امروز بلاخره رفتم دانشگاه.هوررررررررررررررا
نمیدونم چرا اینقدر دلم برای دانشگاه تنگ شده بود...
داشتیم با آبجی پروانه از دانشگاه پیامنور پیاده میرفتیم که بریم دانشگاه ما که بنده یه دفه هوس جدول بازی کردم!
جدول بازی به راه رفتن بدون نیوفتادن و بدون کمک روی جدولاست که اسمش رو منو دوستم مهسا انتخاب کردیم.
تا یه جای خلوت و چند متر جدول میدیدم سریع جدول بازی میکردیم....
یادش بخیر........
امروز هم بنده به محض دیدن چند کیلومتر جدول و یه جای خالی دلم جدول بازی خواست.
به همین دلیل سریع رفتم رو جدولا....
داشتیم شونه به شونه هم میرفتیم"البته پروانه پایین و من بالای جدولا"که یه دفعه یه آقایی از اون پشت صداشو بلند کرد و به پروانه گفت:
بابا حواست به این بچه باشه یه وقت از روی جدولا نیوفته یا زبونم لال نپره وسط جاده که ماشین بزنه بهش!!!!!!!!!!!!!!!!!
وای تا چند ثانیه که منو پروانه توی شوک بودیم....
فکر کنم باز آبروم رفت....

پ ن:وای به وقتی که تمام چیزای اطرافم یاد تو رو برام زنده میکنه .....