:))
گاهی وقتا توی زندگی مجبوری از یه سری چیزها بگذری برای یک سری چیز های دیگه.تازه اون چیزهای دیگه ظاهرا نسیه اند،نه نقد.نسیه هایی که نسیه بودنشون میچربه به نقد بودن چیزهای دیگه.گذشتم از نَقدِ زندگیم...
گذشتم چون انگار خیر و صلاحم،رضای خدا و پدر و مادرم توی گذشتن ازش بود...
خدایا میدونی که چقد گذشتن از این خواسته که مدتها دارم براش تلاش میکنم سخت بود برام،دوست دارم یه موقعیت۱۰۰درصد بهتر در همین زمینه برام به وجود بیاری/به معجزه اعتقاد داری خدا؟!
اگه نمیگذشتم،بازنده اصلی من بودم،حتی اگه در ظاهر می بُردم...
+از این به بعد دیگه رمزی نمینویسم.اما رمزم رو نگه دارین.چون ادامه بعضی پست ها،یا پست های عکس دار رو با همون رمز مینویسم.نگین نگفتی!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط :)