سلام.
عیدتون مبااااااااااااااارک.
خوبین؟
چه خبرا؟
بنده الان همون حکیمه ای هستم که خودم میشناختم و شما ها هم!
بعد از گذشت چندهفته مزخرف و مسخره.
خب جونم براتون بگه دیروز عصر عجب عصر توپی بود ها!
با محمد کاظم تو حیاط خونمون موتور سواری کردیم!
یعنی من راننده بودم اون بدبخت هم همش میدویید دنبالم!اصلا خیلی کیف داد!
ولی خب بهم یاد نمیده چه جوری روشنش کنم و برم!
میگه اگه یادت بردم پس فردا باید از توی کوچه در حال تک چرخ زدن بگیرمت.لوووووووووووس
منم برا همین خودم نشستم روی موتور و کلی قام قام کردمخیلی با حال بود.اصلا دیگه میزارمش جزء تفریحات سالمم.اخ یادش بخیر.حالا باز روی مخش کار میکنم شاید یادم داد!
نیم ساعت همش قام قام کردم.تازشم کلی داداشی رو حرص دادم.همش میگفت مامان حق داره بهت میگه یا۱۰دقیقه یه گوشه آروم بشین یا شیرم رو حرومت میکنم.

و اینکه بی بی جان اینجان.الان۲هفته است.و برای همین امروز برای آقا بزرگ یه گوسفند قربونی کردن.البته به نظر من اون گوسفند نبود.خر بود!والا!
دیشب که گوسفند رو آورده بودن خونه،همونی که برامون گوسفند آورده بود بستش به یه میله ای.مامان بابا هم رفتن بیرون کار داشتن.من بودم و اون ۳تا!
من اصلا داشتم برا خودم تلویزیون میدیدم یه هو دیدیم صدای بع بع داره میاد از همین بغل!
به خودم گفتم دیگه خیالاتی شدی!صدای گوسفند نیست!باز دیدیم ای داد من.هی داره نزدیک تر میشه!
رفتم در حال رو باز کردم میبینم گوسفنده چسبیده پشت در راهرو و داره از تو شیشه بر و بر منو نگاه میکنه!
یه لحظه اومدم که جیغ بزنم دیدم خب اونکه رو حیاطه!ولی باز من جیغم رو زدم خیالتون راحت
محمد کاظم داشت بالا درس میخوند بدو بدو اومده پایین میگه چته؟تو باز سوسک دیدی؟
بهش رو به رو رو نشون میدم نه اینو دیدم!یعنی پریده تو بغل من میگه بیا با هم جیغ بزنیم!
حالا باز حس مردونگیش گل کرده یه بادی انداخته تو غب غب میگه شما نترسین.من الان خودم میرم میگیرمش و میبندمش.منم میگم آره خدا عمرت بده برو.یه نگاهی به من میکنه میگه بی معرفت خب اینکه منو میخوره!تو بگو نه نرو!
دیگه خلاصه هی صدا داد.اصلا اومده بود پشت در داد میزد در منو باز کنید میخوام بیام تو تلویزیون ببینم!خری بود برا خودش!
حالا وقتی میخواستن بگیرنش که دیگه معرکه بود!اصلا بال در آورده بود می پرید!هی من میگم شرایطه که استعداد ها رو نمایان میکنه شما باز بگید نه!
خب دیگه این از دیروز من!

پ ن:اون بیماری بود که من گفتم حالش خرابه و تهران بستریه!همون رو داریم فردا میریم تحویل بگیریم.بعد ۱ماه.لب طاب عزیززززم

پ ن۱:شرایط خوب میشه اگه فقط خود آدم بخواد.باید ادم باشم و بخوام که شرایط خوب بشه...

پ ن۲:پسر داییم توی یکی از شهرای همین اطراف دانشجوییه.مامانم بهش زنگ زده که امروز بیا بم میخوایم گوسفند قربونی کنیم.اونم با کمال میل قبول کرده.دیروز بیچاره رفته ترمینال که بیاد بم بهش گفتن برای کرمان اصلا بلیط نداریم.بیخودی زور نزن!اونم ولی باز۳ساعت مونده که شاید بشه ولی نشده!زنگ زده میگه عمه قسمت نبود!
من اگه جاش بودم میرفتم توی خوابگاه و کلی گریه میکردم.شایدم اونم همین کار رو کرده،،مردها هم گاهی میتونن گریه کنن!