30-لحظه ای برای بیداری...
تا حالا شده اتفاقی براتون بیوفته که شما رو به فکر فرو ببره؟!
شده اون اتفاق باعث شه اطرافیانتون چهره ی اصلی خودشون رو نشون بدن و شما بهتر بشناسینشون؟!
تا حالا شده که از همه قطع امید کنیین و یاد این بیوفتین که تنها کسی که میتونه کمکتون کنه و شما ازش غافل بودین خداست؟!
اگه خدا هم مثل بعضی از اطرافیانمون"دوستامون"رفتار کنه و موقع نیاز،روش رو ازتون برگردونه، چه حالی میشین؟!
تا حالا شده خودتون رو جایی ببینین که وقتی به اطرافتون نگاه میکنین فقط شمایین و خدا و اعمالتون؟!
خب این همه سوالات شاید عجیب غریب رو پرسیدم که بگم دیروز چه اتفاقی افتاد برام.
اتفاقی اونقدر ساده و پیش پا افتاده که امکان داشت برای هر کدوم از شما بیوفته....
اتفاقی که گرچه ساده بود اما منو حسابی به فکر فرو برد....
توی تنهایی اجباری که اون موقعیت برام ایجاد کرده بود به تمام اینایی که براتون نوشتم فکر کردم...
به اینکه اگر موقعیت بدتر از این بود و من میمردم چی داشتم باهاش که جلوی خدا سرم رو بالا بگیرم و بگم این منم،منی که تو گفتی اشرف مخلوقاته......
دیروز بعد از کلاس نظریه چون تا ساعت ۱ کلاس نداشتم رفتم سالن مطالعه.
ساعت حدود۱۲:۱۵بود که مسئول کتابخونمون رفت.
اما من نمیدونم غرق در چی بودم که متوجه رفتنش نشدم.
ساعتای۱۲:۳۰تشنم شد خواستم برم بیرون آب بخورم دیدم در سالن مطالعه قفله!![]()
دورو برم رو نگاه کردم دیدم هیشکی نیست!
اولش خیلی ترسیدم اما به خودم گفتم بلاخره که مسئول کتابخونه میاد که درو باز کنه اون موقع میرم بیرون....
اما گفتم نکنه تا فردا صبح نیاد؟
تا اینکه به یکی از بچه ها که خیلی خیلی ادعای رفاقت میکرد زنگ زدم و گفتم که چیشده و بهش گفتم بیاد یه کاری کنه!
با کمال تعجب بهم گفت که سرم شلوغه و نمیتونم بیام!![]()
تعجب کردم حسابی چون......"مهم نیست چرا نیومد در حالی که باید میومد"
به چند تا از بچه ها پیام دادم اما خبری از هیچکدمشون نشد اخه سر کلاس بودن.
از بین در نگا کردم چند تا پسر داشتن پشت در حرف میزدن.
خلاصه فهمیدن بلاخره یکی اون تو گیر کرده....
یکیشون در کمال آرامش گفت که خانم ک ساعت۱و نیم میاد و الان کسی نیست که در رو باز کنه...
جالب این بود که پسرا برای اینکه اذیت کنن منو میگفتن که خانم ک زنگ زده گفته براش یه مشکل پیش اومده و تا۳و نیم نمیاد![]()
![]()
توی اون لحظات به یه دوست عزیزی اسمس دادم که اگه اون نبود قطعا برام سخت میگذشت اون لحظات....
ممنون اسمای عزیزم![]()
![]()
خلاصه کلاسشون که تموم شده بود خدارو شکر اسمسم و دیده بودن و رفتن گفتن که من گیر کردم و اوناهم گفته بودن که به خانم ک زنگ میزنن و میگن بیاد...
اما خانم ک انگار ککشان هم نگزید که در رو روی یکی قفل کردن و همون ۱ونیم اومدن.
تازه خودشون رو هم که نشون ندادن یه پسری وقتی در باز شد اومد تو و گفت که در باز شده...
پ ن۱:روز قیامت من هستم و خدا و اعمالم و از دست کسی کاری برنمیاد مثل دیروز...
پ ن۲:شناختم آدمایی رو که باید میشناختم....
پ ن۳:بیاین اگه یه مسئولیتی رو بر عهدا گرفتیم یا به عهدمون گذاشتن به بهترین نهو ممکن انجام بدیم حتی اگه اون مسئولیت پیش پا افتادست....
پ ن۴:همیشه مسئولیت و عواقب کاراهای نادرستمون رو بپذیریم و اگه لازم شد،مغذرت خواهی کنیم.
یام باشه از این ببعد فقط وقتایی که به خدا نیاز دارم یادش نیوفتم....