سلام...
خوبین؟من نبودم اینجا چه خبر بود؟!
خب دیگه میخوام یکم بگم چیکار کردم بافت چیکار نکردم:
صبح۳شنبه ساعت۸از بم راه افتادیم منو زهره.ساعت۱و۴۵رسیدیم بافت.از ترمینال رفتیم خونه زهره اینا نهار قرمه سبزی خوردیم خیلی خیلی خوشمزه...
بعد چون فرشته"همون دوست دوران۱۲ساله تحصیلم و بعد از اون"چون از۲ تا ۳و نیم کلاس داشت قرار شد من تا عصر بمونم اونجا بعد برم پیش فرشته.
اما یه دفه فری زنگید گفت آدرس بده بیام دنبالت
منم خوشحال آدرس دادم اما مامان زهره نمیزاشتن برم.خلاصه یه چند دقیقه موندیم و ساعتای۳رفتیم که بریم خونه فرشته....
چقدر حرف داشتیم برای زدن...
خونشون که رسیدم ساعت۳ بود.تا۵ کلی حرف زدیم و خندیدیم و ....
بعد لباسامون رو پوشیدیم که بریم مسجد نماز و بعدشم بریم یه گشتی توی شهر بزنیم...
بعد از نماز رفتیم یه اپسیلون گشتیم و واسه شام حلیم بادمجون گرفتیم اومدیم خونه...
شب تا ساعتای ۲صبح داشتیم حرف میزدیم تا اینکه از خستگی جفتمون بیهوش شدیم....
صب فری ساعت۸ کلاس داشت تا۹و نیم.اما من نرفتم باهاش که یکم درس بخونم.
وقتی فرشته اومد نهار رو اماده کرد نهار خوردیم دوباره کلی گل گفتیم و گل شنیدیم ....
عصر باز برای نماز رفتیم مسجد و بعدش رفتیم ۲باره توی شهر گشتیم از اون طرفم رفتیم در یه شیرینی فروشی...
فری گفت من هوس شیرینی خامه ای کردم میخوری؟منم گفتم میخورم.
چون میخواستیم همونجا بخوریم فری به فروشنده گفت ببخشید میشه۴ تا رولت بدین به ما؟!
اقاهه گفت ۴تا؟!!!!!!!!!!!
منو فرشته
خلاصه داشتیم باز راه میرفتیم توی خیابون من گفتم فری من هوس پیراشکی کردم میخوری؟
گفت میخورم.۳تا پیراشکی گرفتیم بعد رفتیم توی پیتزا فروشی تا پیتزا ها اماده شد رولتامون رو خوردیم.
بعدشم پیتزا رو زدیم به بدن و برگشتیم خونه.بعد یه سری فیلمای جالب در مورد شیطان پرستی و فراماسون روی لپ تاپ فری بود رو نگا کردیم.کلی بر اطلاعات عمومیم افزوده شد...
بعدشم۲باره تا ساعت۱۲ حرفیدیم و بعدشم پیراشکیامون رو خوردیم و خوابیدیم ساعت۱.
فرداش از۸تا ۱۲ همراه فری رفتم سر کلاساشون .ظهرشم رفتیم از یه اشپزخونه کباب مخصوص گرفتیم اومدیم خونه خوردیم.
عصرشم به دعوت زهره رفتیم بستنی خوردیم و رفتیم پارک کلی سرسره بازی کردیم و عکس گرفتیم.
شب هم یه سر رفتیم بازار و زهره با ماشین اومد دنبالمون و یه گشت با ماشین زدیم توی شهر."کلا این شهر بافت رو ما آباد کردیم."
صبح جمعه فری میگفت حکیمه نرو ...
من تنهام...
منم ببر بم...
خلاصه با کلی اشک از هم جدا شدیم.
ساعت۱۰از بافت راه افتادیم و۴عصر رسیدم بم....

پ ن:این سفر یه تجربه ی جدید بود برام.چون تا حالا تنها نرفته بودم مسافرت.
منظورم از تنهایی یعنی بدون سرپرست یا خانوادمه.چون اردو زیاد رفتم.۹۰ درصد اردوهای مدرسه و دانشگاه رو رفتم.

پ ن:از مامان بابام تشکر میکنم که اجازه دادن حکیمه خانوم بره بافت...

پ ن:فرشته جونم کلی خوش گذشت ممنون.

پ ن:سال روز ازدواج امام علی و حضرت فاطمه مبارک

اگه چیزی یادم اومد بعدا میگم براتون...

بعدا نوشت:کلی غلط تایپی توی متنم بود اومدم تصحیحشون کردم