به به.سلام.چه خبرا؟خوبین؟
بعله دیگه اگه میبینین بنده نبودم این چند روز برای این بود که رفته بودیم دَدَر!!!
خب زیاد کنجکاو نشین الان میگم کجا...

رفته بودیم جاتون خالی بندر عباس و قشم و میناب.
از اونجایی که۳شنبه تعطیل بود و ما هم به تشخیص مامان،۴شنبه رو خودمون تعطیل کردیم،فرصت را غنیمت شمرده و رفتیم مسافرت......
هه!یعنی بنده سیب زمینی ترین موجود توی عالم هستم.هنوز۲تا نمرام رو نزده بودن که ما رفتیم مسافرت.
راستی اینترم به لطف خدا به خیر گذشت.
خب دیگه بابام یه دوست دارم مال مینابه.
بابا زنگ زدن بهش که برامون توی میناب جا رزرو کنه.ما نرفته بودیم میناب تا حالا.
خلاصه ۳شنبه وقتی رسیدیم میناب زنگ زدیم که دوست بابام بیاد و ما رو ببره همون جایی که برامون گرفته بود.
وقتی رسیدیم دیدیم با خانومشون اومدن و گفتن که باید بریم پیش ما.از اونا اصرار و از ما انکار.تا اینکه ایشون به بابام گفتن آقای"ح"خدایی اگه ما بم میومدیم شما میزاشتین بریم مسافر خونه ای هتلی چیزی؟!
بابام دیده بودن حرف حق جواب نداره.خلاصه تصمیم گرفتیم بریم پیششون.
دنبال ماشینشون راه افتادیم.دیدیم یا جدا!!!
اینا که دارن از شهر خارج میشن.یه خورده جلو تر رفتیم دیدیم یا خدا،زد تو جاده انحرافی.
نجمه میگفت مامان اینا نکنه قاچاق اعضا میکنن؟!
ولی خدایی برا من خیلی جالب بود.یه جای جدید.آدمای جدید و البته یا تجربه ی با حال جدید.
بهش میگم نترس نجمه.مطمعن باش اینا ارزش اون چیزی رو داره انتظارمون رو میکشه داره.الان یه اتفاق خوب میوفته برامون.
میگه تو دیگه ساکت!!!
خلاصه یه۴۵دقیقه همینجور رفتیم دنبالشون.
وقتی رسیدیم خونشون بچه ها ن
نمیدونین چه استقبال گرمی کردن ازمون..اقعا خونگرم بودن.یعنی من رو به زور آوردن بندر وگرنه من میموندم پیششون.
۳تاپسر داشتن.یکی۱۲ساله یکی ۸ساله اون یکی هم۲سالو نمیه.
فوق العاده بود.۲۰دقیقه نشده بود از رسیدنمون ولی انگار۲۰ساله همو میشناسیم.خیلی خیلی خونگرم بودن.دلم تنگ شد براشون
نمیدونین چه لباس محلی های قشنگی داشتن.
چه رسوم با حالی.یکی از رسوم خیلی خوبشون این بود که جهیزیه رو مرد میداد.و میگفتن دختر حتی یه لباس هم از خونه مامان باباش نمیبره خونه شوهر.و جالب تر اینکه سیسمونی هم به عهده خانواده مرد بود.حتی گفتن ما برای مرد حلقه هم نمیخریم.وای خدا خیلی با حال بود.
شب رفتیم با هم "میشی" و یه خوره خرید و قرار شدصبح بریم بندرعباس.من بابام همیشه میگه طوری رفتار کنین که هیچوقت"صاحب کَرَم"رو از کرمش پشیمون نکنید.برای همین هم چون ما۵نفر بودیم و اینا ۳شب مراسم عروسی دعوت بودن که البته شب اول رو نرفتن،قرار شد فردا صبح بریم دیگه.
وقتی سر شام بهشون گفتیم خانومش خیلی خیلی خورد توی پرش.خیلی اصرار کردن که نرید.بزارین فردا بریم دریا و بازارو....اما به همون دلیل قبول نکردیم.
و اینم بگم حرفاشون از روی تعارف یا رو دربایستی نبود اصلا.
خلاصه صبح رفتیم بندر و بعد هم قشم و الان هم در خدمت شما هستم.
ولی خیلی خیلی خوش گذشت.
ایشالا عکس هاش رو میزارم براتون...