95-قاطی پاتی...
خوبین؟
چه خبر؟!
خب میخوام توی این پست از همه چیز بگم.
میخوام بگم این تابستون شلوغ ترین تابستون عمرم بود.و البته بدترینش....
سخت گذشت بهم.
با اینکه ۴۴روز گذشته اما هنوز که هنوزه وقتی برمیگردم و به گذشته فکر میکنم،به تمام این چند روز گذشته باور نمیکنم خیلی هاش رو.
با اینکه دیدم خیلی چیزها رو.اما هنوز دلم میخواد همه اینا خواب باشه.
هنوز امید دارم شاید دفعه آینده که میرم خونه بی بی جان،آقابزرگ باشن...
هنوز وقتی عکس آقابزرگ رو میبینم با اون روبان مشکی مسخره که گوشه عکسشونه دلم میخواد بزنم زیر گریه و فریاد بکشم پاره کنین اون روبان مسخره رو...
هنوز نتونستم با کلمه"خدا بیامرز" که نمیدونم چرا همه میخوان بچسبوننش به کلمه آقابزرگ،،،رابطه برقرار کنم.
اصلا از کلمه ی "خدا بیامرزه آقابزرگت رو" خوشم نمیاد.
کاشکی دیگه هیچکس نگه این کلمه رو.انگار اگه نگن خدابیامرز،خدا نمیامرزه کسی رو.![]()
هنوز باور نمیکنم کسی که تمام بچگی من با اون بوده،با مهربونی هاشون،با صبرشون،باخوش اخلاقیاشون دیگه نیست.چقد دلم میخواست که توی عروسیم باشن.
چقد دلم میخواست با افتخار همسرم رو ببرم پیششون و بگم این آقابزرگ منه،این همون مردیه که من توی بچگی یه کوچولو از باغشونون آتیش زدم اما حتی خم به ابرو نیاورد،این همون مردیه که مینشست یه گوشه تا استراحت کنه اما من نمیزاشتم و یه شونه برمیداشتم و میوفتادم به جون موهاشون،مدل میدادم بهشون،یه بار سیخشون میکردم،یه بار فرق باز میکردم یه بار کج میزدم یه بار راست،اما یه بار بهم نگفتن نکن...
خدا میدونه چقد توی باغشون بهمون خوش میگذشت.باغی که دیگه نیست،خودشونم دیگه نیستن.
کسی که همیشه به خدا میگفتم:
خدایا اگه قراره من یه روز ازدواج کنم،دوست دارم همسرم منو با اندازه ای که آقابزرگ بی بی جان رو دوست داشتن،دوست داشته باشه.
ای کاش یه بار دعوام میکردن،یه بار میزدن توی گوشم به خاطر اون همه شیطونیم،اگه یه بار این کارو میکردن الان شاید اینقد دلتنگشون نبودم...
هنوز احساس میکنم نباید لباس مشکی هام رو در بیارم....
تا حالا شده دلتون هوایه جایی رو بکنه که حتی هی بار هم ندیدین از نزدیک؟!
شده دلتون پر بزنه برای جایی که نرفتین؟!
شده حسودی کنین به اونایی که دارن میرن؟!
حال من اینجوریه الان.
دلم نمیخواد وقت پیری و کوری،وقتی که دیگه هرغلطی تونستم توی جوونیم کردم برم اونجا.
دوست ندارم وقتی برم اونجا دلم جوش بچه و همسرم رو بخوره....
دوست دارم از روی آرامش و آسودگی برم ...
خدایا من میخوام عین جوونیم برم کربلا،مکه...
خدایا من میخوام تا جوونم التماس امام حسین رو بکنم...
دلم میخواد همسرم رو امام حسین انتخاب کنن...
خدایا چند وقته دارم التماس میکنم.منم میخوام برم کربلا...
میخوام برم تل زینبیه،میخوام همه اینا رو ببینم توی جوونی.
میخوام تا جوونم برم.میخوام درک کنم جوونای هم سن و سالم روکه رفتن اونجا.
دلم میخواد برم زار بزنم و بگم از دلتنگی هام،برم ناز کنم که این همه راه اومدم که بیام پیشتون،بگم من کیلومترها راه اومدم اینجا،،بگم شما هم لطف کنین وقت مرگم بیاین پیشم.
کلی حرف دارم....
نمیدونم طلبیده شدن چه جوریه.
میخوام طلبیده بشم.
از یه طرف یکی پول داره اما نمیره،از یه طرف هرکی پول داره میره،از یه طرف یکی چون پول نداره نمیره...
امام حسین،نمیدونم شما اینجا رو میخونین یا نه،اما میخواستم بگم من تا جوونم میخوام بیام اونجا.نه وقت ناتوانیم.
میخواستم بگم: همون که گفتم...
گاهی وقتها،از یه مدت قبل مثلا یه روز قبل،یه برنامه می ریزین،
اینکه بعد از یه مدت،یه شب با هم خوش باشین،بگین،بخندین...
ذوق میکنی که هرچی زودتر برسه شب موعود...
اما همین که میرسه میبینی یه عده خراب کردن تمام برنامه هات رو،تمام نقشه هات رو...
چه حسی بهتون دست میده؟
من گریه نمیکنم اصلا.
کمتر کسی بوده که سعادت این رو داشته که اشکای منو ببینه.البته کمتر کسی هم تونسته اشک منو در بیاره...
اما چند روز پیش انگار همه دست به دست هم دادن که اشک منو در بیارن.
همه خواستن برنامه رو خراب کنن.اما نشد که بشه.
میخواستم فرار کنم از اون محیط.جایی که سنگین بود برای تنفس.
جایی که تو حتی توی اون همه شلوغی،یه همسن نداری که بتونی باهاش حرف بزنی.
سرت رو ببری نزدیک گوشش و باهاش حرف بزنی.بگی احساست رو.
توی یه جمع معمولا من هیچ همسنی ندارم.آخه همه ی همسن های من متاسفانه هم جنس من نیستن انگار،همراه من نیستن.اونی که باید،،،نیست!
گاهی احساس میکنم چقدر تنهام توی این دنیا.
گاهی احساس میکنم کسی رو ندارم که از ته دل دوسم داشته باشه،دوسش داشته باشم،
گاهی برای لحظه ای کوتاه دلم میخواد سر همه ی اطرافیانم رو بکوبم به دیوار.
گاهی دلم یه هم نفس میخواد،یه مونس،یه عزیز...
یکی که وقت دلتنگی کنارم باشه....
خیلی از دوستانم انگار فکر میکنن باید درکشون کنم،باید شاد شم از شادیشون،باید شریک غمشون بشم،اما یادشون میره گاهی من هم نیاز به درک شدن دارم...
آهنگِ دلِ خونِ شهرام شکوهی شده حرف دلِ این روزهای من!