27-دیروز....
دیروز ساعتای۱۱یکی از بچه های خوابگاه زنگ زد بهم و گفت که اومدن بم و دلشون برای حکیمه خانوم تنگ شده و ازم دعوت
کرد که برم خوابگاه....
منم که از خدا خواسته بدو بدو نهار خوردم و ساعت۳ رفتم پیش بچه ها...
چقد دلم براشون تنگ شده بود...
ادم وقتی یکی رو میبینه متوجه میشه که چقدر بیشتر از اونی که فکر میکرده دلتنگشون بوده...
خلاصه تا ساعتای۷-۸شب کلی گفتیم و خندیدیم و خوش گذشت....
جای همتون خالی.
کلی اصرار کردن که شب هم بمونم اما چون باید خودشون غذا درست میکردن و سلف تعطیل بود قبول نکردم و شب اومدم خونه....
پ ن:این پست خیلی کوتاه بود اما کلی خوشحالی پشتشه.شمام متوجه شدین؟![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ مهر ۱۳۹۰ ساعت توسط :)
|