2-همکلاسی عجیب...
تا اینکه پریروز مامان جان ما در محل کارشون یکی از همکارای قدیمیشون رو میبینن و از حال و کار هم میپرسن.خانومه میگه که الان چیکارست و در ضمن توی حرفاش میگه داره برای بچه های دبستانی کلاس رباتیک برگذار میکنه و چندتا نمونه کاراش رو به مامان جان ما هم نشون میده....
خلاصه جونم براتون بگه که دقیقا در همین لحظات مامان جان ما یاد تجربه ی دردناک و تلخ ما میوفتن و
و به دوستشون میگن میشه دختر منم توی کلاساتون شرکت کنه؟!
خانومه هم جواب میدن چرا که نه؟حتما.قرار میشه فردا صبحش من ساعت۸صبح برم سر کلاسای رباتیک بچه های دبستانی"البته توی پرانتز بگم که مامان با من هماهنگ کردن که میخوای کلاس بری؟شرایطشم گفتن.اینکه بچه ها دبستانین و چند جلسه از کلاسشون میگذره.ما هم کلی ذوق کرده قبول نمودیم"
حالا شده فردا صبح:
بنده که هر روز ساعت۱۱به بعد از خواب بیدار میشدم امروز ساعت۷:۳۰بیدار شدم.لباسامو پوشیدم رفتم
توی اون مدرسه ای که کلاس برگذار میشد.به نظر خودم همکلاسیای عجیبی داشتم...!!!!
وارد حیاط مدرسه شدم.داشتم کارای یکی از بچه ها رو میدیدم که یکیشون که تازه از سرسره بازی اومده بود چادرمو کشید و گفت:خاله شما میخوای بیای سر کلاس ما؟خندم گرفته بود.خودمو جم و جور کردم و با لحن قاطع اما مهربون گفتم بله عزیزم...
هنوز بله درست از دهنم بیرون نیومده بود دیدم فک دختر مردم افتاد!اون یکی رو نگا کردم دیدم از تعجب شاخ در اورده!!اون یکی دیگشون که بدو بدو رفت به بقیه دوستاش این خبر عجیب رو بده...
انگار ورق برگشت و من شدم همکلاسی عجیب...
دیدین وقتی یه خبر عجیب میشنوی میخوای این خبرو از زبون بیان کننده ی اصلیش بشنوی که هم باور کنی راسته و هم مطمعن شی؟!بچه های اون مدرسه دقیقا همین حس رو داشتن...
تا اینکه دوست مامانم فهمید و به دادم رسید"تمام این اتفاقا توی۵دقیقه افتاد"رفتیم سر کلاس وای که چقد باهوش بودن.چقد معصوم و چقدر پاک.اون جلسه که بجای اینکه حواسشون به درسشون باشه همش زیر چشمی به من نگا میکردن....
ولی باید بگم این فوق العاده ترین کلاسیه که میشه تجربشکرد.حداقل برای من که اینجوری بود...
همکلاس بودن با یه عالمه فرشته های کوچولو موچولو....
خیلیم زود گذشت.یه دفعه روی ساعتم نیگا کردم دیدم۹:۳۸دقیقست.
از این به بعد اتفاقایی که توی این کلاس برای منو بچه ها میوفته رو با عنوان"همکلاسی عجیب"مینویسم
خلاصه جونم براتون بگه که دقیقا در همین لحظات مامان جان ما یاد تجربه ی دردناک و تلخ ما میوفتن و
و به دوستشون میگن میشه دختر منم توی کلاساتون شرکت کنه؟!
خانومه هم جواب میدن چرا که نه؟حتما.قرار میشه فردا صبحش من ساعت۸صبح برم سر کلاسای رباتیک بچه های دبستانی"البته توی پرانتز بگم که مامان با من هماهنگ کردن که میخوای کلاس بری؟شرایطشم گفتن.اینکه بچه ها دبستانین و چند جلسه از کلاسشون میگذره.ما هم کلی ذوق کرده قبول نمودیم"
حالا شده فردا صبح:
بنده که هر روز ساعت۱۱به بعد از خواب بیدار میشدم امروز ساعت۷:۳۰بیدار شدم.لباسامو پوشیدم رفتم
توی اون مدرسه ای که کلاس برگذار میشد.به نظر خودم همکلاسیای عجیبی داشتم...!!!!
وارد حیاط مدرسه شدم.داشتم کارای یکی از بچه ها رو میدیدم که یکیشون که تازه از سرسره بازی اومده بود چادرمو کشید و گفت:خاله شما میخوای بیای سر کلاس ما؟خندم گرفته بود.خودمو جم و جور کردم و با لحن قاطع اما مهربون گفتم بله عزیزم...
هنوز بله درست از دهنم بیرون نیومده بود دیدم فک دختر مردم افتاد!اون یکی رو نگا کردم دیدم از تعجب شاخ در اورده!!اون یکی دیگشون که بدو بدو رفت به بقیه دوستاش این خبر عجیب رو بده...
انگار ورق برگشت و من شدم همکلاسی عجیب...
دیدین وقتی یه خبر عجیب میشنوی میخوای این خبرو از زبون بیان کننده ی اصلیش بشنوی که هم باور کنی راسته و هم مطمعن شی؟!بچه های اون مدرسه دقیقا همین حس رو داشتن...
تا اینکه دوست مامانم فهمید و به دادم رسید"تمام این اتفاقا توی۵دقیقه افتاد"رفتیم سر کلاس وای که چقد باهوش بودن.چقد معصوم و چقدر پاک.اون جلسه که بجای اینکه حواسشون به درسشون باشه همش زیر چشمی به من نگا میکردن....
ولی باید بگم این فوق العاده ترین کلاسیه که میشه تجربشکرد.حداقل برای من که اینجوری بود...
همکلاس بودن با یه عالمه فرشته های کوچولو موچولو....
خیلیم زود گذشت.یه دفعه روی ساعتم نیگا کردم دیدم۹:۳۸دقیقست.
از این به بعد اتفاقایی که توی این کلاس برای منو بچه ها میوفته رو با عنوان"همکلاسی عجیب"مینویسم
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط :)
|