244
امروز رو خودم به خودم استراحت دادم.البته طرف صبح :|
باید بشینم تمرکز کنم ببینم حالا که یه فرصت 2باره بهم داده شده باید چه جوری استفادش کنم که از گمراه شدگان نباشم :دی
دیروز همینجور که نشسته بودم جلو صفحه مانیتور و اشک بی دریغ و بی امون میومد از چشام(واقعا دیروز کنترلشون دست من نبود.حتی با بالا گرفتن سرمم بند نمی یومدن!شده بودم یه ادم بغل واجب :( ولی خب تُف توی نبود و کمبود امکانات:دی ) یه فکری به ذهنم رسید! بدو گوشی رو برداشتم اسمس زدم به معصوم که به محمدحسین بگو ارشد لغو شده....5دقه بعدش بهم گفت چرا و اینا؟ و گفت که الان پشت فرمونه و شب که رفت خونه بهش میگه :| حالا ساعت 3عصره !
یه خورده با خودم فکر کردم دیدم نمیشه اینجوری!دوست دارم خودم اول بهش خبر بدم :) و علت داره این که میخوام من بهش بگم :دی
بدو رفتم پیش محمدکاظم که اسمس بزن به محمدحسین بگو حکیمه میگه(و تاکید کن روی اینکه حکیمه میگه :دی)ارشد لغو شده!میگه باشه و 1ساعت دیگه میگم گفتی بهش؟ میگه نرسید اسمسم :(((((((((((
میخواستم خودم اولین نفر بهش میگفتم تا اونم حالش مث من همینقد بد شه و من کیف کنم و دلم خنک شه :دی
خب چرا شمارش رو ندارم من؟به محمدکاظم گفتم شمارشو بده خودم میگم.ولی خب دیگه دیر شده بود.حتمنی دوست هاش بهش گفتن و این لذت از من دریغ شده :| دوست داشتم حالش توسط من گرفته شه و این لذت گرفتگی حالش حاله منو خوب کنه ....
همین یه ساعت پیش هم با محمدکاظم دعوام شد :( میگه بیا درس بخون منم گفتم اصن دلم نمیخواد درس بخونم.به تو چه؟ اینهمه درس خوندم میخوام امروز رو استراحت کنم...تا هفته اینده خیلی وقت دارم :| اونم گفت به جهنم.نخون اصن.تقصیر منه که به فکرتم.اگه اینجوریه که منم10ماه دیگه امتحان دارم.نباید بخونم پس؟
دلم میخواد و میخواست بزنم تو دهنش :( اصن این چرا نمیره تو اتاق خودش درس بخونه؟ نشسته جلوی من داره بلند بلند دینی میخونه! دلم میخواد لب طاب رو خورد کنم تو سرش (تو عصبانیت نوشتم.جدی نگیرین :( )
کسی میدونه من باید توی این وقت اضافه ی کاملا اجباری و صدالبته استثنایی چیکار کنم که جزو گمراه شدگان نباشم؟! اگه میدونین بگین بهم لدفا.خودم یه چیزایی رو میدونم.ولی شمام اگه دونستین بگین بهم :)
بیاین یه کم از اینا بخوریم.دهنمون رو شیرین کنیم واسه این فرصت استثنایی :)