اصلا امروز شنبس.در جریانید که؟!
صبح شنبه ام رو با ورزش شروع کردم.الان هم حالش اومده بشینم روی تختم.پاهام رو دراز کنم،لب طابم رو بزارم روی پاهام و هی وب گردی کنم،آرشیو هاتون رو بخونم.خلاصه یه چایی هم میچسبه.ولی کسی نیس بره کتری رو بزاره جوش بیاد بعد اب که جوش اومد برام چایی بهار نارنج دم کنه و بعدشم بریزه توی یه فنجون(حنی لیوان)خوشکل و بزاره توی سینی و بیاره بده بهم بخورم!
والا با این اوضاع من باید برم زن بگیرم.شوهر کار ساز نیس:دی
شوهر که از این کارا نمیکنه واسه ادم.هی باید بپزی بریزی تو حلقش.اصلا یه زن خوشکل و مامانی!
منم که اهل اشپزی و اینا نیستم که. . .
اصلا حتی دلم هوای امین حبیبی رو کرده.یه زمانی میمردم برای یکی از ترانه هاش!
بزار برم توی این لبطاب بگردم شاید بود ! شایدم نبود !
آخ بچه ها خیلی جالب بوده اون اوایلی که اومده بودم وباتون.اصلا نظراتم.نوع حرف زدن و ...
خیلی رعایت میکردم و سعی میکردم دختر خوبی باشم.حتی یه چیزی داره قلقلکم میده که برای یه سری پست هاتون از اول نظر بدم.
اگه دیدین نظراتم رو برای پست های قبلی تعجب نکنید!

+این منم.یک عدد حکیمه ی ۲۲ساله :)

 ++زندگی یعنی با تو بودن،توی یه ماشین.هوا سرد،،بخاری روشن.موزیک بدون متن و مورد علاقه من.هی من به تو نگاه کنم هی تو به من!بعد یه دفه مامانت شیفتشون تموم شه بیان یه نگا کنن به من یه نگاه به تو و بگن خدایا این ۲تا رو شفا بده! اینو الان که رفتی قشنگ حس میکنم . . .