امروز صبح رو یه کم کسل بودم سر کار... یه تایپ بهم خورده که پایان نامه اس و شهریور می خوادش... بسیار بدخط و نامرتب هم نوشته :/ هرچی بهش گفتم وقت ندارم گفت من کلی پرس و جو کردم خیلیا معرفی کردن شما رو... یه ساعت واستاده بود نمی رفت :/ خلاصه گفتم بزار اینو تایپ کنم... سه صفحه تایپ کردم 30 جاش رو نتونستم بخونم :/ بیخیالش شدم و صندلی رو بردم که بشینم جلو کولر و یه کم قرآن بخونم دیدم یه خانومه اومد :/ساعت9 بود. سعیده واسش پایان نامه تایپ کرده بود اونم اومده بود بخونه و ویرایش کنه... دلم می خواس بزنمش از بس گیر بود... تا خوده ساعت12:30 نشسته بود بیخ دل من هی می خوند و من اصلاح می کردم یا من می خوندم اون اصلاح می کرد. تا رفت سریع سیستم ها رو خاموش کردم و درم قفل کردم پریدم بیرون خیلی خسته بودم و عصبانی ...

نشستم جلو پله ها منتظر که بیان دنبالم... یه هویی دیدم یه چیز کوچولو داره اون ور تکون می خوره.. دقت کردم دیدم یه موش کوچوووووووولویه ... بیشتر که دقت کردم دیدم داره با خودش بازی میکنه... مثلا گارد می گرفت و می پرید از روی زمین سمت دیوار روبه روییش بعد یه چند صدم ثانیه با پنجول هاش دیوار رو می چسبید می دید زورش نمی رسه ول می کرد لیز می خورد پایین بعد باز از اول تکرارش میکرد(خنگ بود یه کم:دی) بعده چندبار دید زورش نمی رسه به دیوار آویزون بمونه... اونُ ول کرد و اومد یه چرخ زد رو زمین و شروع کرد به پریدن... شما تا حالا دیده بودین موش بِجَهه؟ از سر جاش حدود 4-5 سانت می پرید رو هوا بعد میومد پایین پاشدم رفتم سمتش منو دید فرار کرد... سایزش اندازه 2تا بند از انگشت اشاره ام بود خیلی فینقیلی بود... از من ترسید اومد فرار کنه نمی تونست تند فرار کنها ز بس بچه بود :) دلم می خواست بغلشششش کنم ... پام رو گرفتم جلوش راش بسته شد برگشت رفت توی یه سوراخ قایم شد هرچی تق و توق کردم نیومد برگشتم سر جام دیدم بعد یه دقه اومد باز شروع کرد پریدن... صاحب مغازه کناری گفت نکشش :/ گفتم نمی خوام بکشمش که :// خیلی خیلی بازی گوش بود اینقد که انرژی داشت و مظلوم بود منم سر ذوق آورده بود و کم مونده بود وسط خیابون بپر بپر کنم مثه خودش:دی

آقای ب گفت می خوای واست روش کارتن بزارم بگیرمش؟ :/ میگم نه بابا بدبخت چیکارش دارین...

باز می پرید واسه خودش توی پیاده رو :)) اصلا اینقد سرگرمم کرده بود یادم رفت چقدرررررر خسته بودم...

 

 

*ممنون خدا :)