السلام علیک و رحمة الله و برکات.
کیف احوالک؟!

چطورین خوبین؟
یه چند روزی هست توی بم نمایشگاه رسانه های دیجیتال باز شده،
البته نه به اون بزرگی نمایشگاه های تهران.اما خب نسبت به اینکه برای اولین بار همچین نمایشگاهی توی بم برگذار شده خیلی خوبه.
شنبه مامانم یه دونه اطلاعیه اورد خونه که نوشته بود توش دوشنبه تا چهار شنبه ساعت ۸شب کلاسای اموزشی توی نمایشگاه برگذار میشه.
برای همینم من و مامان دیشب رفتیم نمایشگاه که بریم کلاس"با کلاسیم دیگه!"
با اجازتون ساعت۸:۱۰رسیدیم و دیدیم بعله،کلاس شروع شده و جا هم نیست که بشینیم.
من گفتم مامان بیا بریم،مامان خانوم هم گفتن نخیرم،کلاس به این خوبی رو ول کنیم کجا بریم؟
موضوعش در مورد فضای مجازی و امنیت توی اینترنت بود.از اون بحث جالبا که من دوسشون دارم.
ولی خوب جا نبود دیگه.
به همین دلیل ما هم واستادیم توی پیاده رو!!من میگم پیاده رو،،شما بخونین دم در.
خلاصه یه پسره ی جوونی دید من و مامانم واستادیم بیرون رفت ۳تا صندلی اورد بزاره توی کلاس دید جا نیست.خلاصه ۲تا جا باز کرد،ولی چون دوست مامانمم اومد دیگه من نرفتم بشینم.
مامانم و دوستش رفتن.البته خیلی گفتن که ما یکیمون وایمیستیم تو بشین.
ولی دیگه خیلی زشت بود من بخوام برم بشینم.
من واستاده از سخنان اون آقا استاده کلی استفاده میبردم که دیدم همون پسره داره به دوستش که جفتشون مسئول اونجا بودن میگفت:نگا این دختره چقد چیز میفهمه،
آخه حرفای اون آقا استاده اینقد جالب بود و من خوشم اومده بود که هی کلمو به نشانه ی فهمیدن تکون میدادم!
خلاصه من دیدم این پسره هی داره میره میاد از جلوی من،نگو این بدبخت داشت برای من جا باز میکرد
اومده میگه خانوم ببخشین اونجا یه دونه جای خالی هست.برین بشینین اونجا.
من یه نگاهی به صندلی خالیه کردم میبینم به به،جای خالی هست ولی کجا؟چسبیده به صندلی یه پسره ی خیلی خوش تیپ و سوسول!
گفتم ممنون.همین جا وایمیستم.
دوبار گفت آخه جا باز کردم براتون!
گفتم ترجیح میدم واستاده گوش کنم.
دوباره گفت اینجوری سخته براتون ها،
"ینی میخواستم بگم برادر،من اصلا کرم دارم همینجا واستم.میشه دست از سر کچل من یکی بر داری؟"
ولی بازم با آرامش جواب دادم همینجوری راحتم.ممنون.
ینی این آخه خودش درک نمیکنه من کنار همچین پسری نمیشینم؟آخه برادر روم به دیفال،گلاب به روی مبارکتون،دور از جون خوار مادرتون،،نامحرمی گفتن،محرمی گفتن!
هنوز اگه اون برادر،یه ظاهر بهتری داشت و یه یک متر هم فاصله،، میشد یک کم در موردش فکر کرد.ولی اینجوری که اگه من برم بشینم کنارش که خدا یه کلاس اساسی میزاره برام به نام آموزش نشستن کنار کیا!
با مربی گری ملائکه ی مقربین همراه با شلاق هایی از ناب ترین آتش های جهنم.

خلاصه بنده خدا پسره یه سری تکون داد و رفت.البته من فکر کنم منظور این سر تکوندادنش این بود که:
به جهنم که نیومدی بشینی نکبت،اصلا صد تا دختر آرزو به دلن من جا باز کنم براشون.اونوقت تو کلاس میزاری نمیشینی؟حالا اینقد واستا تا جونت در بیا علفم زیر پات سبز شه،اصلا من دعا میکنم این کلاسه تا صبح ادامه داشته باشه.
تهشم احتمالا گفته دختره ی خنگول!!!

خلاصه این کلاسه تموم شدو گفتن بیاین اسماتون بنویسین.
ینی من نمیدونم این همه آدم چه جوری از توی اون جای به این کوچیکی در اومدن و دارن همو هل میدن که اسم بنویسن."کمی تا حدی اغراق"
من همینجوری واستاده بودم نگا میکردم ببینم تهش چی میشه که مامان اسمامون و مشخصاتمونو نوشتن و من میخواستم برم دیدم همون پسره یه خودکار گرفت جلوی منو گفت: شماهم اسمتونو بنویسین.منم یه نگایی کردم گفتم نوشتن برام.
حالا مامانم واستاده داره نگاه میکنه.میگم مامان جان چرا نگفتی شما نوشتی؟
مامانم میخنده میگه خب خودت گفتی.
فک کنین این پسره احتمالا فک کرده من چقد مظلومم و اینکه حتی مامانم منو به دوستش فروخت و رفت نشست و دختر بیگناه و معصومشو ول کرد توی پیاده رو و چقد گناه دارم که کل کلاس رو توی پیاده رو بودم تازه اگه الانم اسمم و ننویسم که خیلی در حقم اجهاف"درسته املاش؟!"شده.خدا میدونه چقد برام دل سوزونده

بچه ها همه سی دی ها نصف قیمت.ینی با کلاس تر و با ادبش اینه که بگم پنجاه درصد روشون تخفیفه.
کلی کیف کردم از دیدن این نمایشگاه.حالا قراره امشب باز خانوادگی بریم یه حالی به این فروشنده ها بدیم و نمایشگاه رو بار بزنیم بیاریم خونه.بعدشم خودمون یه فروشگاه سی دی باز کنیم و اجناس رو به ۲ برابر قیمت بفروشیم!!!
یعنی اگه بابام بفهمه نظر من در مورد این اجناس فرهنگی چیه و من چه تصمیمی گرفتم در موردشون به گمانم شیرشو حلالم نمیکنه.

بعله اینم از دیشب ما.
فک کنم این پسره امشب یه جا بگیره برام!!!!

آهنگ وب آژو بهم یه حس خاص میده،منو یاد یه چیزی میندازه اما هنوز خودم نفهمیدم یاد چی!
این دومین آهنگیه که اینجوری اینقد بهم آرامش میده.

مخصوصا اینجاش:
گوشه ی آسمون،پر رنگین کمون،من مث تاریکی،تو مثل مهتاب...