7
گویا همون یه جُ عقل هم که داشتم دیگه داره می پره
امروز به دکی* پی ام دادم که کی دانشگاه هستین براتون ترجمه ها رو بیارم؟ خیلی کلنجار رفتم با خودم که براش ترجمه ها رو ببرم... چون خب من زبانم افتضاحه و خب صد درصد افتضاح ترجمه کردم، ولی خب من اون روز هم بهشون گفتم اینُ ولی گفتن که عیبی نداره...
روی لپ تاپم اعدا یک تا هفت رو چپکی نوشتم که یادم نره تا 17 شهریور باید این هفت هفته رو ترجمه کنم، و درضمن اینکه هر هفته رو که تموم میکنم یکی از اعداد رو کم میکنم تا هم حسابِ کار دستم باشه و هم اینکه سیرِ کم شدن هفته ها رو با چشام ببینم و از دیدنشون خوشحال شم... میتونم بگم این مدت بسیار بسیار خودم رو درگیر درس کردم، جوری که دیگه داره یادم میره باید از زندگیم لذت ببرم...
یه نکته ی مهم اینه که من از همه چیز زدم و توی درس خودمُ غرق کردم تا وقتِ فکر کردن به چیزای دیگه رو نداشته باشم.. وقتِ خیلی چیزای دیگه رو ... و این بین یه سری چیزای خوب رو هم به همین علت از دست میدم..
اما توکل کردم به خداف امیدوارم خیر و شادی و آرامش رو برام بخواد، که اگه اون بخواد هیچ کسی نمیتونه جلوش رو بگیره
*زین پس استاد راهنمام رو دُکی صدا میزنم