آخرین باری که اینجا برف باریده بود،فک کنم یه سال قبل زلزله بود .

الان داره مث چی برف میباره.هورااااااااااااااااااااااااااااا
یعنی برفِ امروز صبح هدیه خدا بود به من.فقط واسه خودم.واسه اینکه امروز صبح هنوز بیدار نشده زودی بیام اماده شم و از 8ونیم تا همین الان برم زیرش!داره میباره هاااااااااااااااااا
الانم باز فین فینم راه افتاده اما راضی ام و نیشمم تا بنا گوش بازه :))))))))))))))
با نجمه یک ساعت رو فقط راه رفتیم حرف زدیم و لذت بردیم.کلی توی این روحیه ی گرفته ی من تاثیر +داشت.شاید واسه این 1ساعت و نیم نرسم امروز6ساعت بخونم و فردا نت بی نت!اما می ارزه به این حالِ خوبِ من...
مقنعه؛چادر؛کاپشنم خیس خیسه....گذاشتم جلو بخاری خشک شه...
جای همتون حسابی خالی.برف واسه خیلیا یه چیز عادیه.ولی اینجا باارزشه.قشنگه و براش ذوق میکنیم!
گرچه همه رفته بودن تو خونشون و جز من و نجمه کسی نبود تو خیابون!ولی حال داد.خیلی حال داد.

ممنون خدای خوبم :)