من بد، من زشت، من اصلا بی لیاقت...

خب خودت خواستی، مگه من می دونستم آب چیه؟ نه... تو حسِ تشنگی رو برام تعریف کردی و بعد من تشنه ام شد و دنبال آب گشتم...

بعد سخته تشنه باشی و آب باشه و آب نخوری... یا مثلا آب نباشه و نخوای تشنگیت رو با هر ناچیزی رفع کنی...

من اصلا مگه هستم وقتی تو نخوای؟ هستم وقتی تو باهام نباشی؟ خب من الان تشنمه... دارم جون میدم، باشه میدونم که میدونی ممکنه یه کم دیگه تا "از تشنگی" مُردنم وقت باقی باشه اما مگه قراره من از تشنگی بمیرم؟ مگه قراره وقتی بهم آب بدی که دیگه آب از سرم گذشته؟ یا مثلا قراره از شدت تشنگی خونِ خودمُ بخورم؟

بخدا من نه ایوبم و نه یوسف... من آدمم و آدمیت هم پر از خطاس.. کرم داره...

من می ترسم از خودم، از نفسِ اماره که امر میکنه به بدی... من از شرِ خودم به خودت پناه می برم که جز تو پناهی ندارم... که تو اگه اندازه ی یه پلک به هم زدن منو به خودم رها کنی من اندازه ی تمومِ ثانیه های عمرم، گند میزنم و خلاف میرم و ...

میدونم که میدونی سختمه... میدونم که می بینی که چقدر سخته نگه داشتنِ دیده... میدونم که میدونی چقدر سختِ ...

بیا و بغلم کن و بهم آرامش بده ... خدایا، من روی رحمن و رحیم بودنت حساب باز کردم آ