سلام.خوبین؟
آقا ما یه معذرت خواهی بدهکاریم به همه اونایی که این چند روز منتظرم بودن و من نبودم!
اما دلیل داره.این نتمون ترکیده بود به عبارتی!
یه هو فطع شد و حالا ما و کلی کار و البته دلایل قانع کننده برای وصل نکردنش.خلاصه اینکه بلاخره درست شد
دلم تنگ شده بود براتون بچه ها

خب دیگه بریم سر دست گل من که انداختمش به آب!

بنده جای همتون خالی یه چند روز پیش مقداری پفک،چبپس،آجیل و کرانچی رو نوش جان نمودم"شیکمو هم خودتونید!"
طرفای عصر همون روز دیدم ای داد بی داد.چرا صورتم داره میخاره؟! 
یه خورده فکر کردم دیدم بعله! از ماست که بر ماست.
اخه یه دونه از موارد نامبرده هم کافی بود تا صورتم جوش بزنه چه برسه به همه موارد.
خلاصه پاشدیم و برای جلوگیری از واقعه بزرگ یه خورده ختمی رو زدم به آب و یه خورده رو هم خیس کردم ماسک زدم به صورتم.
بعد همینجور که لیوان تا سرش پُر از ختمی های آسیاب شده به همراه شکر بود اومدم نشستم جلوی تلویزیون که فیلمم رو ببینم.
بعد همچین که این لیوان شربت ختمی رو به دهنم نزدیک کردم نمیدونم چیشد که یه خورده از ختمی ها ریخت روی پام و شلوارم.
بنده هم برای جلوگیری از اینکه روی لباسم صورتی رنگ عزیزم نریزه بدو به مامان که نشسته بود داشت قران میخوند گفتم دستمال بده.
خلاصه اینکه لیوان ختمی دست راستم بود و دستمال کاغذی دست چپم.
بعد برای اینکه یه وخ شربت نریزه روی فرشمون"دقیقا نشسته بودم قسمت سفید فرش" لیوان ختمی رو گذاشتم روی زمین.
آقا ما مشغول تمیز کردن شلوارمون بودیم که نمیدونم کدوم ابلهی به مغزم فرمان داد و البته چه فرمانی داد که یه هو چشمتون روز بد نبینه پام مثل چی خورد به لیوان ختمی ها و ختمی ها ریخت روی فرش!
حالا من اولین کاری که کردم پا شدم که از دست مامان فرار کنم!
یه خورده نگا کردم دیدم مامان اصلا همچینداره نگا میکنه به مرحوم فرش سفید رنگ که البته الان شده بود بنفش!
دیدم ای داد بیداد!چه غلطی بکنم؟فرار؟موندن؟
خلاصه مامانم گفت حکیمه کشته ای.بدو برو یه دستمال بیار!
خلاصه اینکه جونم براتون بگه ما الان یک عدد گل بنفش خوشمل روی فرشمون داریم!
دیگه بعدش رو نمیگم مبادا شب کابوسش رو ببینید"منظورم ماجرای من و مامان بعدشه!"
یعنی مامانم همیشه میگن تو به اندازه یه بچه۳-۴ساله میتونی دست گل به اب بدی!

نجمه و محمد کاظم هم اومدن و ما دیگه الان یه خانواده پنج نفری عادی شدیم.