4
وقتی میخو استم بیام اینجا، یه دلهره و یه سردرگمی خاصی توی قلبم بود... همه اش به خودم میگفتم هر کسی از پس مقاطع بالاتر برنمیاد... تو نمیکشی، بیخیالش شو، میری مث خر گیر میکنی توو گل بعد حالا خر بیار ُ باقالی بار کن... جدای از شرایط مسخره ای که اون موقع توش بودم و هی دعا دعا میکردم قبول نشم، قبول شدم و با استرس پا گذاشتم اینجا... اونم برای منی که استرس کاملا بی معنی و مفهوم بود، خب اون بازه ی زمانی من خیلی سختی کشیده بودمُ حالم خوب نبود و اصلا توان جدایی و فاصله از خانوادمو نداشتم...
بعد ولی به لطف خدا همه چی خیلی خوب پیش رفت ...
الان؟ دقیقا همون حس رو دارم و فکر میکنم که موضوع پایان نامه ام خیلی سنگین و خیلی بزرگتر از توانایی های منه... هی میگم اگه از پسش برنیام چی؟ اگه آبرو ریزی شه چی؟ اگه، اگه، اگه...
ای کاش کسی بود که میشد باهاش حرف زد و بهم امید میداد... بهم یادآوری میکرد که توانایی هام در حدِ معمولِ و نباید نگران باشم و کافیه توکل کنم و تلاش...
این روزا توی یه گرداب سردرگمی بزرگ گیر کردم و هی دارم توش غرق تر میشم...
خدایا، من کیو مگه جز تو دارم؟ بهم میشه کمک کنی؟ میشه مثِ همیشه بهم آرامش بدی؟
* بدونِ تو یه لحظه نه پاییزُ نه زمستونُ و نه یه قطره ی بارونُ نمیخوام... (کوهِ قافِ امین حبیبیِ جان)