرچی فکر کردم نتونستم عنوان مناسبی برای این پست پیدا کنم.
اگه یکی یه عنوان خوب پیدا کرد بگه که بزارم برای این پست.

دیروز رفته بودم خونه یکی از دوستان عزیزم.خواهرش برداشت بهم گفت حکیمه شما فردا خونه مامان بزرگت دعوت نیستین؟!
خودم رو به کوچه علی چپ زدم ازش پرسیدم مگه چه خبره؟!"خواهرش ۷سالشه"گفت فردا روز پدره.مامان بزرگ من عیدا،شب یلدا،روز مادر،روز پدر و... ماهارو خونشون دعوت میکنه.
مامان بزرگ تو دعوتتون نمیکنه؟!
خندیدم بهش گفتم نه عزیزم.مامان بزرگ من بم نیستن.
امروز زنگ زدم به گوشی یکی دیگه از دوستام کارش داشتم،دیدم دورو برش خیلی خیلی شلوغه.پرسیدم کجایی گفت برای روز پدر اومدیم خونه مامان بزرگم.

دلم گرفت....

یه زمانی "حدود ۱۰ سال قبل و قبل ترش " خوشحال بودم که هر۴تاشون"مامان و بابا بزرگام"زنده هستن.
پیش خودم کلی ذوق میکردم که من چقد خوشبختم نسبت به اونایی که مامان بزرگ بابا بزرگ ندارن.
وقتی توی حرفاشون میدیدم اونا رو "تو"خطاب میکنن یا اینکه وقتی میان خونشون میگن کاشکی زودی برن خیلی ناراحت میشدم.
من بودم و کلی ناز برای اونا.خلاصه نوه بودم و نوه هم که مغز بادوم.کلی نازم خریدار داشت.
شبای یلدا همه میرفتیم پیششون،نوروز اولین جایی که عید دیدنی میرفتیم اونجا بود.
یه سال اول میرفتیم خونه بابام اینا بعد میرفتیم خونه مامانم اینا،سال بعدش برعکس.
تابستونا بی بی جان همیشه وقت انار که میشد اون انارهایی که رسیده بودن رو از درخت میچیدن و دونه میکردن و میزاشتن توی یخچال تا خنک بشه.آقابزرگم توی جیبشون همیشه آدامس بود چون من عاشق آدامس بودم.بی بی جان همیشه برای من انار ترش جدا دونه میکردن و توی یه ظرف جدا برام میزاشتن توی یخچال و من با نمک میخوردمشون و کلی لذت میبردم .هنوز مزشون پای دندونمه.
روز پدر و روز مادر میرفتیم اونجا.برای ۲تا بابا بزرگام کادو میخریدیم،شام میرفتیم خونه یکی و نهار خونه اون یکی...
آخ که کتلت های مامان جون عصمت چه مزه ای داشت.عاشق قصه هایی بودم که با اون لهجه شیرین یزدی برام تعریف میکردم.
اگه بدونین چه آتیشی میسوزوندم اما کمتر از گل بهم نمیگفتن جفتشون.
وقتی آقا جانم "پدرِ بابام" فوت کردن اول راهنمایی بودم.چقد دلم براشون تنگ میشد.دلم برای چوبِ قانونشون هم تنگ میشد "وقتی خیلی جلفی میکردیم بهمون میگفتن الان آقا جان چوب قانونشون رو میارن و دعواتون میکنن،اما هیچوقت حتی کمتر از گل به من نمیگفتن.به دلم موند یه بار این چوب قانونِ افسانه ای رو ببینم! " چقد دلم برای اون درخت گریپ فروت تنگ شده که بعد از فوت آقاجان خشک شد....
چقدر ذوق میکردم شبا کنار مامان جون میخوابیدم.
هنوز که هنوزه همیشه بابام رو دعوا میکنم که چرا نزاشتن برای آخرین بار صورت ماهشون رو ببینم"وقتی توی زلزله فوت کردن تا۱۰ روز نمیدونستم مامانجون برای همیشه رفتن از پیشمون"

هنوز درک نمیکنم چرا باید بی بی جان و آقا بزرگ کرمان باشن نه بم.


پ ن:امروز دلم هوای گذشته ها رو کرده بدجور.

پ ن:هوای خونه مامان بزرگ.

پ ن:هوای کادوی روز پدر برای اونا.

توضیح نوشت: بی بی جان و آقا بزرگ ،مامان و بابایِ مامانم و مامان جون و آقاجان هم مامان بابایِ بابام هستن.

اگه پدر بزرگ مادر بزرگتون زنده هستند حتما بهشون یه سر بزنید یا حد اقل بهشون پیام بدین همین الان و عید رو تبریک بگین بهشون.این فرصت گیر هر کسی نمیاد....

لطفا برای مامان جون و آقا جان من هم فاتحه بخونین.

عیدتون مبارک بچه ها.

روزتون مبارک بابای عزیز تر از جونم.ای کاش میتونستم جونم رو بهتون کادو بدم.
ببخشین که بعضی وقتا قدرتون رو ندونستم!

77-دوهفته!

سلام.
خوبین؟!
بله با امروز حدود یک دو هفته ای میشه که اینجا نیومده بودم.
اگه بدونین چقد سرم شلوغ بود.هفته قبل و هفته ی قبل ترش شنبه و چهارشنبه میانترم داشتم.
اولی توابع،بعد فرایند،بعد ساختمان بعدشم آزمایشگاه ریاضی!
جون دادم تا این دوهفته ی کوفتی تموم شد.
امتحانا بد نبود.
آزمایشگاه ریاضی که خیلی جذاب بود.باید میشدم ۶از شش نمره اما جناب استاد بهم میده۵.۵ چون براش کسر شانه من نمره کامل بگیرم.میبینین تو رو خدا؟!این روزگاره ما داریم؟!یه بار خواستیم میانتر نمره کامل بگیریم نمیدن بهمون.
چقد با استاد کل کل کردم ها.۱۰۰بار برگم رو این ور اون ور کرد بلکه بتونه یا اپسیلون اشتباه ببینه اما ندید ولی بهم ۶ نداد!
ای گیر کنه توی حلقت!
جالب تر شاینه که همه دانشجوهای رشته های دیگه هفته قبل رفتن خونه هاشون اما ما ریاضی های بیچاره تو دانشگاه بودیم هنوز.
تازه یه اتفاق دیگه هم افتاده که اگه از صحتش مطمعن شدم میگم براتون.
و دیگه اینکه چند روز پیش که رفته بودم توی کتابخونه یه دونه بلبل اومده بود توی کتابخونه گیر کرده بود تا یکی از پسرا گرفتش و بردش بیرون روی حیاط و آزادش کرد.
عکس هاش رو میزارم براتون.
و دیگه اینکه کلی حرف دارم اما نمیدونم کدوماشو بگم.کلمات قاطی پاتی شدن برام.
این فعلا از این.بقیشم توی پستای بعدی میگم ان شاالله.

پ ن:دیشب خواب نیمه ی گمشده ی زندگیم رو دیدم.چه آرامش عجیبی داشتم کنارش.قیافش آشنا نبود برام.تنها چیزی که توی خواب ازش یادمه اینه که میگفتن قاری قرآناه!

پ ن۲:تسلیت میگم سالگرد ارتحال امام عزیز رو به همه.با اینکه امام رو فقط در تلویزیون و عکس و حرفای مردم دیدم اما خیلی دوسشون دارم.اونقدر که دلتنگشون میشم!ای کاش زمان حیات امام من بودم.
خدایا سید علی رو برامون نگه دار.


واینکه باز هم داریم به امتحانات نزدیک میشیم!