از صبح که بیدار شدم دارم چمدون میبندم... دیگه استراحت و فیلم و کتاب و نت و خواب تا لنگِ ظهر تموم شد... از فردا صبح ان شاءالله کار و تلاش و درس و بحث و سحرخیری و....

دلم برای دانشگاه تنگ شده بود اما فقط در حد دلتنگی نه بیشتر:دی

ان شاءالله فردا صبح زود میرم دانشگاه و تا ساعت 9 که با استاد راهنمام قرار دارم باید برم توی اتاق و وسیله هام و بزارم و... این هفته رو توی اتاق تنهایِ ِ تنهام تا شنبه ی آینده که کم کم بیان... از تنهایی نمیترسم اما خب یه جوریه دیگه...

باید باز سرم رو با درس و کتاب و مشق و... گرم کنم که گذشت زمان بهم نگه خیلی...

* خدایا خودم و زندگیم و درسم و همه ی اون افرادی که دوسشون دارم رو امانت میسپرم دست خودت...

* فاالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین