3
همیشه زبان برام یه غولِ هفت سر بوده که وقتی توی مسیرم قرار گرفته من دوتا راه رو بدون معطلی انتخاب می کردم. یا اینکه از رفتن و ادامه ی اون مسیر صرف نظر میکردم و یا اینکه اون مسیر رو دور میزدم حتی به قیمت بیشتر شدن و سخت تر شدن مسیرم!
درس خوندن هم همیشه برام سخت بوده و دوسش نداشتم... اساسا ایده ام این بوده که یا درس رو سرِ کلاس می فهمم و یاد میگیرم و یا اینکه خب یاد نمیگیرم و در هر صورت نیاز نداشته توی خونه بخونمش!
برای همینم همیشه نمرات فیزیک،شیمی، ریاضی،هندسه، جبر و کلا ریاضیاتم بیست و نمره ی ادبیات و تاریخ و عربی و ... کم و افتضاح بوده...
واضح تر بخوام توضیح بدم باید بگم اساسا و متاسفانه توی زندگیِ من «تلاش» هیچ معنی نداشته و هیچ جایگاهی براش قائل نبودم... همیشه تِزم این بوده که خب من هوشم توی درسای ریاضیاتی خوبه و میفهممشون و توی دروس ادبیات و عربی و اینا بده و متوجهشون نمیشم . پس هیچ جایی برای تلاش و کوشش برای یادگیریشون اصلا باقی نمی موند!
توی دوره ی لیسانس هم همینجوری بودم... اساسا درس خوندن برای من همیشه یه مقوله ی رد شده و بیخودی بوده که خب با همه ی هوشی:دی که داشتم به تنهایی باعث نمیشد نمرات درخشانی رو بدست بیارم... و من همیشه جزو نفرات چهارم و پنجم از لحاظ معدل بودم توی دوره های تحصیلیم :/
اما خب توی کارشناسی ارشد فرق کرد قضیه... من برای اینجایی که هستم خیلی خیلی زیاد به خدا و لطفش که بهم انگیزه و تلاش داد مدیونم و قدرِ جایی که ایستادم رو میدونم... قبل از اعلام نتایج به خودم گفتم حالا که تصمیم گرفتی ادامه تحصیل بدی باید خودتُ عوض کنی... باید فقط و فقط به تلاش فکر کنی نه هوش... باید زندگیِ علمیت رو عوض کنی و بسه بخور و بخواب و این چیزا...
برای همین از روزِ اولی که پام رو گذاشتم اینجا، از خدا کمک خواستم و شروع کردم به تلاش... و جالبه که شعارم از "باهوش بودن" به "با تلاش بودن" تغییر کرد...
به این صورت که وقتی چیزی رو بلد بودم نمیگفتم آفرین هوشت خوبه، به خودم میگفتم آفیثن تلاشت خوبه... یا اینکه اگه مثلا یه چیزی رو اونجوری که باید بلد نبودم نمیگفتم که وای تو هوشت کمه، به جاش میگفتم وقتی بلدش نیستی پس یعنی تلاشت کافی نبوده... باید تلاشت رو ده یا صد برابر کنی و این جوری شد که من کم کم لذت درس خوندن، چیز یاد گرفن رو چشیدم...حتی نکته ی جالب توجه تر اینکه من یادگرفتم چیزی نیست که با تلاش(توی پرانتز بگم که ابتدای همه ی اینا خواست و اراده ی خدا بوده وکرنه تلاش من کاملا بی فایده بوده و خواهد بود، پس نقشِ پررنگِ خدا و لطفش به خودم رو اصلا و ابدا نادیده نمی گیرم) بدست نیاد و اگه تلاش کردی و به نتیجه ی دلخواه نرسیدی، معنیش فقط و فقط اینه که تلاشت کافی نبوده و نه هیچ چیز دیگه ...
و این شد که من حتی با ترس هام از ارائه دادن و پای تخته رفتن و حتی زبان!!! روبرو شدم و این رویارویی نتیجه اش فوق العاده بهتر از اون چیزی بود که فکرشُ می کردم... البته که من هنوزم توی این چیزا ضعیفم اما خب با قاطعیت میتونم بگم که وضعیتم از قبل خیلی بهتر شده و دیگه صفر نیستم....
اینو یادت باشه حکیمه، هیچوقت دست از تلاش بر ندار... وظیفه ی تو توکل و تلاشه، بقیه اش با خداس... حداقل اینکه تو تلاشت رو کردی و پیش خدا و خودت شرمنده نیستی...
همچنان تلاشت رو بکن حکیمه... یا علی بگو