سلام :)

اول نوشت: لطفا همه ی همه ی بچه هایی که اینجا منو می خونن آدرس هاشون رو برام بزارن... آدرس خیلی ها رو ندارم و حتی یادم نیست کیا بودن :// وب هایی بودن که سالها خاموش خونده میشدن ولی الان آدرسشونم حتی ندارم... اگه کسی از کسی خبر داره بگه...

پاشدیم رفتیم آبمیوه سجاد! (اسم مغازه ی آبمیوه ای سجاده)

اولش که راه افتادیم کلی بارون گرفت و هوا معرکه... یه سر رفتیم تا شهرک قدس که از اون سراشیبی بیایم پایین و شهر رو از بالا ببینیم...

بعد که رسیدیم رفتیم نشستیم تو... یه منو حدود 100-120 تا طعم و مزه گذاشته جلومون میگه یکی رو انتخاب کنین:دی

والا اگه گذاشته بودن من "آب گوجه خیار" رو انتخاب می کردم

خانوم نون میگه یکی رو انخاب کنین که نخوردین ! با شیطنت نگاش میکنم و طوری که آقای ح بشنوه میگم ما هیچکدوم رو نخوردیم تا حالا میگه حالا آبرو داری کن... آب هویج و آب طالبی و اینا که خوردی... میگم نخیر من رژیم داشتم مُبری از همه ی این خوردنی هام:دی

سه تایی می خندن...

بعد از کلی گشت و گذار توی طعم های مختلف بلاخره شیر پسته بستنی رو انتخاب میکنم و میگم..اونام واسه خودشون انتخاب میکنن و آقای ح میره که سفارش بده...

حالا وقتی آوردنشون با نی از توی همه ی سفارش های اونا می خورم... آقای ح میخنده میگه حکیمه مث منه از تو همه شون میخوره :دی حالا هی یادم میرفت اینی که من سفارش داده بودم اسمش چی بود:دی :|

هر دو دقیقه یه بار میگم: اینی که من دارم اسمش چی بود؟ میگن شیر پسته بستنی...

بعد باز میگم اینی که نون داشت چیه؟ چند دقیقه بعد باز میگم محمدکاظم اینی که تو داری چیه؟ باز بعد یه خورده دیگه میگم از آقای ح چی بود؟ و باز این ترتیب هی تکرار میشد:دی

خانوم نون میخنده میگه دیگه نمیارمت بیرون :دی میگم خب من این چیزی که دادین بخورم رو باید یه جوری کالریش رو بسوزونم یا نع؟ من که گفتم رژیم دارم

تازه وقتی تموم شد لیوانم رو گذاشتم محکم روی میز و گفتم : بعدی خانوم نون میگه "بعدی" در کار نیس پاشو بریم...

میگم عمرا پس حداقل پاشو توش آب بریز حیفه این یه خورده ایه که ته لیوان مونده اصرافه:دی میخندن و باز خانوم نون میگه پاشو بریم آبرومون رفت:دی میگم خب پس بزار لیوار رو با خودم بیارم، راستی اسم اینی که من خوردم چی بود؟ می خوام بچسبونم تو دفترچه خاطراتم:دی

تازشم بعد اینکه یه خورده گشت زدیم توی شهر، رفتیم فلافلی سید! میخوایم پیاده شیم که میگم من3 تا میخوام:دی خانوم نون میگه که سه تا؟! میگم پَ اگه سه تا برام نمی خرین من خودم برم تو مغازه و بخرم:دی میگه نه من 4تا می خرم تو فقط پیاده نشو آدم باس این جوری تحکم داشته باشه که اینجوری حرفش رو بخونن:دی

نه خب من می خوام بدونم که باید معلوم باشه من خواهر زنم یا نع؟

الانم واسم یه عالمه لواشک آورده میگه اینم سهیمه ی یه سال لواشکت

 

* منی که اینهمه نوشتن رو و اینجا رو دوست داشتم به شدت از نوشتن زده شدم! حاله نوشتن ندارم و اون قلمِ طنزم دیگه نمیاد :/ ولی دارم سعی میکنم که بازم بنویسم...

** زین پس همینجا سکنی می گزینیم :)