134-آرامش بعد از طوفان!
خب دیگه من نمیدونم چرا یه مدته سرم خیلی خیلی شلوغ شده.
اونقدر که هنوز نتونستم دوستام رو ببینم.و متاسفانه چند روز دیگه هم ۲باره دانشگاها شروع میشن و اونا میرن
خب دیگه دیروز صبح یکی از جدید ترین و پر استرس ترین روزای زندگیم بود.
راستش من هر سال بر خلاف مامان بابام که میرفتن راهپیمایی۲۲بهمن من نمیرفتم.
به ۲ دلیل:یکی اینکه خب ۲۲بهمن یه روز تعطیل بود و بنده حیفم میومد ساعت۸ونیم بخوام بیدار شم و دلیل دوم هم اینکه دوست داشتم حماسه مردم رو از تلویزیون ببینم.و مامانم خیلی خیلی با این کار مخالف بود.چون میگفت آدم نباید تماشاچی باشه.میگفت پاشو بیا راهپیمایی تا خودتم یه حماسه ساز بشی...
اما بنده از یه گوش میشنیدم و از اون یکی در میکردم!![]()
اما دیروز رو با افتخار رفتم.دلیلشم این بود که خب توی این یک سال قبل،تحریم ها روی ایران خیلی خیلی بیشتر شده،تورم هم رفته بالا و امسال شاید بیشتر از هر سال دیگه زیر ذره بین دشمنان باشیم و پیش خودم گفتم نکنه دشمنای ما پیش خودشون فک کنن که مردم به خاطر این اوضاع پشت انقلابشون در نمیان و یه وخ احساس شادی نکنن توی اون مخ گندیدشنون.برای همین ما هم از خواب عزیزمان زدیم و به قول مامان شدیم حماسه ساز![]()
ولی واقعا جمعیت بیشتر از هر سال بود.اینو وقتی از اخبار استان،بم رو پخش کرد فهمیدم.البته نه تنها توی بم،توی کل کشور همین طور بود.
خب دیگه برم سر اصل مطلب:بنده یه دونه دختر عمه دارم به اسم فاطمه که من خیلی دوسش دارم به همين دليل بهش ميگم خاله فاطمه.ايشون۹ماهه باردار بودن.
ديروز كه داشتيم شعار ميداديم به مامان گفتم فك كن بچه فاطمه امروز به دنيا بياد؟اونوقت بچش ميشه انقلابي![]()
خلاصه بعله!حدس بنده درست در اومد.
چه قدر پر استرس بود.يعني چه پروسه طولاني هستش اين به دنيا اومدن بچه.از۳صبح تا۶:۲۰عصر.يعني حدود۱۵ساعت![]()
و اينكه خود خاله فاطمه دوست نداشت كه بدونه جنسيت بچه رو.و دوست داشت وقتي به دنيا اومد بفهمه.بچش پسره![]()
خدارو شكر جفتشون سالمن.
ديروز كه شوهر فاطمه اومد خونمون بهشون گفتم "قبل اينكه بچه دنيا بياد"پدر شدن چه طعمي داره؟![]()
بنده خدا كه از استرس قرمز شده بود گفت مثل يه سيب زميني كه دارن توي روغن سرخش ميكنن!!!
و اين بود انشاي من!
پ ن:به سلامتي دانشگاه رو هم پيچوندم![]()