184-من اومدم!
خوبین؟چه خبر؟
یعنی چقد سخته که ادم یه هو بدون برنامه ریزی بره مسافرت!
تا اونجا خبر دارین که من قرار بود یه هفته برم کرمان.
مامان یه هو۵شنبه همون هفته زنگ زده به من میگه حکیمه تو لباس داری؟!
من: :|
میگم برای چی؟
مامان میگه آخه ما تصمیم گرفتیم یه هفته بریم مسافرت!
به مامان میگم باز شوما تصمیم مهم ها رو بدون حضور من گرفتین؟!خو یه دفه تا من نیستم یه شوهر برام انتخاب کنید،سپس اسم بچمم براش تصمیم بگیرین!!!
خلاصه اینکه منو انداختن توی یه تصمیم کاملا گرفته شده!
حالا چی؟من بدبخت مثلا قرار بود۲۹ام تولد بگیرم.حالا چی؟۲۹مرداد رو بم نبودیم:(
یعنی من از بس که تولد هام رو توی خونه نبودم همه فامیل دیگه روز تولد منو میدونن:)))
خلاصه مامان اینا اومدن کرمان و صبح شنبه ما رفتیم سفر.مسیرمون هم از این قرار بود:
کرمان-بافق(یکی از شهرستان های یزد)-قم-شهر ری-یزد-رفسنجان-کرمان و بلاخره بم!
عجب مسافرتی بود ها!
یعنی گلاب به روتون،روم به دیفال حتی دلم برای دست به آب خونمون هم تنگ شده بود :))
من ۲هفته بم نبودم.یعنی دیگه بدبخت اسما که ما هی برنامه ریزی میکنیم وقتی اومد بم،همش با هم باشیم و همیشه هم یه اتفاقی این چنینی می افته.
حالا من قاطی کردم که اینهمه میخواستم تولد بگیرم شما نزاشتین و کلی اعصاب ندار و هاپو شده بودم.خو من هر وقت تصمیم میگیرم تولد بگیرم اینجوری میشه.یعنی دلم میخواست ۲۹ مرداد سر همه اعضای خانوادم رو بکنم!
غغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغررررررررررررررررررررررررررررر![]()
![]()
ولی باز نشستم دیدم اینجوری که نمیشه،مگه من چند روز در سال تولدمه؟قرار نیست که خرابش کنم.برای همین نیمه پر لیوان رو دیدم و نتیجش هم این شد که ۲۹مرداد رو رفتیم جمکران...![]()
عجب با حال بود.اصلا مگه چند نفر این سعادت رو دارن برای تولدشون همچین جایی باشن؟!
پ ن:دلم کلی برای اینجا و شما تنگ شده بود
پ ن۱:تولدت مبارک حکیمه ی عزیزم!![]()
درخواست نوشت:لطفا همتون تاریخ تولد هاتون رو بزارین برام.