اینجوری نمیشه... تا وقتی منتظر باشیم یکی از یه شهر بالا بیاد و به داد بچه های شهرمون برسه هیچی درست نمیشه... تازه کمتر کسی حاضر میشه شهرای بالا و امکاناتش رو ول کنه بیاد اینجا که بچه های ما رشد کنن!
یه برنامه ریختم...
مسجدمون رو یادتونه؟ با همون ستون ها و سقف سیمانیش؟ براش یه پایگاه بسیج زدن ... و چه کارهای خوبی میشه از طریق بسیج کرد... اول باید بچه ها رو از دور خیابون و کوچه ها جمع کرد... من بلدم ...
یه کم امکانات می خواد و بودجه! نه امکانات داریم نه بودجه! ولی من می تونم... اول باید بچه ها رو جمع کنم،بعد که حسابی جَلدِ مسجد شدن میشه کلی روشون کار کرد... ناخودآگاهِ بچه ها رو کنجکاو میکنم و کلی سوال میارم توی ذهنشون... تشنه که شدن، سیرابشون میکنیم...
*خدایا یه فکرایی تو سرمه... خودت اگه خیره جورش کن... دوست ندارم قلبه پاکه بچه ها سیاه بشه...
** یه سری چیزار و خودم دارم! لب طاب
و اسپیکر و ... وقتشم می زارم... گیره یه پروژکتورم که اگه بتونم از یه جایی هفته ای یه بار قرض بگیرم بدون معطلی شروعش میکنم...
*** کسی یه اسم خوب و جذاب می تونه پیشنهاد بده؟