به به سلام.خوبین؟

خب دیگه مثل اینکه بود و نبود من اصلا اینجا مهم نیست.
من یک هفته است که توی برگشتم به اینجا تاخیر کردم اما انگار کَک هیچکس هم نگزید.
اصلا یادتون رفته که من هم اینجا هستم.
خب دیگه انگار رسم زمونه است....

توی این۴روزی که تهران بودیم خیلی خیلی از کارام عقب افتادم.برای همین این یک هفته رو برای جبران اونا نتونستم اینجا بیام و شما رو از نگرانی در بیارم...
میدونم که خیلی نگرانم بودین:|

از اینا بگذریم.
کلی خوش گذشت.جای همه حسابی خالی بود.
ولی خب تهران که بودیم همش احساس موذب بودن بهم دست میداد.همه خیلی شیک و رسمی حرف میزدن.دلم تنگ شده بود برای کرمانی شنیدن!!!
توی قطار وقتی داشتیم برمیگشتیم یه پسره به دوستش گفت:اُه بابو،از بس این ساک گنده رو این ور اون ور کردم کمرم ۲جا شد!
به دوستم میگم تورو خدا یکی منو بگیره.من الان میرم روی ماه اینو میبوسم ها.خیلی خیلی به دلم نشست.لهجمون یا همون گویشمون خیلی قشنگ بود و من نمی دونستم
یه چیز دیگه که خیلی خیلی منو ناراحت کرد این بود که چرا تهرانی ها به بقیه میگن شهرستانی؟!
توی نمایشگاه که بودیم همش بهمون میگفتن تیم های شهرستانی.کسی نیست بهشون بگه خب شما هم شهرستانی هستین برای ما....
و اینکه فعلا همین.
بعدا عکس ها رو میزارم حتما.


پ ن:حذف شد!