حقیقتا دلم برای نوشتن تنگ شده بود.. برای صدای تق تقِ دکمه های کیبورد... برای حسِ فشار دادن دکمه هاش...
مدتی که بلاگفا رو داشتم، دیگه هیچ نیازی به داشتن هیچ اپلیکیشنی حس نمی کردم... نه اینستا نه تلگرام نه وایبر و واتس آپ و...
بعد اصلا روی گوشیم هیچکدوم رو نداشتم...
اما وقتی دیگه ننوشتم، به هر جایی چنگ زدم برای برآورده کردن نیازِ نوشتنم... تلگرام، اینستا و...
خب راستش اینستاگرام جواب داد :دی
با این تفاوت که انگاری اینستاگرام جذاب بود و یه جایی برای دیده شدن نه برای خونده شدن! عکس می زاشتم که بنویسم اما متوجه شدم اینستا جای نوشتن و خونده شدن نیست، جای عکس گذاشتن و دیده شدنِ ...
نه که نشه بنویسی آ... نه، منتها کمتر کسی حالِ خوندن کپشن ها رو داره... اینستا جای دیده شُدنِ !
بعد روز به روز بهش وابسته تر شدم، به جذابیت هاش ولی همچنان نیازِ نوشتنم باقی بود... دوست داشتم بنویسم، بخونم...
قشنگ غرق کردم خودمو توی جذابیت های اینستاگرام، بعدتر دیدم که ای وای انگاری دارم خفه میشم... انگاری مثلا هوا برای تنفس نیست... انگاری باید خودمو نجات بدم...
بعد یه کانال زدم برای خودم با یه عضو... خودم... اونجا کمی بهتر از اینستاگرام بود، میشد نوشت، و خب این خوبی رو هم داشت که چون هیچ عضوی جز خودم نداشت و نداره، میشد بدون سانسور و ترس از قضاوت شدن نوشت و نوشت و نوشت...
اما خب بازم بعدتر ها دیدم انگاری باید یکی باشه که بخونه منو... نیاز داشتم به داشتنِ خواننده ...
قشنگ دلم برای اینجا تنگ شده بود ولی نمیخواستم غرورم رو بشکنم و قبول کنم من آدمِ اینجام... آدمِ نوشتن و خوندن و خونده شدن...
یه دودوتا چارتا کردم دیدم نمیشه... لج بازی و غرور بسه... بیخیال بابا، شروع کن دوباره.. و این شد که من باز اومدم اینجا و چراغشُ روشن کردم و آب و جاروش کردم... به این امید که دیگه چراغش خاموش نشه