همه ی این روزهای مسخره ی لعنتی و یکنواخت رو فقط فقط و فقط به این امید تحمل میکردم که فردا میاد،پس فردا میاد،پسِ اون یکی فردا میاد؛ولی بِل اَخَره میاد...
هی میخواستم ساعتای درس خوندنم رو ببرم بالا تا بتونم یه روز رو کامل باهاش باشم.چون میدونستم نه من و نه اون تو وضعیتی نیستیم که ایندفه مث دفعات قبل هی صبح و عصر رو با هم بگذرونم.
دلم میخواد زار بزنم.میفهمین؟
نه دیگه.هیچ کدومتون نمی تونید حس الان منو درک کنید.دلم میخواد از اتاقم بپرم بیرون روی حیاط فقط جیق بزنم.کاری رو که هیچوقت جرات انجامش رو نداشتم.
دلم میخواد زنگ بزنم هرچی بلدم و بلد نیستم رو نثارش کنم....ولی خب تقصیری نداره.دست خودش نیست نشده که بیاد!نتونستن که بیان و من باید عین یه ادم بزرگ!عین یه دختر22ساله ی واقع بین این مساله رو قبول کنم و لبخند بزنم.ولی نمیتونم.نمیشه.هنوز1ساعت و نیم از این 6ساعت لعنتی مونده.نمیخوام بخونم.
دلم میخواد چراغ رو خاموش کنم؛یه بالشت بزارم روی تختم،پتو رو بکشم روم،مچاله بشم زیرش و فقط گریه کنم.تا بالشم خیس بشه!ولی مث همیشه فقط صبر میکنم و شرمنده احساسم میشم که اینهمه به پای من مغرور و لج باز صبر کرده.
پُرِ بُغضم....دارم خفه میشم....نمیدونم کی تموم میشه این روزای یکنواخت زندگیم که عین بختک افتادن روی من و زندگیم...اصلا برمیگردن اون روزا یا نه؟نمیدونم.ولی امیدی ندارم به برگشتشون به دوباره دیدینشون....به اونهمه خنده ی از ته دل که تا2ماه پیش روی لب هام بود....تولدش بهمنه اما مث همیشه روزش رو یادم نیس!داشتم نقشه میکشیدم که چه جوری از زیر زبونش روزش رو بکشم بیرون:((((....میدونم اگه الان اسما بدتر از من نباشه بهرم نیست حالش....بازم صبر میکنم.....تو با بقیه فرق داری حکیمه....تو حکیمه ای.اینو یادته؟کسی که همیشه خندیده و خنده رو به بقیه هدیه داده.اشکال نداره.نخند اما گریه هم نکن....مَرد باش و به زندگی بخند....بزار این زندگی باشه که گریه کنه از خنده هات....

* پُرِ بُغضم ....

+باباش 3شنبه کرمان عمل دارن.دعا کنید براشون لطفا....