دلم میخواد بنویسم.
اینقد بنویسم که سر انگشتام تاول بزنه،تاول هاش پاره بشه و ۲ باره و ۲باره تا پینه بزنه.
میخوام بنویسم از اینجا از شما از خودم از تو.میخوام حرف بزنم.اما نمیشه نمیتونم.مغزم و ذهنم شاید خالی تر از این باشه که بتونه این آرزوی بزرگم رو برآورده کنه.در ضمن من رو چه به نوشتن؟!گاهی وقت ها همه دست به دست هم میدن،ماه و خورشید و فلک به کار میوفتن تا اون چیزی بشه که الان هست!خوبه این چیزی که الان هست اما اینی نیست که من میخواستم.من اینجارو خیلی خیلی خیلی دوست دارم.اصلا دلم نمیخواد اینجا رو حذف کنم.اما شاید مجبور بشم.اینجارو دوست دارم چون دوستای مجازی خوبی پیدا کردم اینجا،،اینجا رو دوست دارم چون باعث میشه حرف بزنم خالی بشم،خودِ خودِ خودم باشم.بدون هیچ ترس و واهمه ای...
بگم از شیطونی هام از ترس هام از احساساتم.بگم از خودم از دوستام از علایق و سلیقه ها.اینجا الان حدود ۲سال هست که شده مونس من.شده جایی برای ارتباط بیشتر،برای دوست شدن با ادمای بیشتر با سن ها و شهر های مختلف.با علایق متفاوت با من.شده جایی که یه چیزایی رو توش تمرین کنم و یاد بگیرم بعضی چیز ها رو.
اصلا اصلا دلم نمیخواد اینجا رو حذف کنم.اما شاید مجبور شم.دلم میخواد تا آخر عمرم همینجا بنویسم با همین آدرس با همین اسم با همین سَبک نوشتن که شاید به نظر عده ای خوش نیاد.دوست دارم اینجا رو.من هیچوقت دفتر خاطرات نداشتم به دلایلی.اما اینجا دفتر خاطرات که نه یه جور همه چیز نویسه.باید یه تصمصم درست بگیرم.باید راهی باشه...

پ ن۱ :۵شنبه داریم میریم کرمان،سالگرد آقابزرگه.۲هفته زودتر برگزار شد برای اینکه توی ماه رمضون نیوفته به دلیل دوری راه بچه ها...

پ ن۲: شاید مجبور شم اینجا رو حذف کنم.یا یه راه درست و عقلانی و دائم پیدا کنم و تا اون موقع سعی میکنم اینجا چیزی ننویسم،   ( البته فقط سعی میکنم قول نمیدم!)اگه یه دفه اینجا رو باز کردین و دیدین اینو نوشته زیاد تعجب نکنید چون من به خاطره ها پیوستم.فقط حلالم کنید....