253- واسه یکی :))
نمیدونم چیشد که این شد!
ولی از اینی که شد راضی ام!
مامانم همیسه میگه یه سری ادما هستن خود به خود کار میکنن،خود به خود درس میخونن،خود به خود رشد میکنن و ...اما یه سری ادما هستن که باید یکی هُلشون بده!یعنی باید یه نیرو محرکه داشته باشن تا راه بیوفتن.و من جزو همین ادمام!
استارت درس خوندنم دقیق از اول مهر شروع شد!
حتی بدون یک روز یا یک ساعت تاخیر!راس ساعت 7:30 اول مهر سال 1392هجری شمسی!قمری و میلادیش رو خودتون حساب کنید لطفا!
با روزی3ساعت!اوایل برای اینکه بتونم صبح های زود بیدار شم به کتابخونه پناه می بردم!روزای اول فقط خواب بودم!اینقد خواب که از چشمای بازم اشک میومد از زور بی خوابی :)
بعد ولی خوب شد!تا اواخر مهر شایدم اوایل آبان توی کتابخونه قسمت دخترا من فقط بودم!خود خودم!بعد یکی 2نفر دیگه هم اومد....
تا وسطای آبان3ساعت رو میخوندم.ولی بیشتر نچ!
ولی نمیدونم چیشد که یه هویی ول شد!اعصابم به شدت به هم ریخت!با خودم لج کردم!با همه دعوا!با خودم سر ناسازگاری برداشتم با بقیه دعوا!
شاید یکی از دلایلش این بود که من خیلی تفریح داشتم واسه خودم.80درصد روزا رو خونه نبودم اصلا!انگار دانشجو ام تو یه شهر دیگه.روزایی رو که کلاس میرفتم هیچی!بقیه ی روزا و شب ها رو هم بچه ها نمیزاشتن بیام خونه و میموندم پیششون خوابگاه :)) یه وختا زنگ میزدن مامان اینا که بیا خونه ببینیمت:دی خوابگاه که بودیم یه هویی با بچه ها برانامه می ریختیم میرفتیم بیرون.پارک پیتزا سینما ارگ خیابون بازار:)) یه وختا هم که حوصلمون خیلی سر میرفت درس میخوندیم:دی
خب الان که هیچکدوم از این تفریح ها نبود من همش از چشم درس می دیدم!واسه همین شده بودم قاتل جونش!هیچ جوره دوسش نداشتم...
واسه همین دیگه نخوندم هیچی!تا اینکه آرزو به دادم رسید!کلی باهام حرف زد.کلی باهاش حرف زدم.یه مدت رو باز خوندم ولی همون روزی 3ساعت....تا اینکه باز تاثیر حرفاش کم شد!یادم رفت حرفاش.حدود یه مدت سگ شدم!دلیلش درس نبود اما دلیلش هرچی بود هیچ دیواری کوتاه تر از درسم نبود تا ضربه بزنم بهش :|||
این حال گند من تا هفته ی آخر اذر ادامه داشت.
یه شب نمیدونم چرا ولی رفتم یاهو.همینجور داشتم نگا میکردم به ادد لیستم دیدم عه!یکی واسم پی ام فرستاد.نگاه کردم دیدم همه چراغا خاموشه!فک کردم آفه!دیدم نه داره انلاین تکست میده:دی
خلاصه که اون دوست عزیز حالمو پرسید و حال درسم و ...
بهش گفتم نمیخوام بخونم.حوصله ندارم.اعصاب ندارم.نمیتونم ساعتای درس خوندنم رو زیاد کنم.از اواسط ابان هم هست که روزی به طور دقیق صفر ساعت خوندم:|
و دیگه فایده ای نداره بخونم و اینا!
خیلی قشنگ گوش داد و کلی حرف زد باهام و بهم گفت میخوای بخونی؟
تردید داشتم!ولی گفتم اره.از خدامه!گفت بهم کمک میکنه!
قرار شد هر شب بیام و آن شم و اون هم آن شه و من هرشب بهش بگم چقد خوندم اون روز رو.و قرار شد بهش قول بدم که راست بگم و هرچی خوندم رو بگم.بدون هیچ کم و کاستی :)
یه جورایی فهمید از چه راهی وارد شه!متعهد شدم بهش!
ازم قول گرفت :) بهش قول دادم :)
بهم راه رو نشون داد.گفت باید اینجوری بخونی.اینجوری برنامه ریزی کنی و ....
فردا شبش بهش گفتم بیا یه کاری کنیم،من هرشب بهت میگم که فردا رو چقد میخونم و شب اون روز رو میام و میگم که آیا ساعتی رو که باید بخونم خوندم یا نه!و قرار شد تنبیه شم برای روزایی که نتونستم بخونم!
دوست داشتم برای نخوندن یه تنبه درست بزارم که به هیچ عنوان حاضر نباشم از دستش بدم و اون چیزی نبود جز نت :))
از روزی ۳ساعت شروع کردم!یه هفته رو فقط ۳ساعت خوندم.یه هفته فقط۴ساعت یه هفته فقط ۵ساعت و ....به هیجان اومده بودم و دوست داشتم خوشحالش کنم.چون میدونستم سرش حسابی شلوغه و خیلی خیلی داره برام کار بزرگی میکنه که هرشب راس۱۰آن میشه و با من حرف میزنه :) :*
همون اول هم بهش گفتم من سرت حسابی غر میزنما!خندید و گفت اشکالی نداره.
خلاصه که از روزی صفر ساعت رسید به روزی۶-۷ساعت.خیلی باهام راه اومد.تونست یه دختر سرکش رو رام کنه.روزایی که مثلا باید۵ساعت میخوندم ولی فقط۴:۴۵میخوندم کلی تشویقم میکرد و میگفت ۴:۴۵ همون۵ساعته و نگران نباشم.تازه تنبیهمم نمیکرد.این جوری فرداش رو خیلی بیشتر سعی میکردم تا این محبت و لطفش رو جبران کنم.دیگه درس خوندنم فقط برای خوشحال کردن این دوستم بود.وقتایی که نمیرسیدم بخونم همش ناراحت بودم که امشب چه جوری بهش بگم؟
سعی میکردم مفید بخونم.نه فقط اینکه بگم مثلا امروز اینقد خوندم!قشنگ میخوندم.مفید!
نمیخواستم شرمندش شم.چون برام عزیز بود.عزیز تر از اون چیزی که فکرش و میکردم و فکرش رو میکرد.
وقتایی رو که خیلی کمتر از اون ساعتی که قرار بود بخونم رو میخوندم بازم تشویقم میکرد و بهم خسته نباشید میگفت ولی میگفت فردا رو نباید نت برم.این خوشحالم میکرد چون با پنبه سر می برید!یعنی وقتایی هم که قرار بود تنبیه شم اول کلی تشویقم میکرد واسه اینکه خوندم و بهم خسته نباشید میگفت و بعدشم میگفت خب فردا نت بی نت! این تشوقی اول کارش تلخیه تنبیه رو کاملا از بین میبرد :)) ولی خوشم میومد از اخلاقش از صبری که واسه من میکنه.اوایل کلی سرش غر میزدم.کلی باهام حرف میزد.واقعا هیچ جوره نمیتونم و نخواهم تونست زحمت هاش رو جبران کنم.هیچ جوره.
دختر لج بازی ام.یعنی اگه قرار باشه مجبور به انجام کاری بشم عمرا زمین به آسمون هم برسه اون کار رو نخواهم کرد و یا اگه خیلی مجبور باشم همیشه یه کاری میکنم که اون کار خوب از آب در نیاد :|
دوست جونم منو مجبور به درس خوندن نکرد!خیلی ظریف منو به خودم اورد و باهام اومد تا اخرش :)
وقتی فکر میکنم میبینم کمتر کسی این کار رو میکنه برای یه ادم نسبتا غریبه و صرفا مجازی!
همیشه باهام بود.توی همه ی این لحظات سخت.برای منی که درس توی زندگیم هیچ جایگاهی نداشت و عمرا اگه از تفریحاتم میزدم برای درس،باعث شد تفریحاتم رو کم کنم و درس بخونم.
برای منی که حتی شبای امتحان توی دوره لیسانسمم عمرا بیشتر از۴ساعت نمیخوندم خیلی زحمت کشید :*
هرچی بگم نمیتونم حق مطلب رو ادا کنم.واقعا کاری نیمتونم کنم برای تشکر...برای قدار دانی.
امروز میخوام بگم «مرجان» واقعا ازت ممنونم که همه ی این لحظات رو کنارم بودی و با همه ی مشغله ای که داشتی برام وقت گذاشتی.ممنون که یه دختر سرکش رو تحمل کردی و با اخلاق خوبت و صبری که نشون دادی منو به خودم آوردی :*
میخوام بگم «مرجان» مهم نیست چی بشه،الان دیگه اصلا مهم نیست من ارشدم رو خوب خواهم داد یا بد؛مهم اینه که تو کنارم بودی و کمکم کردی.مهم اینه که وقت ارزشمندت رو برام گذاشتی.مهم اینه.مهم بودنه توئه...مهم اینه که من از این دنیای مجازی دوستای خوبی پیدا کردم و تو یکی از اون بهترینایی.«مرجان» میخوام بهت بگم مهم اینه که هر اتفاقی هم که بیوفته من هیچوقت محبت هات رو فراموش نمیکنم و یادم نمیره که چقد برام زحمت کشیدی.و اگه من نتیجه نگیرم فقط شرمنده ی تو میشم.و نمیدونم اونوقت باید برم کدوم گوری خودم رو گم و گور کنم:دی تا از خجالت آب نشم :(
پس میخوام اینو از ته قلبم بهت بگم:
تو فوق العاده ای.خیلی برام مهمی.نه فقط واسه اینکه کمکم کردی درس بخونم.چون بودی کنارم توی همه ی لحظاتم.چون چیزای زیادی بهم یاد دادی.چون بودن با تو و حرف زدن با تو بهم آرامش میداد.چون.....چون....
واقعا ممنون مرجان.هیچ جوره توانایی جبران ندارم.امیدوارم خدا جای من برات جبران کنه همه ی ای خوبی هات رو :)
تو چیزای زیادی بهم یاد دادی.صبر یکی از بهترین هاش بود.الان نمیدونم چرا این کلمات لعنتی اینقد حقیر شدن در برابر بیان احساس من؟!هان؟!![]()
*لازمه از«الناز» عزیزمم خیلی تشکر کنم.اونم به یه نحو دیگه ای کنارم بود توی این مدت :)
ممنون الناز عزیزم :*
و اینکه لطفا برای بابای الناز عزیزم یه دونه فاتحه بخونید چون 3روزه که دیگه بینمون نیستن :(
پ ن:خب دوست دارم جمعه عصر رو از ساعت14:30 زحمت بکشید و برام دعا کنید؛برام انرژی + بفرستین و دعا ثنا نذر نیاز و مابقیه ضروریات:دی
خیلی دعام کنید بچه ها.ادم استرسی نیستم اصلا.ولی میدونم خیلی بیشتر از قبل نیاز دارم به ارامش،پس برای ارامشم و برای اینکه بتونم به خوبی از همه ی دانسته هام استفاده کنم دعا کنید.دیگه هرکار شما کردین :)
پ ن1: خب نمیدونم کی برسم خونه و کی اپ کنم وبم رو :) شاید یه چند روزی بمونم پیش اسی و مامان بزرگم.شایدم برگردم خونه :) هیچی معلوم نیست واقعا :) پس اگه نبودم احتمالا خونه نیستم.اگرم به گوشیم اسمس دادین و خبری نشد ازم بدانید و آگاه باشید برای بار سوم از مرگ توان جُستَنم نبود:دی و برام یه فاتحه بخونید روحم شاد شه :)))
++صندلی یکی از بهترین دانشگاه های کشور توی رشته ی ریاضی مالی؛اونم روزانه سند خورده به نامم ان شاالله.فقط دارم میرم دانشگاه رو معلوم کنم :)
*یه هویی هم دیدین طاقت نداشتم و زودی اومدم خونمون و آپ کردم و ....
♥خدا جونم حواست هست بهم دیگه....
♥♥بنده سر جلسه این دیش ذهنم رو سمت همتون تنظیم میکنم که انرژی های+ و دعاهاتون رو دریافت نمایم :))