212-این چند روز من!
سلام.
خوبین؟
عاغا من اصلا خوب نیستم!
سرما خوردم!خوب نمیشم که.تازه داشتم خوب میشدم بعد شب وقتی خوابیدم خیلی خوب بودم.ولی وقتی صبح پاشدم دیدم هی وای من!گلوم خیلی خیلی درد میکنه!
دیگه بابام گفت اینجوری نیمشه پاشو بریم دکتر.ولی من میترسم!آمپول میدن.مامان یه دکتر خانوادگی دارن که خیلی خوبه.میانساله.ولی آقا اصلا سلام که بهش کنی اول میگه برو۲تا آمپول هاری و ۳-۴تا هم آمپول گاوی بزن بعد بیا.یعنی به همین شدت دست به آمپولش خوبه
منم واسه همین زیر بار نرفتم.همینجوری برا خودم خوابیده بودم توی اتاقم روی زمین زیر نور آفتاب.اصلا هم جون جیغ و سر و صدا و اینا رو نداشتم.اصلا حال تکون خوردن نداشتم ها.شدم مث آفتاب پرست ها.همش میگردم تو اتاقم ببینم آفتاب کجاست بعد بالشتم رو میبرم با یه دونه پتو میندازم روم و میخوابم زیر نور آفتاب شاید یه خورده گرم شم.دیروز دقیقا توی همین وضع بودم که دیدم بابا اومده بالا سرم میگه یا پامیشی میریم دکتر یا به زور میبرمت
خلاصه پاشدم رفتیم پیش همون دکتره.قبل سلام بهش میگم آقای دکتر من همین اول بگم آمپول نمیزنم ها.برام ننویسین.بنده خدا میخنده و به بابام میگه دخترت دستور هم میده
من نیم ساعت بهش گفتم امپول نمیزنم باز برام یه دونه آمپول ضد حساسیت نوشته.اه.همش تقصیر عمو ناصره.از وقتی از بم رفتن من دیگه وقتی سرما میخورم خوب نمیشم.اصلا دست عمو ناصر شفا بود برام.خب چیکار کنم که نمیتونم به بقیه ی دکترا اعتماد کنم؟یعنی اصلا وقتی میرم پیششون فک میکنم اینا بلد نیستن آدم رو خوب کنن.عمو ناصر بدجنس
داشتم میگفتم.دیگه وقتی بابا رفت برام دارو بگیره بهم زنگ زد که حکیمه این برات آمپول نوشته.بگیرم؟منم گفتم من نمیزنم.باز اومده منو برداشته برده پیش دوست عمو ناصر.خیلی باحاله.یه سبیل هایی داره تا نوک پاش!من با بابا رفتیم توی مطبش.بهش میگم آقای دکتر جون اجدادتون من آمپول نمیزنم ها!میخنده.بهم میگه خب گوشت رو بیار جلو ببینم.بعد اون گوش بین رو میکنه توی گوش هام.یعنی این یه اخلاقی داره.میشونه ادم رو کنار خودش.بعدشم تا فاصله۲سانتی میاد توی صورتت.دقیقا نفس که میکشه میخوره به صورتم.بهش میگم دکتر میخوای من یه خورده جم و جور تر بشینم بیای بشینی روی صندلی من؟!؟اونجا خیلی دوره.میخنده میگه خیلی کلکی دختر
بعدشم کلی به عمو ناصر سلام رسونده.آمپول هم ننوشت برام راستی!
خیلی بهانه گیر شدم و دلم گریه میخواد.درس هم نخوندم یه هفته.بدنم درد میکنه خیلی زیاد.خیلی هم ممنونم ازتون که این مدت یه سراغ نگرفتین ازم ببینین زنده ام،،مرده ام!؟
(آیکون بغض شدید)قهرم با همتون«من الان حالم خوب نیست.شما به دل نگیرین.بشنوین ولی اهمیت ندین
»
دیشب هم میتو رو وقت خواب آوردمش تو سر جاش یه دفه دیدم مث جن دیده ها خودش رو پرت کرد کف قفسش.بعد خواستم میزش رو جابه جا کنم شاید از چیزی میترسه.دیدم ای وای یه چیزی داره میریزه!نگاه کردم دیدم بطری آبی که زیر قفس میتویه و مامان برای گل ها آبش کرده داره میریزه!حالا زیرشم سیم برقه.(قبل اینا هم داشتم ظرف ها رو میزاشتم توی ظرف شویی بعد یه دونه نعلبکی افتاد ولی خب نشکست)بعد منم بدو اومدم چراغ رو روشن کنم،تا کلید چراغ رو زدم دیدم یه صدای ترکیدگی اومد!لامپ لوستر از جاش در اومد
اصلا خیلی عجیب بود.دیگه به نجمه گفتم بدو برو یه صدقه بده تا بی خواهر نشدی
الانم هی گریم میاد.حالمم خوب نیست.اعصابمم خورده


یه ادم خنگم بهم یه پیامی داده توقع داره جواب بدم.میگه حکیمه بی معرفت شدی!جواب نمیدی،میگم همینی که هس،میگه ای بابا چرا نازمنو نمیخری؟میگم برو حالت خوش نیس!میگه نه جدی چت شده؟چرا خوب نیستی؟منم اعصاب ندار واسش نوشتم بچه پررو.هی میگی نازت رو بخرم.تو کی ناز منو خریدی هان؟الانم اعصاب ندارم راهت رو بکش برو.میگه نمیرم.منم میگم ولم کن،بقران هیشکی نیس ناز خودم رو بخره.برو برا دوست پسرت ناز کن.بهش بگو بیا ناز منم بخره.دختره احمق.آدما چرا اینهمه خنگ و بی ملاحظه شدن هان؟!
خوبین؟
عاغا من اصلا خوب نیستم!
سرما خوردم!خوب نمیشم که.تازه داشتم خوب میشدم بعد شب وقتی خوابیدم خیلی خوب بودم.ولی وقتی صبح پاشدم دیدم هی وای من!گلوم خیلی خیلی درد میکنه!
دیگه بابام گفت اینجوری نیمشه پاشو بریم دکتر.ولی من میترسم!آمپول میدن.مامان یه دکتر خانوادگی دارن که خیلی خوبه.میانساله.ولی آقا اصلا سلام که بهش کنی اول میگه برو۲تا آمپول هاری و ۳-۴تا هم آمپول گاوی بزن بعد بیا.یعنی به همین شدت دست به آمپولش خوبه
بعدشم کلی به عمو ناصر سلام رسونده.آمپول هم ننوشت برام راستی!
خیلی بهانه گیر شدم و دلم گریه میخواد.درس هم نخوندم یه هفته.بدنم درد میکنه خیلی زیاد.خیلی هم ممنونم ازتون که این مدت یه سراغ نگرفتین ازم ببینین زنده ام،،مرده ام!؟
دیشب هم میتو رو وقت خواب آوردمش تو سر جاش یه دفه دیدم مث جن دیده ها خودش رو پرت کرد کف قفسش.بعد خواستم میزش رو جابه جا کنم شاید از چیزی میترسه.دیدم ای وای یه چیزی داره میریزه!نگاه کردم دیدم بطری آبی که زیر قفس میتویه و مامان برای گل ها آبش کرده داره میریزه!حالا زیرشم سیم برقه.(قبل اینا هم داشتم ظرف ها رو میزاشتم توی ظرف شویی بعد یه دونه نعلبکی افتاد ولی خب نشکست)بعد منم بدو اومدم چراغ رو روشن کنم،تا کلید چراغ رو زدم دیدم یه صدای ترکیدگی اومد!لامپ لوستر از جاش در اومد
الانم هی گریم میاد.حالمم خوب نیست.اعصابمم خورده
یه ادم خنگم بهم یه پیامی داده توقع داره جواب بدم.میگه حکیمه بی معرفت شدی!جواب نمیدی،میگم همینی که هس،میگه ای بابا چرا نازمنو نمیخری؟میگم برو حالت خوش نیس!میگه نه جدی چت شده؟چرا خوب نیستی؟منم اعصاب ندار واسش نوشتم بچه پررو.هی میگی نازت رو بخرم.تو کی ناز منو خریدی هان؟الانم اعصاب ندارم راهت رو بکش برو.میگه نمیرم.منم میگم ولم کن،بقران هیشکی نیس ناز خودم رو بخره.برو برا دوست پسرت ناز کن.بهش بگو بیا ناز منم بخره.دختره احمق.آدما چرا اینهمه خنگ و بی ملاحظه شدن هان؟!
دلم یه جیغ بنفش میخواد....
خبر مرگم هیشکی هم نیس براش ناز کنم نازم رو بخره بگه الهی من بمیرم تو اینهمه مریضی....اه
وقتی همچین مریض میشم خیلی بهونه گیر و زود رنج میشم.تازه کر میشم.خنگ هم میشم!
+ نوشته شده در جمعه ۱ آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط :)
|