سلام عرض مینمایم
خوبین؟
یعنی آقا من چی بگم؟
نه الان شما چه توقعی دارین از من؟الان فحش بگم؟نگو بگم؟کتک بزنم؟هااااااااااااااااااااااااااااان؟!
خب برادر این چه وضعیه؟نمیدونی کلی ملت اینجا عضون؟خب اگه اینا برن معتاد شن تو پاسخگو هستی؟نیستی که!
خب ول کن!بزار این دهن من بسته بمونه.
یعنی دلم برا همتون تنگ شده بود ها.یعنی همتون!
اولا که یه پست خیلی توپی نوشته بودم اینجا که هی تایید نمیشد ولی خیلی باحال بود!
ولی الان دیگه سوخته و بیات شده!نمی زارمش!
جونم براتون بگه که دیروز هی میخواستم بیام توی مدیریت،رمز ها رو که وارد میکردم می نوشت صفحه ای با این آدرس وجود ندارد
من هی با خودم فک میکردم که حکیمه کی ادم مهم شدی که اومدن وبت رو ترکوندن و هک کردن و اینا؟
ولی باز هرچی فکر میکردم میدیدم اگه شانس منه که اشتباهی هک کردن منو!
بعد از یکی از بچه های وبلاگی پرسیدم گفت که برا اونم همینجوریه و بعد خیالم به شدت راحت شد و نشستم با خیال راحت میوه خوردم
جونم براتون بگه دیشب رو به لطف یکی از دوستای خانوادگی و قدیمیم تاساعت۳صبح بیدار بودم!
دومین تجربه ام بود توی یاهو مسنجر رفتن!یعنی اندازه یه سالی که همو ندیده بودیم حرف زدیم.اخ چه حالی داد
و اینکه امروز رو تا۹خواب تشریف داشتم و خیلی هم به خودم حق میدم اون روزایی رو که تا۱۰صبح خواب بودم.آخ چه حالی میداد.یادش بخیر
دیروز صبح مامان به من میگه حکیمه من میرم.یه پاکت مرغ گذاشتم بیرون اونو بپز!
منم ساعتای۱۰رفتم سر آشپزی میبینم خاک وچوک!پیاز که ندایم!یعنی دلم میخواس اون لحظه.......خب ولش کن!ادامش خوبیت نداره

دیگه یه پیام دادم به مامان به این مضمون:
سلام عرض مینمایم خانوم ض.من یه ۲تا سوال داشتم از حظورتون:
۱-خب من گیس بریده بدون پیاز چه جوری مرغ بپزم؟!
۲-خب این کلفت و نوکر مخلص شما امروز باید برنج هم درست کنه یا نه؟!

بعد هم دیگه گوشمی رو گذاشتم اون ور و چسبیدم به درس و مشخم.
بعد به مرغی براشون پختم که اصلا دست و پنجولشون رو هم خوردن!

مامان ظهر اومده خونه!تا منو میبینه زرتی میزنه زیر خنده.حالا مگه میخنده؟!یعنی دیگه اشکش در اومده!
میگم چی شده مامان؟میگه خدا خفت نکنه حکیمه!این اسمس چی بود؟کلی خندیدیم با همکارا
من:همکارا؟!مگه اونا پیامای شما رو هم میخونن؟!
میگه نه!من دیدم خیلی خنده داره برا همکارام خوندم!
میگه یعنی دفتر مدرسه ترکید!یعنی یه عالمه مدیر و معاون و معلم همه کلی خندیدن!
حالا میدونین جالبیش چیه؟اینکه خیلی از اونا معلمای منم بودن!
میگم خب مادر ما اینجوری که میره آبروم!مگه نه نترس.کلی هم دعات کردن سر ظهری کلی انرژی دادی بهمون!
میگه کلی بهت سلام رسوندن همشون و تشکر کردن!

پ ن:الان قشنگ روی همه چی تسلط دارم.

پ ن۱:من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من/من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید...
اینو دیروز یه جایی خوندم.دیدم خیلی قشنکه.برا شمام نوشتم

پ ن۲:یعنی دلم خیلی باری همتون تنگ شده بود.بیام ببینم توی وب هاتون چه خبره